حق نشر آزاد نیست!

سالهاست که برای دل خودم مینویسم، یک وقتهایی با کاغذ و قلم، یک وقتهایی هم وبلاگ! از خودم، از زندگیم، خاطراتم، گاه گاهی هم داستان! لابلای این نوشته ها که نه بار ادبی دارند و نه هیچ بار دیگه ای غیر از فضایی که اشغال میکنند، یکسریشون خیلی برام عزیزن!

سالهاست که برای دلم می نویسم، فقط می نویسم، از تمام لحظه های خوش و ناخوش! از بودنها، از اونهایی که یکروزی بودن و امروز به هر دلیل نیستند! از عزیزترین!

چند وقت پیش یک بنده خدایی که احتمالا از سر بیکاری اراجیف من رو میخونه، برام پیغام داد که یکی نوشته هام رو کپی میکنه! اولش جدی نگرفتم، مگه این نوشته ها چه ارزشی داشتن! بالاخره لینک رو فرستاد!

شروع کردم به خوندن، اولش بامزه بود و خنده دار، خنده دار بود که یکی جمله به جمله وبلاگم رو کپی کرده بود. همه چیز خنده دار بود تا اون پست! پستی که وقتی خوندمش قلبم ایستاد! دلم به اندازه تمام عالم گرفت! این یکی اصلا جالب نبود. دزدین خاطرات من با عزیزترین اصلا خنده دار نبود! خدا بیامرز گفتن به عزیزترین، اونم تو اون سالهایی که هنوز کنارمون بود، جنون آور بود!

دلم گرفت، اونقدر که اشکم سرازیر شد! چند روزی کلافه بودم، بعد خشم جایگزین غصه شد و بعد یکباره حس ترحم و دلسوزی جایگزین خشم شد. دلم برای آدمی که آرزوش زندگی کردن زندگی من بود، سوخت! زندگی من، یک زندگی معمولی! چیز خاصی نیست، اما آرزوهای خیلی از آدمهاست! و برای بعضی اونقدر این آرزو بزرگ که حاضرن خاطرات من رو با کمی تغییر به نام خودشون توی یک وبلاگ کم خواننده بنویسن!

دلم سوخت، برای آدمی که زندگی کردن رو بلد نیست، آدمی که نمی تونه حتی یک لحظه زیبا تو زندگیش بسازه! همه ما تو زندگی آرزوهای ریز و درشتی داریم که برامون در حد آرزو موندن! همه ما یک لحظه هایی آرزوی زندگی دیگری رو داریم! برای بعضی از ما این آرزوها میشن عامل جلو رفتن و برای بعضی میشن حسادت و حسرت! زندگی به ما تحمیل شده، اما اینکه این زندگی رو چطور زندگی کنیم انتخاب ماست، اینکه تو سختی ها هم نور امید پیدا کنیم و دلخوش دلخوشیهای کوچیک باشیم انتخاب ماست!

دلم سوخت برای آدمی که دوست داره زندگی من رو زندگی کنه! آدمی که ظاهرا مذکر اما نوشته های زنانه من براش جالب! مهم نیست میشه نوشته ها و خاطرات رو دزدید، میشه یک جاهاش رو تغییر داد اما عشق توی دل آدم رو نه!

پ.ن: عزیزترین یعنی خانوم خانومها! خانوم خانومها یک لقب یا اسم مستعار و ... نیست، اسم شناسنامه ای مادربزرگ مادریم! عزیزترینی که دیگه نیست! دزدین خاطراتش برای من قابل درک نیست!

پ.ن.2: خالد حسینی در کتاب بادبادک باز می نویسه: فقط یک گناه وجود داره و اونم دزدی!

پ.ن.3: چند وقت پیش برای اولین بار فهمیدم حس "پلیک پلیک" چه حسی! یعنی فکر کنم فهمیدم!

/ 3 نظر / 75 بازدید
ahuramomeni

ببخشید بانو اگه میدونستم اینقد حالتون خراب میشه واشک از چشمانتون سرازیر هیچوقت آدرس اون وبلاگ رو بهتون نمیدادم

7redrose

خوبم، موضوع در کل مهم نبود، تنها قسمتی که اذیتم کرد، موضوع خانوم خانومها بود! خوبم. دونستنش بهتر از ندونستنش بود :)

ahuramomeni

خوبه خدا رو شکر؛ سال نو هم پیشاپیش مبارک براتون طلب خیر و سلامت و سعادت و خوشبختی وارامش رو دارم