در خیالات خودم!

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست؛ می رسم با تو به خانه از خیابانی که نیست

می نشینی روبرویم، خستگی در میکنی؛ چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی و می پرسی که حالت بهتر است؟ باز میخندم که خیلی...! گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت، واژه ها گل میکنند؛ یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست

چشم میدوزم به چشمت، می شود آیا کمی؛ دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می شود، با بغض می گویم نرو؛ پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود؛ باز تنها می شوم با یاد مهمانی که نیست

رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است؛ باور این که نباشی کار آسانی که نیست


  • تو هال کوچیک آپارتمانت روی مبل دو نفره ات نشستم، برام چای میاری، کنارم میشینی و ریز لب زمزه میکنی: "در خیالات خودم ...." و من غرق لذت با خودم فکر میکنم باید گوینده رادیو میشدی، چقدر شعر خوندنت دل انگیز. فقط چند بیت اول رو می خونی و مثل همیشه میزنی به خاکی و شوخی و خنده، مبادا که قرارمون یادم بره! قراری که من تا روز آخر بهش پایند بودم و باز هم محکوم شدم به شکستن عهد! قرارمون ساده بود، هیچوقت هیچی بینمون نباشه، نه دوست داشتن، نه وابستگی، نه ...! بهترین قول و قرار برای من خسته! میدونم مخاطبت من نیستم، نگاهت گویای همه چی، اما برام مهم نیست، خودمم نمیدونم اینجا چی میکنم و دنبال چی ام! پی آرامش از دست رفته، اما نه با تو، پی صلح و آشتی با خودم!
  • آخر شب رسیدم خونه و دلم طاقت نمیاره، تو اینترنت میگردم دنبال این شعر، انگار که مابین کلماتش دنبال یک گمشده باشم. پیداش میکنم و از اون بهتر دکلمه اش رو با صدای رضا پیربادیان پیدا میکنم. اینبار تا آخرش میرم و دلم می لرزه. هوایی میشم، هوای عاشقی و حتی هجر بعدش.
  • وقتی به بیت آخر میرسم، صورتم غرق اشک، زیر لب تکرار میکنم: "رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است؛ باور این که نباشی کار آسانی که نیست!" با صورت خیس بلند میشم و می ایستم جلوی عکس خانوم خانومها، عکسش رو غرق بوسه میکنم. واقعا هم باور این که نباشی کار آسونی که نیست!
  • تو زندگی آدمهای زیادی میان و میرن، میشه از همشون یا بیشترشون یک خاطره خوب داشت و یک درس مهم یاد گرفت! بعضیها تاثیرشون تا ابد تو زندگیمون می مونه! اونقدر خوبن، اونقدر ازشون یاد گرفتیم که ثانیه ای نیست که به یادشون نباشیم!

پ.ن.1: توضیح عکس - پند هفته پیش در یک سفر یکروزه خیلی اتفاقی اینجا رو پیدا کردیم، دلم برای اون بالکن لرزید، همینطور که لنز دوربین رو تنظیم میکردم، خودم رو دیدم که نشستم و قهوه میخورم. این شعر و منظره و حال و هوای من، کاش میشد هر سه رو تو قاب دوربین جا داد!


/ 0 نظر / 23 بازدید