همینجوری!!!!

سلام، دوباره سلام و  بازم سلام

من حالم خوب، یعنی خوب خوب که نه کمی سرما خوردم. از بس که هوا سرده اینجا!!!!

راستش نمیدونم اصلا چرا این صفحه رو باز کردمف راستش حتی موضوع خاصی برای نوشتن ندارم. اما یکجورایی دلم هوای نوشتن داشت. دو روزی میشه که هی سر میزنم اینجا و این صفحه رو باز میکنم و بعد بدون نوشتن حتی یک حرف میبندمش. نه اینکه حرفی برای گفتن نباشه، فقط نیمدونستم و از کجا میشه شروع کرد.

هفته گذشته، هفته شلوغی بود. شلوغ از کار، شلوغ از خستگی فکری و جسمی من، شلوغ از زندگی. گاهی فکر میکنم زیادی بد عادت شدمف شاید بیش از حد به سکوت و آرامش عادت کردم. نمیدونم.

دو-سه روز پیش دوباره خبر بد داشتیم، درست روز مادر، مصادف شد با فوت مادر یکی از بچه های اینجا. نه که هنوز نپذیرفته باشیم که بخشی از زندگی ما اینجا این موضوعات، اما باز سخت!

دوری اینجا به اندازه کافی سخت هست دیگه چه برسه به اینکه با خبرای بد هم همراه بشه. بماند. نمیخواهم آه و ناله کنم، حوصله نصیحت و این حرفا رو هم ندارم.

روز مادر، دوست عزیزی که اونم مهاجری مثل من، روی صفحه فیس بوک اش یک متن فوق العاده برای مادرش نوشته بود. وقتی خوندمش، هرچی فکر کردم چی براش بنویسم که کمی مسخره باشه و کمی جو رو عوض کنی، چیزی به ذهنم نرسید. شاید چون اون نوشته ها حس من بود. اما جالب نظرات نوشته شده بود. همه یا نصیحت کرده بودند یا سخن از اشک و آه بود. وقتی با خانوم مادر صحبت میکردیم، بهم گفت بعد از خوندن اون نوشته چقدر دلش گرفته و ....! وقتی خانوم مادر تمام حرفاش رو زد، بهش گفتم:" مامانم، من درک میکنم سطر به سطر اون نوشته ها رو، و این رو هم درک میکنم که اون نوشته ها برای این نبودند که کسی حرف از اشک ریختن و آه و ناله بزنه یا اینکه نصیحت کنه، ما مینوسیم تا آروم میشیم، مینویسیم تا یکی برامون یک نظر مسخره بزاره و حس و حالمون رو عوض کنه. اما هر کسی اینو درک نمیکنه." و متاسفانه یا خوشبختانه این حقیقت زندگی ما اینجاست.

میدونم باز خیلیها این متن رو میخونن و فکر میکنن که وای من چقدر افسده ام و تنهام و ... ولی خواهشنا، فقط وقتی این نوشته ها رو اینجا یا هرجای دیگه ای میخونین، اول از خودتون بپرسید:" اگر طرف اینقدر افسرده و خسته و .... است، چرا بارش رو نمی بنده و بر نمی گرده؟؟؟"

زندگی اینجا مثل همه جای دنیا، پستی و بلندی های خودش رو داره. اما مزایای خودش رو هم داره. باور کنید شادی و غم، سختی و آرامش در کنار هم معنا دارند.باور ندارید از ١١٨ بپرسید. نیشخند

خودم هم آخرش نفهمیدم از کجا به کجا رسیدم!!!!  خنده

/ 7 نظر / 42 بازدید
سعید

سلام . خوندم .برای زندگی هیچ مفهومی نمیشه قائل شد نه اینکه مفهوم نداره بلکه این کلمه به قدری بار و معنی داره که میشه گفت همه جیز رو داره رو دوش خودش یدک مکشه بعضی وقتها دلم براش میسوزه بعضی وقتها هم خنده ام میگیره .

عادل

این آشفتگی فکری و روحی رو ما هم داریم؛ ما هم خسته ایم ما هم احتیاج به دلداری داریم .... ما تشنه دیده شدن هستیم .....ولی متأسفانه گویا تو غربت این حس پررنگ تر میشه .....

عادل

بیشتر دوست دارم فراجنسیتی به خودم و بقیه نگاه کنم؛ هر چند که نمیشه؛ هر چند که سخته؛ هر چند که جامعه من رو هل میده به سمت این فکر ....ولی خیلی خیلی بهتر بود که به ما اول به عنوان یه انسان و بعد به عنوان یه مرد یا زن نگاه میشد ....

مسافر

[لبخند]

حامد

سلام با تجربه ای که الان دارید اگر یک بار دیگه به شرایط قبلی برگردید باز هم مهاجرت رو انتخاب می کنید

شراره

سلام طناز جان امیدوارم همیشه سرحال باشی راستش عمه خانم بنده ویزای ویزیتوری گرفته برا استرالیا هدف اصلیش ملبورن و بعد هم سیدنی از نظر زبان هیچ مشکلی نداره ولی اطلاعات زیادی هم درباره اونجا نداره و کسی رو هم نمیشناسه الان مثلا تا یه ماهه دیگه ملبورن خیلی سرده؟ ممنون میشم اگه یه راهنمایی میکردی مثلا کجا بره و چیکار کنه بهتره؟ امیدوارم وقت و حوصله جواب دادن داشته باشی شاد باشی شراره

رز

سلام طناز جون من با یه پسری میخوام ازدواج کنم ولی اینجا خیلی سخته خیلی تشریفات هست اینجا الان نزدیک یک سال ما پا در هواییم یه چیزی بگو