خانه دوست کجاست؟؟؟؟

یک بزرگی همیشه میگفت مهاجرت پدیده بسیار بزرگی. پدیده بزرگی که صرفا باعث تغییر در محل زندگی نمیشه بلکه باعث تغییرات مهمتری هم در زندگی میشه. امروز به زندگیم در سه سال گذشته نگاه میکنم میفهمم که درست میگفت.

یکی از عواقب مهاجرت احساس سردرگمی است. وقتی مهاجرت میکنی، اوایل برات خونه هنوز همون جایی که توش متولد شدی، بزرگ شدی و ریشه دادی. خانه یعنی وطن، یعنی همون جایی که ازش کندی و پرکشیدی.

با مرور زمان زندگیت توی محیط و کشور جدید شکل میگیره، چند سالی که گذشت حس میکنی محل جدید زندگیت رو دوست داری و بهش وابسته شدی، اما هنوزم غریبی، هنوزم نمی تونی با خیال راحت بهش بگی خونه!

به کشورت سفر میکنی، اما یکجورایی حس اونجا هم احساس غریبگی میکنی، اونقدر دور بودی که دیگه آدمها و کوچه ها و اون هوا برات آشنا نیست. بر میگردی اما انگار خونه نیستی، انگار مهمانی در خانه دیگری.

این چند ماه اخیر دچار سردرگمی غریبی بودم. ایران برام خونه بود و خونه نبود. اینجا هم همینطور. حس میکردم اگر به این کشور تازه اسم خونه رو بدم به وطنم خیانت کردم. یکی از بدترین احساسها در زندگی اینه که ندونی خونه کجاست!

این حس ناخوشایند مدتها همراهم بود. تا اینکه شنبه شب تو راه ملبورن به بندیگو در حال رانندگی چیزی به خاطرم اومد، یک دیالوگ از یکی از محبوبترین فیلمهام - نامادری!

شاید بتونم بگم بهترین سکانس فیلم همین سکانس، سکانسی که ایزابل، جولیا رابرتز با جکی، سوزان ساراندن در رستوران نشسته اند و درباره دختر جکی صحبت میکنند. ایزابل می گه: من روزی رو میبینم که اون، آنا، داره ازدواج میکنه، من توی اتاق باهاش تنها هستم، تورش رو صاف میکنم، لباسش رو مرتب میکنم و بهش میگم هیچ زنی تا به حال اینقدر زیبا نبوده، و من می ترسم که اون آرزو کنه، کاش مادرم اینجا بود. و سوزان در جواب میگه: و ترس من اینه که چنین آرزویی نداشته باشه، اما واقعیت اینه که اون مجبور نیست انتخاب کنه، اون میتونه هر دوی مارو داشته باشه، میتونه هر دوی ما رو دوست داشته باشه. میتونه به خاطر وجود هر دوی ما آدم بهتری باشه. من گذشته اون هستم و تو می تونی آینده اش باشی!

و درست همون شب بود که حس کردم پاسخ سردرگمی هام رو پیدا کردم. من مجبور نیستم انتخاب کنم. من میتونم هر دو رو داشته باشم. هر دو می تونن خونه باشند. یکی گذشته و دیگری آینده. امروز جای اون حس سردرگمی رو حس خوشایندی گرفته، احساس خوشبختی، خوشبختی از داشتن دو تا خونه! امروز صبح وقتی به آسمان نگاه کردم ناخودآگاه زیر لب خواندم: هرکجا هستم، باشم، آسمان مال من است.  و امروز آرزو میکنم تا بتونم آدم بهتری باشم، خوبی هر دو جا رو در کوله بارم داشته باشم، خوبی هر دو خونه رو!

/ 7 نظر / 53 بازدید
دانایی

این نوشته عالی بود مخصوصا برای اولین نوشته ای که من گذری خوندم..خیلی خوب حس ت رو انتقال دادی [گل]

مهدی

سلام. همیشه فکر میکردم و میکنم هنوز که وطن ندارم-احساس بیگانگی خفم میکنه با این سرزمین زیبای پردرد. نوشته هاتو که خوندم یک لحظه احساس کردم منم انورم.پشتم لرزید.راست میگی-اینجا هم خونه هست و هم نیست.ولی چیزی بیشتر هست زبان مادریش هست که پای بندم کرده.میترسم روزی جایی باشم که وقتی میگم دلم گرفته کسی نفهمه.امیدوارم دلتنگ نباشی و اگر شدی لحظه ای درنگ برای وطن نکی.

saba

بسیار زیبا مینویسی. منم مهاجرت کردم م و کاملا حرفای دل من بود. موفق و شاد باشی.

جاستین بانو

سلام با اینکه مهاجرت نکرده ام اما می دونم این احساس سرگشتگی که میگی چیه .ولی تو شجاع و قوی هستی.تو کسی هستی که به تنهایی مهاجرت کردی پس تونستی و میتونی از پس هر مشکلی بر بیایی. مهاجرت برای آدمهای قوی است!!!!

مارتین

سلام من تازه با وبلاگ شما آشنا شدم از این بابت خیلی خوشحالم چون جواب سئوالی را گرفتم که بعد ازخوندن چندین ویلاگ مهاجرتی نگرفته بودم ممنون که این روحیه مثبت و پر از عشق رو با دیگران به اشتراک گذاشتی خوب به این نتیجه رسیدم که دل نوشته راجع به مهاجرت هم بسیار کمک دهنده و مفید است

کمال

گذری برخْ از نوشته هات رو خوندم . من خودم درگْیر خیلی از مسائل شبیه اون چیزهائی که هستی هستم و از یک طرف نه در وطنم احساس ارامش دارم و صبحم را با استرس از خواب بیدار میشم و از طرفی شب به با هزار جور فکر و خیال بخواب میرم . در غربت هم تمام ارزوم شده نبودن و نبودن . اما چه کنیم که مجبور به تحمل هستیم بهر حال خوشحالم که میتونی بنویسی و درت دلت رو با دیگران قسمت کنی تا گوشه ای از غمت رو سبک کنی ولی من مجبورم تمام غمم رو در غربت و غیر غربت در درونم خفه کنم و خودم باشم و خودم روزهای خوب و خوشی رو برات آرزو میکنم

آدم

چه کسی صیادی بدون قلاب و دام بلدهست.....؟! میخواهم یه همراه وهمدم صید کنم ولی چه کنم نه اهل قلابم ونه کلک چه کنم این روزها دل بی ریا بازار نداره چه کنم که صیدها هم قلابی شدن چه کنم.....؟!