همینجوری!

سلام

من خوبم، زندگی هم در جریان، مثل همیشه.

یکی دو هفته گذشته پر بود از اتفاقات عجیب و غریب، پر بود از حرف، حرفهایی که برخی لبخند رو برات به ارمغان میوردند و حرفهایی که دلت رو میشکستند.

گاهی از خودم می پرسم، چه بر سرمون اومده، اینجا چه میکنیم؟ مهاجرت کردیم تا زندگی از نوع دیگه ای رو تجربه کنیم یا اینکه فراموش کنیم کی هستیم.

گاهی از خودمون تعجب میکنم، مردمان غریبی هستیم و بیش از غریب بودن بلاتکلیفیم. یکجورایی عادتمون شده نون رو به نرخ روز بخوریم. مهم نیست کجا زندگی میکنیم، مهم اینه که عاداتمون رو توی کوله بارمون با خودمون حمل میکنیم. اونم نه عادات خوب، عادات عجیب و غریبمون رو! چی بگم والا!

پنجشنبه شب کنسرت سالار عقیلی بود توی ملبورن، محشر بود، من مدتها بود چنین کنسرتی نرفته بودم. خیلی خوش گذشت. مدتها بود که دلم هوس یک کنسرت سنتی خوب کرده بود. خلاصه که جای همه خالی بود. و از همه بیشتر جای آقای پدر، تمام مدت به خاطراتمون فکر میکردم، به تمام مسافرت هامون و موزیک سنتی گوش دادنمون، بحث کردن در مورد محتوای شعر و سبک موسیقی! بماند.

الآن هرکاری میکنم نمی تونم تمرکز کنم، هی میخوام در مورد یک موضوعی بنویسم اما هی دارم سبک سنگینش میکنم. باشه حالا تا بعد.

 

 

/ 2 نظر / 35 بازدید
مريم پاييزي

كمتر از يك ماه پيش هم ايشون تو تهران كنسرت داشتن . من كه نتونستم برم ولي يه دوست خيلي عزيزي رفته بود و زنگ زده بود به من و من از پشت گوشي گوش مي كردم . زياد خوب نميشنيدم ولي اون حسي كه اون دوست بهم داد با اين كارش همه تنم و گرم كرد [قلب]

م.ش

wow!seems u r a pro in blogging! Couldn't read the whole thing mate, but it was really c0o0o0ol! Keep doing the good job...And sorry for the crash..Must have been terribly painful inside...It's important not to crash mentally, crash hapens even twice in 12 yrs, u know...What if a lorry or a truck of past emotions and feelings hit u hard to make u collapse...keep ur chin up buddy & smile...since the worse is yet to come...This is life...Take care