به شیرین جانم

شیرین جانم، 

چند وقتی که دلم هوای نوشتن برای تو رو داره، چند وقتی که شبها با رویای تو به خواب میروم و با خیال تو بیدار میشم، رویاهایی که گاها آنقدر واقعی هستند که دوست ندارم تمام شن!

...ام،

چند وقتی که پس ذهنم شعری جا خوش کرده و هربار که زمزمه اش میکنم، دلم عجیب هوای تو رو میکنه.

دل بیاد آورز اول بار را، خاطرات اولین دیدار را! 

عزیزکم،

روبروت نشستم تو کافه نزدیک محل کارمون! دستم تو دستت، با انگشتهام بازی میکنی، هردو دوران بدی رو پشت سر میگذاریم، چقدر صحبت کردن با تو برام آرامشبخش! آرامش، چه واژه غریبی، چه واژاه بیگانه ای! نگاهت به نگاهم گره خورده و لبخند میزنی!

در کافه باز میشه و همکار گرامی و دوستش وارد میشن، با تعجب نگاهمون میکنه و من سرم رو میز میزارم و اشکهام جاری میشه و کلافه که چرا اون، چرا امروز!

... جانم، 

دستم رو فشار میدی و با لبخند میگی نگران نباش، درستش میکنم و من که با نگرانی نگاهت میکنم! نمیدونم چطور درستش کردی اما همکار گرامی هیچوقت در مورد اون روز صحبتی نکرد!

شیرین جانم،

دل بیاد آورد اول بار را، خاطرات اولین دیدار را!

هنوزم بعد از این همه سال اول بار را رو که به یاد میارم، لبخند میزنم! شش سال طول کشید تا بهم ابراز علاقه ای کنی، تا بهم بگی شش سال رو از دست دادم، میخوام این چند ماه رو باهات زندگی کنم!

عزیزکم،

چقدر اون چند ماه طولانی و شیرین بود، و من برای اولین بار حس پرستش شدن رو تجربه کردم، حس تکیه کردن به مردی غیر از پدرم! چقدر این حس زن بودن زیبا بود! این روزها فکر میکنم چقدر زنی که تو دوستش داشته باشی خوشبخت، شاید چون من این خوشبختی رو تجربه کرده!

مرد اردیبهشتی من،

هنوزم باورش برام سخت هنوز هستی و من چقدر این بودن رو دوست دارم! وقتی یکسال پیش اونقدر پریشون اومدم ایران، تو اون روزهایی که دوباره آرامش باهام بیگانه بود، چقدر دیدنت آرامشبخش بود، چقدر آغوشت امن بود، برای منی که مدتها بود درگیر یک رابطه بیمار بودم! 

وقتی انگشتهام رو میبوسیدی، من تک تک لحظات با تو بودن رو بخاطر آوردم و همون لحظه فهمیدم، رابطه ای که توش هستم چقدر بیمار و خطرناک! چه احساس گناهی داشتم که از حضورت لذت میبرم! چقدر خودم رو سرزنش کردم!

شیرین جانم،

این روزها عجیب به یادت هستم! شاید چون دوباره آرامش از دست رفته ام رو بدست آوردم، شاید چون دوباره از ته دل میخندم و هربار صدات توی گوشم زمزمه میکنه، بخند، بلند بخند بانو! 

شاید یکروز مردی قدم به زندگیم بزاره که به اندازه تو بهم احساس آرامش و زنده بودن بده، شاید یکی از همین روزها تو رو دوباره تو روزهام و روزمرگیهام پیدا کنم! شاید دوباره دل تجربه کنه به یاد آوردن اول بار را!

/ 0 نظر / 49 بازدید