سفرنامه 1!

سلام

راستش مدتهاست میخوام بنویسم اما دستم به نوشتن نمی رفت. خیلی خوب میدونم چرا، بگذریم. داشتم وبلاگهای محبوبم رو میخوندم که نوشته ای برام حس سفر رو زنده کرد. از روزی که این سفر شروع شد، من تمام تلاشم رو کردم که بهش فکر نکنم. من همیشه سعی کردم نکات مثب همه چیز رو ببینم، اما اینبار قصه نکته مثبت و منفی نیست. این روزها خیلیها از مهاجرت ازم می پرسن، امشب حس کردم شاید دیگه وقتش باشه بگم، از حسم، از همه چیز. شاید خودم هم کمی آروم شم.

قصه از دوسال پیش شروع شد. اوضاع احوال روحی خوبی نداشتم، خسته بودم و ...، بعد از اینکه از آخرین سفرم برگشتم، تصمیمم رو گرفتم. به آقای پدر گفتم عزم رفتن دارم. آقای پدر سالها بود سعی میکرد راضی به مهاجرتم کنه و من، هربار میگفتم نه. اینبار این من بودم که قصد رفتن کرده بودم. تو این سال از لحظه اعلام تصمیمم تا آخرین لحظه، خانواده ام کنارم بودند حمایتم کردند. تو این دو سال بارها پیش اومد که فریاد کشیدم، که اشک ریختم پس چرا کارم درست نمیشه، چرا اینقدر طول کشید. هربار خانوم مادر و آقای پدر آرومم کردند و بهم دلداری دادند که این نیز بگذرد.

بالاخره یک روز نامه اش رسید. ویزام اومده بود. خوشحال بودم، گریه میکردم. خیلی سخت بود اما دلم میخواست خانوم خانومها اولین کسی باشه که خبر رو میشنوه. خبر برای همه عالی بود و همه خوشحال بودیم. اون شب موقع خواب، پشیمونی و وحشت تمام وجودم رو گرفت.

روزها پی هم میومدن و زمان سفر من نزدیک میشد. من اونقدر عصبی بودم که حاضر نبودم از سفر صحبت کنم. برخلاف ظاهرم، اما در درون در حال شکستن بودم. این سفر خواسته خودم بود. چیزی که دو سال براش صبر کرده بودم. اما حالا تصور جدایی از عزیزترینهام داشت دیوونه ام میکرد.

تصمیم خودم بود. پس باید پاش وای میستادم، که واستادم. محکم، خیلی محکمتر از اونی که فکر میکردم. از روزهای آخر نمیدونم چی بگم، از اشکهایی که در تنهایی ریختم، از روز آخر تو بانک و خداحافظی با دوستانی که این همه سال کنارم بودند.

از روزهای آخر نمیدونم چی بگم، خداحافظی با دوستان چندین و چند ساله. هفته آخر مصیبتی بود. دیدارها و اشکی که من جلوش رو میگرفتم. مهمانی خداحافظی و آخر شب. عمه بزرگم، مادر خان داداش با بغضی که سعی میکرد به اشک تبدیل نشه به آقای پدر گفت : این تصمیم خودش بود، خودت دوست داشتی همیشه بره، پس یادت باشه محکم پشتش باشی و گریه زاری نکنید.

از شب آخر حرفی برای گفتن ندارم. که فقط درد بود. حتی خانوم خواهر هم چند روز آخر نمی تونست جلوی اشکهاش رو بگیره و من فقط میتونستم در آغوش بگیرمش و دلداریش بدم که زودتر از اونی که تصورش رو میکنه همدیگر رو میبینیم. حرفی که حتی خودم هم باورش نداشتم.

شب اخر، شب غریبی بود. هرچه کردم نتونستم بخوابم. رفتم پیش آقای برادر. پشتش به من بود. میدونستم بیدار، اما وانمود میکنه که خواب. موهاشو نوازش کردم. پشیمون بودم. دلم میخواست فقط یکنفر بگه میشه نری و من بزنم زیر همه چیز و بمونم. اما ...! موهاشو نوازش میکردم و جلوی اشکامو میگرفتم. دل کندن ازش خیلی سخت بود. بوسیدمش و اشکاهاش شد هق هق و من که از درون میشکستم و با بغض دلداریش میدادم. خوابید و من مثل روح سرگردان رفتم اتاق خانوم مادر و آقای پدر، درست مثل بچگیهام، کنار خانوم مادر دراز کشیدم. هر دو اشک میریختیم. تا صبح نه من، نه خانوم مادر، نه اقای پدر نخوابیدیم. دلم میخواست زمان واسته و من تا ابد اون لحظه رو داشته باشم.

لحظه اخر تو فرودگاه، خیلی سخت بود. این دومین بار بود که اشکهای آقای پدر رو میدیدم. چقدر آغوشش امن بود. و سفر من آغاز شد.

اینها رو ننوشتم که بگم پشیمونم، نه نیستم. چون امروز هدف تازه تری دارم. اینها رو نوشتم تا این بغض لعنتی بعد از ۶ هفته بشکنه و آروم شم.

من این شهر جدید، کشور جدید، خونه جدید و زندگی جدیدم رو دوست دارم. من اینجا دارم بزرگ میشم. اینجا جایی برای زندگی. اما منکر دلتنگی و تنهاییش هم نمیشم. اینجا همه چیز خوب، اما آدم گاهی خیلی تنهاست. گاهی حس میکنم کاش کسی بود برای تکیه کردن.

آدم تا وقتی کنار خانواده است، حس نمیکنه چه کوهی پشت سرشه و به چی تکیه زده. اما وقتی جدا میشی تازه میفهمی، دوری یعنی چی. تازه میفهمی تنهایی یعنی چی. من اینجا دلتنگم و تنها، اما اینها برام انگیزه جدیدی ساخته. من اینجا دوام میارم و به هدفم میرسم هرچند سخت. دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره.

دلم برای همشون تنگ شده، برای برادر و خواهر مهربونم، برای بزرگترین پشتیبان زندگیم، آقای پدر، برای عزیزترین و دلسوزترین مادر دنیا، خانوم مادرم، برای شیرینترین مادر بزرگ دنیا، خانوم خانومهای خوبم که همیشه دعاش بدرقه راهم بوده، برای خان داداش که گرچه از نظر خونی برادرم نیست، اما از هر برادری بیشتر کنارم بوده و حمایتم کرده، برای دوستانی که همیشه در شادی و غم کنارم بودند و باعث شدند لحظات سخت زندگیم، قابل تحمل بشن و برای خیلیها و خیلی چیزای دیگه. نمیدونم کی بر میگردم، نمیدونم تا اون موقع چه چیزهایی رو از دست دادم، اما میدونم این دوری من رو به خیلیها نزدیک کرد.

میدونم این نوشته ها شاید ظاهرا بار منفیش خیلی زیاد باشه، اما از دید من بار مثبتش خیلی بیشتر!

هفته زیبایی رو براتون آرزو میکنم.

خوب و خوش باشین.

/ 9 نظر / 23 بازدید
Neo

سلام وبلاگ جالبی داری خوشحال می شم با هم آشنا شیم

نسرین

بی تو با خاطره هایت چه کنم ! یاد هستی برای استاد خسرو شکیبایی تو کلبه ی درویشی ما خوشحال میشم سر بزنی منتظرم یاعلی

منم آرش

دوباره حس اون شب اخر لعنتی رو برگردوندی اشکامونو در آوردی خانم . خدا رو شکر آدم به همه چی عادت میکنه.حالام که به یمن اسکایپ بیشتر از قبل اومدن خانواده رو میبینیم

تازه کار

سلام خیلی غمگین بود ولی امیدوارم الان حال و هوات مثل نوشته هات نباشه و دلتنگی نداشته باشی ارزوی موفقیت میکنم برات خوش باشی و بی غم به امید دیدار

عادل

امیدوارم در این کوچ موفق باشید اما تصورش هم برای من سخته خیلی سخت!

behrouz .f.g

salam omidvaram hale shoma khub bashe... rastesh man etefaghy be bloge shoma barkhordam va bishtare matalebesho khoondam rastesh man ham modatie ke be fekre mohajerat hastam... albate alan daneshju am ..amma sharayete kari juri ijab mikone ke modam dar safar haye khareji hastam va tasmim daram age beshe yejuri kharej az iran vase khodam zendegi dasto pa konam...montaha niaz be mashverat daram...mashverate yeki ke jense unja ro dark karde bashe...va betune rahnamayim kone..dar haghighat ma too iran har che ke az gharb o shargh mishnavim hame tablighate manfi e...va hame chizro tahrif mikonan midan be khorde mellat......khahesh mikonam shoma ke unja zendegi mikonin ye amari az shive zendegi ..mardom...kar..tahsil...eghtesed...farhang ...ve chizaye dige be man bedin ta betunam behtar tasmim begiram ke bemunam ya mohajerat konam.... age javabe mano bedin ye donya mamnun misham...rasti age lazem shod in emaile mane: behrouz_mariner66@yahoo.com montazere javabe shoma hastam,....mamnun..movafagh bashin...

شیلا

چه خوب کردی که نوشتی. گاهی نوشتن یک بغض شکستن اونو راحت تره می کنه و ارامش بعدش قابل مقایسه نیست. دقیقا درکت می کنم. من خودم چندین و چند بار شده که صحنه فرودگاه رو به خواب دیدم. یه بار بی خوابی زده بود به سرم و دقیقا ساعت چهار صبح بود. بدجور یاد سفر یک نفره ای افتادم که چهار سال پیش دقیقا ساعت چهار صبح داشتم. با خودم فکر کردم شاید چهار صبح دیگری به همین زودی ها تکرار شه. ترسی وجودم رو گرفت مثل ترس از دست دادن مادر یا یک عزیز. دیگه فکر نکردم به چیزی. هر از گاهی این کابوس به سراغ من میاد. می دونی تنها دلداری چیه؟ اینکه دنیا در عین بزرگ بودن کوچیکه. انقدر کوچیک که من و شما می تونیم فرسنگ ها دور از هم تو این صفحه سفید مجازی به هم برسیم. قبلا نبود این چیزها. دلتنگی دلتنگی یه ولی گاهی به زور تکنولوژی میشه راحت ترش کرد. موفق باشی دوست سفر کرده ام.

تخته خاکستری

به نظرم مهاجرت شجاعانه ترین تصمیم یک انسان است. نتیجه اش مهم نیست، اقدامش مهم است. همیشه برای چنین انسان هایی ارزش خاصی قائلم. حتی برای دوستم محمد که رفت اتریش و ماندگار شد و از این بابت از او دلخورم!

رضا

سلام من هم یک ماه هست که اینجام و مثل شما از خونواده و زندگیم دیت کشیدم و اومدم تو غربت ولی نمیدونم چرا این چیزایی که شما نوشتی هیچکدومش برام اتفاق نیافتاد؟!! آخه اشک و آه و گریه چرا؟ راستی میشه بگی چرا پدرت اصرار میکرد مهاجرت کنی؟