بهار بی اردیبهشت

تو خونه سعادت آباد، روبروت ایستاده ام، تو بلوز و شلوار سفید پوشیدی و با لبخند زیبات نگاهم میکنی، مسخ میشم، از دیدن تیپ صوفی وارت غرق لذت میشم، با خودم فکر میکنم چقدر سفید بهت میاد. نگاهت به نگاهم گره خورده و دل من یکباره میلرزه!

شب از نیمه گذشته و من دارم برمیگردم خونه! شب و ماه کامل و اردیبشت، وای از این اردیبهشت رویایی، رانندگی و دل بیقرار و موزیک! 

من و تو و فرودگاه، خداحافظی و پرواز و کوچ بی انتهای من! من رفتم و تو موندی! 

از خواب بیدار میشم، قلبم اونقدر تند میزنه که حس میکنم هر آن از سینه ام میاد بیرون، چند ثانیه طول میکشه تا یادم بیاد کجام! آروم میشم! اینجا نیمکره جنوبی، بها بی اردیبهشت، دم دمای صبح و گرگ و میش! و زمزمه ای نامفهوم پس ذهنم!

صبح تو راه بانک بالاخره زمزه نامفهوم، مفهوم میشه! یادم میاد، اون شب بهاری و اردیبهشت و ماه کامل!

نیمه شب آواره و بی حس و حال، در سرم سودای جامی بیزوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال، دل بیاد آور ایام وصال

از جدایی یک دوسالی میگذشت، یک دوسال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را، خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و آن اسرار را،آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود، چون من از تکرار او هم خسته بود

امد و هم اشیان شد با من او، هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او، ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی، این چنین آغاز شد دلبستگی!

...

 

 

/ 0 نظر / 35 بازدید