امید به زندگی!

بندیگو که زندگی میکردم، پشت پنجره شیشه آشپزخونه ام، چندتا گلدون گل خوشگل داشتم. نه که فکر کنین من از این هنرها دارم ها، نه! کار خانوم مادر و آقای پدر بود. هربار که میومدن گلهای این گلدونها تازه میشدن، اولین کار آقای پدر یکسر به بانینگز و باقی گل فروشی ها زدن بود و انتخاب گل مناسب، دفعه قبل برام آزالیا کاشت. تا وقتی که بودن گلها شاداب و سرزنده بودند، وقتی رفتند من موندم و مسیولیت این چندتا گلدون و اون حیاط و باغچه.

وقتی از بندیگو اومدم ملبورن گلدونها هم با من راهی ملبودن شدن و همدم بالکن کوچیک! باز تا وقتی که آقای پدر اینجا بود گلها شاداب و خوب بودند، اما وقتی که رفت، انگار گلهام دلتنگش شدند!

آخرشم آزالیای کوچیکم خشک شد، نمیدونم چرا نه گلدون رو دور انداختم نه گل دیگه ای کاشتم، باورم شد که استعداد باغبونی و مراقبت از گل و گیاه رو ندارم!

حدود یکماه پیش وقتی داشتم باقی گلدونها و گلهام رو آب میدادم، دیدم یک شاخه کوچولو کنار گلدون قدیمی آزالیا برای خودش جا خوش کرده، فکر کردم علف هرز، اما نمیدونم چرا بازم آب دادمش! روزها گذشتن ورسید به هفته، شاخه کوچیک دیگه برگ داده بود، باورم نمیشد آزالیای من این هم سرما و بی آبی رو تاب آورده باشه!

این حس سبز شدن و دوباره گل دادم آزالیا، عجیب حس خوبیه، مثل یک باریکه نور در تاریکی، امید به زندگی یا شایدم یک تولد دوباره!

گاهی فکر میکنم ما آدمها هم یک وقتهایی مثل آزالیای کوچیک من هستیم، با مشکلاتی کنار میایم و می جنگیم که باورش برای خودمون هم سخته! به گذشته که نگاه میکنیم گاهی خودمون هم نمیتونیم باور کنیم چطور دووم آوردیم!

/ 0 نظر / 44 بازدید