تنهایی های من!

سلام

حالم خوب نیست، حالم اصلا خوب نیست. دیشب یک تصادف به نسبت شدید داشتم. خدا رو شکر که فقط بدنه ماشین آسیب دید و باز خدا رو صد هزار مرتبه شکر که سالمم. برای دومین بار در طی 12 سال شایدم بیشتر رانندگی، یک کامیون زد بهم.

تصادف و شوک بعد از تصادف و حساب و کتاب های مالیش یک طرف، اون لحظه از ماشین پیاده شدن و لرزیدن زانوها و نشستن رو زمین خیس زیر بارون شدید و این حس تنهایی و بی کسی یکطرف. شکستم، از تو شکستم. توان بلند شدن نبود. از دیشب تا حالا اشکم بند نمیاد. آروم نمیشم. انگار این تصادف راهی بود برای بیرون ریختن تمام این 2 سال و چند ماه تنهایی.

اشتباه نکنید، من اینجا دوستان خوبی دارم، اما خانواده چیز دیگه است. نمیدونم چرا نمی تونم خودم رو جمع و جور کنم. چرا این حس تمومی نداره! از این احساس ضعف متنفرم، اما یکجایی ته ته وجودم بهم میگه شاید وقتش رسیده بپذیری که تو هم یک زنی و ضعفهای خودت رو داری. نمیدونم. نمیدونم. فقط میدونم که خیلی خسته ام. دلم خواب میخواد. آروم بدون کابوس، طولانی.

خوب میشم، اما شاید اینبار کمی زمان ببره. اما خوب میشم.

/ 4 نظر / 19 بازدید
هستی

آخی عزیزم...... منم تجربه کردم تصادفو [ناراحت] آروم میشی,الان طبیعیه که اینجوری ای. یه فنجون چایی درست کن و وایسا دم پنجره بخورش...بذار هوا به صورتت بخوره و همزمان از تو گرمم بشی [لبخند] پیش منم بیا اگه دوس داشتی [قلب] بابای [خداحافظ]

مردم ايران سلام

سلام خدا بد نده... لطفا به وبلاگ من بيا و ديدگاه و نظرت رو راجع به عمليات بي نظير بدر بيان کن... ممنون[گل]

مريم پاييزي

خوب مي فهمم اين حست و اين اشكا از ناتواني نيست از ضعف نيست اين اشكا واسه يه مدت طولاني قوي بودنه ديگه آدم چقد مگه مي تونه خودش و بزنه به اون راه ؟ تو رو خدا اينجوري نگو ! جا ميزنمااااا ! من كمتر از يه سال ديگه عازم ايتاليام . اينجوري كه ميگي زانوهام ميلرزه جا ميزنم :(

مهراوه

سلام طناز جان. امیدوارم که خیلی زود خوب بشی ، اتفاقی اومدم توی وبلاگت و از قلمت و سبک نوشته ها و حال و هوایت خوشم آمد ، یکجور احساس نزدیکی کردم ، من را یاد خودم و یکی از دوستهایم انداختی ... احساس می کنم یکجورهایی هم حس و همفکریم ... راستی الان شما کجایی ؟ فکر کنم کانادا باشی ، شاید ... لینکت کردم بهم سر بزن ...مواظب خودت هم باش...