رویاهای بیداری

کنار پنجره نشستم، اینجا تو این خونه غریب، خونه ای که شاید محل اقامتم بشه. کنار پنجره نشستم و به کوچه ساکت روبروم نگاه میکنم و زیر لب زمزمه میکنم :

"دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور، وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور، آخر یک شب این گریه ها سوی چشامو میبره، عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره، باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی، راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی، پیدات کنم حتی اگر پروازم و پرپر کنی، محکم بگیرم دستت رو احساسم رو باور کنی."

با چشمان باز رویا میبینم، رویای با تو بودن، اونقدر این حس قوی که به سادگی میشه لمسش کرد. گرمای وجودت رو پشتم حس میکنم، حرکت دستهات رو وقتی دور شونه هات حلقه میشن، صدات رو میشنوم که پا به پای من زمزمه میکنی، از داغی نفست، وجود یخ زده ام گرم میشه، آب شدن یخ درونم رو حس میکنم. کاش زیر پام خاک بود تا جاری میشدم.

کنار پنجره نشسته ام و به کوچه سرد و ساکت روبرو نگاه میکنم. دلم میخواد باز هم با چشمان باز رویا ببینم! انجماد درونم رو بیش از هر زمان دیگری حس میکنم. و دل هوای با تو بودن دارد.

سلام

من خوبم، اوضاع و احوال هم خوب، زندگی جریان داره و من هم در مسیر این جریان. روزها و شبهای من اینجا به ارامی سپری میشن. این روزها وقتی با دوستان قدیمی صحبت میکنم، دوستانی که سالهاست به نقاط مختلف دنیا مهاجرت کرده اند، حس مشترکی داریم. برای من تازه و برای آنها کمی قدیمی تر.

گاهی دچار ترس و وحشت میشم. می ترسم مبادا اسیر تنهایی بشم و این تنهایی باعث بشه معنای احساسات درونم رو درک نکنم. مبادا این تنهایی باعث بشه اطرافیانم را آنطور که هستند نشناسم، باعث بشه از خودم دوری کنم. و هر بار به خودم نهیب میزنم که تو تنها نیستی و دوستان خوبی داری، خانواده ای که عاشقانه در کنارت هستند، پس دلیلی برای نگرانی نیست. غربت دنیای زیبا و غریب خودش رو داره و من این دنیا رو دوست دارم، با تمام خستگیها و سختیهاش!

امسال اولین ماه رمضانی که من ایران نیستم، هرچند سالهاست که روزه نمیگیرم، اما همیشه عاشق اذان دم افطار و غروب آفتاب این ماه بودم. دلم برای سفره افطار و بوی دسرهای شیرین، نان داغ و پنیر تنگ شده. دلم هوای لحظات دم افطار رو داره.

این روزها زندگی من شده پر از نشونه، معنای برخی رو میفهمم و برخی رو نه. شاید جالب باشه اما امروز صبح، ساعت ٣ صبح به وقت تهران، از خواب بیدار شدم و حس کردم دلم میخواد قران بخونم. حتی یادم نبود، امروز روز اول ماه رمضان. گاهی عجیب دلم راز و نیاز و میخواد. بماند.

هفته زیبایی رو براتون آرزو میکنم، مملو از شادی و زیبایی. 

/ 6 نظر / 22 بازدید
عادل

بسیار زیاد این آهنگ شادمهر را دوست دارم ... ممنون که یادآوری کردید ... بعضی وقتها هست که حتی میتونی تو وطن باشی اما خودت رو فراموش کنی؛ یادت بره خود خودت رو .... رمضان هم مبارک ....

Arsham

بنام آفریدگار ایران با سلام و درود برشما بر دیدگان ما منت گذارید و به کلبه صلح و سلامتی هم قدمی بگذارید. پیشاپیش از اینکه کلبه ما را هم در لیست پیوندهایتان قرارمیدهیدسپاسگذاریم باشد که لیاقت ارج نهادن به مهربانی شما دوست گرامی را داشته باشیم. من هم زندگی مملو از شادی و بهروزی و سلامتی رو بریت آرزو دارم .در مورد ماه رمضان هم دلت تنگ نباشه چون امسال ماه رمضان حال و هوای گذشته رو نداره و موقع خوردن افطار انگار که تیغی در گلویت است و با بغض روزه رو باز میکنیم.

MerCeDeh

سلام خانم خانمها خوبي كجايي ننوشتي دلم تنگ شد بابا [ماچ][خجالت][قلب]

دریایی

سلام دوست عزیز من به صورت کاملا اتفاقی به وب نوشته های شما رسیدم! گاهی ازشون خبری می گیرم. امیدوارم هیچوقت احساس تنهایی نکنی.