اعتراف نامه

سلام

حالم خوب نیست، آره درست فهمیدین، اصلا حالم خوب نیست. دلم تو یسنه سنگینی میکنه، حس میکنم یکی قلبم رو گرفته تو مشتش و داره فشار میده، هوا برای نفس کشیدن کم میارم!

حالم خوب نیست، خیلی دلتنگم، خیلی زیاد، برای بوسیدن و بوییدن خانوم مادر، برای نگاه کردن و آغوش آقای پدر، برای شیرین زبونی های آقای برادر، حتی برای بدخلقی های خواهرکم، برای خان داداش و شیطتنهامون، برای خانوم خانومها که گاهی از خودم می پرسم کی دوباره می بینمش!!!

آخ دلم خیلی تو سینه سنگینی میکنه، دلم میخواست پیش خانوم خانومها بودم، سرم رو میذاشتم رو زانوهاش و یک دل سیر گریه میکردم.

حالم اصلا خوب نیست، دلم میخواد فریاد بکشم، تا شاید خدایی که اون بالاست بشنوه. کرم و رحمت رو شکر، میشنوی، فریاد دل من رو می شنوی، اشکهام رو میبینی، راضی نشو کم بیارم. هر کی ندونه، تو خوب میدونی این ۵ ماه رو چطور سر کردم، راضی نشو جا بزنم، یا بهم صبر بده یا راه هم رو باز کن! شکر باز هم شکر، گلایه نمیکنم، التماس! دارم کم میارم! آرومم کن.

حالم خوب نیست، دلم برای محبت آدمها تنگ شده، محبت هر کسی رو نمیخوام، محبت تو رو میخوام، تویی که اینقدر ازم دوری.

حالم خوب نیست، خسته شدم از بس منتظر زنگ تلفن بودم، تا شاید یک صدای آشنا بشنوم. خسته ام خیلی خسته ام.

حالم خوب نیست، سردرگمم، نه راه پس دارم و نه راه پیش. بماند. این نیز بگذرد.

پ.ن.١: خوب میشم، خیلی زود، قول میدم.

پ.ن.٢: نصیحتم نکنین، اینا رو مینویسم تا آروم شم، می نویسم تا بغضم بشکنه! خوب میشم. دوام میارم، باید دوام بیارم.

/ 16 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انیس

سلام... وقتی چند ماه پیش برای یکی از نوشته های من نظری رو درج کردی و نوشتی که: "از ایران بودن و کنار خانواده بودن تا میتونید لذت ببرید که بعد اینجا شمایید و دل تنگ! " اون موقع به هیچ وجه منظورت رو درک نکردم ... با 9 - 8 سال زندگی جدا از خانواده و در شهر غریب، خیالم از خودم کاملا" تخت بود که چنین مشکلی برای من یکی پیش نمیاد... اما حالا بخوبی دارم لمس می کنم که غربت و غریبی یعنی چه... اینکه دلت به هیچ پشت قابل دسترسی نمی تونه گرم بشه، اینکه با تمام کارهایی که ظاهرا" برای انجام دادن داری، بشینی و چشم بدوزی به نشونی و پیغامی در مسنجر یا صدایی در تلفن... اونقدر فلج کننده بوده که از لحظه رسیدن حتی جرات یک خط نوشتن رو هم پیدا نکردم. می فهمم [لبخند]

شادی

سلام .طناز جان نمی دونم کجاْ هستی ولی درک می کنم غربت بد دردی هست من هم قراره غربت زده بشم و هنوز نرفته از ْاد دوری از عزْزانم گرْه می افتم . رادر من هم در غربت دل گرفته هست . امْدوارم همه ی رفته ها اونجا رو هر چه زودتر مثل وطن ببْنند . تو هم همْنطور . با آرزوی شادی برای تو

حسین

سلام من هم مثل تو خسته ام اما ....

علی سنجری

سلام.اگر تونستید سری به وبلاگم بزنید.پشیمان نمی شوید

خانوم خونه

هرکسی یه جوری خسته ست گلم گمت کرده بودم خوشحالم که پیدات کردم[قلب]

حجازی

غم غریبی و غربت چو برنمی تابم. به شهر خود روم شهر یار خود باشم البته بدترین غربت غریب بودن در دیار خویش است که خیلی ها گرفتارش هستند.

شیلا

نميدونم چقدر با شعر و موسيقي حال مي كني ولي در مورد خود من موسيقي بخصوص موسيقي سنتي ايراني هميشه طبيب دردم بوده و هست. دقيقا دركت مي كنم.

MerCeDeh

سلام خوبی؟ طنازی فکر کنم تصمیم گرفتی ماهی یک بار بنویسی نه [منتظر] [لبخند][ماچ][گل][قلب]

كيهان

درود چه زیبا و روان می نویسی حست را. تقریبن بیشتر پستهای این صفحه را خوندم. مرسی شادیت آرزوست آمین

تازه کار

سلام امیدوارم از این دلتنگی رها شدی و الان حالت بهتر شده به امید دیدار