احترام متقابل!

سلام

خوب امروز کمی بهترم؛ اما درد همچنان باقیست منم که اصولا بیخیال! اگه بتونم حتی داروهام رو نمی خورم. حالم از هرچی قرصه دارم بهم می خوره! گاهی با خودم فکر می کنم بدترین نوع مردن برای من بیماریه! وای منکه نیستم.

اوضاع کار خوب بوده! کارا داره پیش میره گاهی به کندی و گاهی به خوبی! دیروز وقتی تو اوج خستگی می خواستم از اینجا بزنم بیرون و برم خوونه؛ وقتی یهو لسلی(همکار فیلیپینی ما) جلوم سبز شد؛ اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که باید برگردم و سیستم رو روشن کنم. با نگاهی نیمه متعجب نیمه خجل پرسید :

- داری میری؟

- خوب آره؛ کارم داری می خوای بمونم.

- نه می خواستیم عملیات رو شروع کنیم؛ فکر کردم هستی!

- لازمه باشم؟

- خوب نه!  ولی...

دو زاریم افتاد مشکل خانوم راهبر سیستم بود. این طفلی رو هم دیوونه کرده!

- ببینم لسلی این شماره موبایل و خوونه است؛ هر وقت احساس کردی باید بیام؛ از هر نظر؛ فقط تماس بگیر؛ زود خودم رو میرسونم.

-تو یه فرشته ای؛ باشه حتما؛ مرسی!

فکر کنم قیافه ام دیدنی بود. داشتم با خودم فکر می کردم اصلا نرم خوونه و بمونم! اما از طرفی عجیب نیاز به استراحت داشتم؛ (جون خودم چقدر هم استراحت کردم)؛ کلی تو ترافیک بودم تا رسیدم خوونه! آخرش هم دلم طاقت نیورد و آخر شب یک تماس با بانک گرفتم ببینم اوضاع چجوریه! که لسلی بهم گفت همه چیز رو براههو مشکلی نیست و نیازی هم نیست که من برگردم!

تو این مدت بنا به دلایلی دارم به روابط زنها و مردها فکر می کنم! حالا بگذریم که من معمولا در حد حرف خودم رو فمنیست می دونم؛ که در حقیقت نیستم؛ اما گاهی فکر می کنم حق ما زنها از زندگی چیه؟ تا وقتی خوونه پدرت هستی؛ باید ببینی اون چی می خواد؛ در بیشتر مواقع تنها چیزی که مهم نیست خواسته توه! وقتی هم که شوهر می کنی زندگیت میشه اونجور که اون میخواد! پس کی مهمه که من چی میخوام! گاهی فکر می کنم چند زن هستن که زندگیشن همون فیلم « دو زن» یا « هزاران زن مثل من» یا «سارا» یا.... هستش؟ سراغ خارجیهاش هم نرفتم تا دلتون بخواد براتون سراغ دارم. وقتی پای حرف آقایون می شینی خیلیهاشون از چیزی؛ یا شاید سنتی به نام مهریه می نالن؛ گاهی دلم میخواد (علیرغم اینکه خودم اعتقادی به مهریه اصلا ندارم) بگم؛ آقا جان مهریه سنته؛ مال وقتی بوده که اون عربها برای زن ارزش قائل نبودن؛ زن از خودش هیچی نداشت؛ مهریه پشتوانه زن بوده؛ همونطور که نفقه حقوقیه برای زنی که مدیرش شوهرشه و محل کارش خوونه؛ مهریه عندالمطالبه است؛ حق زنه؛ هر لحظه هم می تونه بگیردش؛ مثل چک؛ آخه وقتی حسابتون خالیه چرا چک بی محل می کشین؟ چرا برای خودتون دلیل و برهان میارین که مهریه رو کی داده و کی گرفته! چرا وقتی داغین خیلی راحت همه چیز رو قبول می کنین؛ بعد وقتی زن مهرش رو می خواد می شینین این اراجیف رو می گین؟ کمی با خودتون رو راست باشین! این فقط یکیش بود.

پدر من هیچوقت به نحوه پوششمون و حتی رفت و آمدها مون اعتراضی نکرده؛ دلیلش هم اینه که می دونه چطوری دخترهاش رو تربیت کرده! حالا چرا یک آقایی یک روزی روزگاری تو زندگیه من پیدا بشه و بگه اینو بپوش اونو نپوش؟ این یعنی توهین به شعور طرف مقابل. مدتهاس یکی از دوستام با دوست پسرش مشکل دارن. این آقا پسر تحصیل کرده است؛ خوونواده خوبی داره و ... ام احترام به زن رو اصلا بلد نیست. دوست من عجیب تحت فشاره! مهمونی رفتن این خانوم دیدنیه! مهمونی که با آقا تشریف می برن : نمی رقصه؛ نوشیدنی نمی خوره؛ لباس آستین بلند حالا یا با شلوار یا دامن ماکسی؛ با کسی صحبت نمی کنه؛ آقا حساس هستن دلشون می گیره؛ آرایش خیلی خیلی کم؛ موهاش باید ساده پشت سرش جمع باشه؛ چون این خانوم موهای زیبا و بلندی داره؛ والا منی که دختر وقتی موهاش رو باز می کنه و دورش میریزه دلم ضعف میره؛ حالا بریم سراغ مهمونی بدون آقا: بدتر از من از اول مجلس وسطه؛ نوشیدنی می خوره اما خیلی کم؛ فوق العاده خوش لباس؛ لباسهایی که می پوشه نه باز هستن نه زیادی کوتاه اما عجییب زیبا وشیک؛ فوق العاده اجتماعی و خوش صحبت؛ گل مجلس؛ تو خانومی حرف نداره؛ زمان دانشگاه همه پسرا عقیده داشتن اگه یه خانوم تو دانشگاه باشه اونه؛ آرایشی ملیح و دخترانه؛ موهاشم که دیگه هیچ؛ این یعنی اینکه از یک دختر امل و دهاتی تبدیل میشه به یک دختر شیک پوش و زیبا!

نظرتون چیه؟ به این ابله چی باید گفت! صرف دوست داشتن؛ دخترخانم دارن مثلا مراعات می کنن! بهش می گم فلانی تو که نمی تونی تا ابد اینجوری زندگی کنی!!! می گه می دونم؛ اما نمی دونم چیکار کنم خیلی دوستم داره؛ منم دوستش دارم؛ اما می دونی کمی هم ازش می ترسم! آخه تهدید کرده اگه یه روزی من نباشم خودشو می کشه!!!

جواب من : به جهنم! اگه اینقدر احمقه بذار بکشه!

- هنوز عاشق نشدی!

نمی دونم ما تصویر من از عشق و دوست داشتن چیز دیگه ایه؛ دوست داشتن و عشق یعنی احترام! احترام به نظر همدیگه! عشق خودخواهی سرش نمی شه! نگاه که می کنم می بینم تمام اونایی که واقعا همدیگرو دوست داشتن هیچوقت با هم اینجوری رفتار نکردن.

هرچند که در کنارش فکر می کنم؛ این پسرها هم خیلی مقصر نیستن؛ آخه احترام به زن رو یاد نگرفتن؛اینجوری تربیت شدن! کاریش هم نمی شه کرد؛ تو این سن و سال فقط خودشون باید به این نتیجه برسن که باید تغییر کنن؛ اونوقته که میشه فقط کمی بعضی چیزا رو تعدیل کرد.

اما جدی چرا؟ چرا پسرامون به خودشون اجازه میدن به جای ما حرف بزنن؛ به چای ما تصمیم بگیرن؛ به چای ما نگاه کنن و حتی به چای ما زندگی کنن؟ کاش می شد یه جوری ایم مسئله رو حل کرد. خوشحال میشم دیدگاه آقایون رو بدونم؛ البته بدون بی احترامی و در یک بحث کاملا منطقی و دوستانه! بدون جبهه گرفتن! من دارم مسئله رو از دید خودم به عنوان یک زن می بینم؛ شاید دارم اشتباه می کنم. پس خوشحال میشم که یک گپ دوستانه رو اینجا شروع کنیم! بازم می گم باهم دعوا نداریم.

خوب من دیگه باید برم.

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٧