گذر زمان

دل من دریاییه برکه زندونه براش

                                          چکه چکه های آب مرثیه خونه براش

تو رگهام به جای خون شعر سرخ رفتنه

                                          کمکم کن که دیگه وقت راهی شدنه!

سلام

خوب راستش حالم زیاد خوش نیست؛ اینکه چرا می نویسم فقط برای گذران زمانه! بچه ها دارن روی سرور کار می کنن و ما باید منتظر بمونیم؛ فکر کردم تو این مدت کمی بنویسم تا شاید زمان سریعتر بگذره! فعلا که زمان هم سر جنگ با من داره!

از دیروز تا حالا فشارم عجیب پایینه؛ نمی دونم چرا؛ برای خودم هم عجیبه؛ دیشب اصلا نخوابیدم؛ تا صبح بیدار بودم فکر کنم ساعت۵:۳۰ بود که بیهوش شدم و با زنگ موبایل ساعت ۶:۰۰ دلم می خواست پرتابش کنم بیرون! خسته از بیماری و بیخوابی؛ بلند شدم و دوش گرفتم؛ زیر آب هنوز منگ خواب بودم؛ درد به طرز وحشتناکی وجودم رو گرفته بود. اومدم بیرون و ولو شدم روی تخت؛ باید بلند می شدم و میومدم شرکار؛ یه دنیا کار عقب افتاده داشتیم وداریم! اومدم سرکار؛ اونم با چه وضعی؛ یک مرده متحرک؛ تا حالا زامبی دیدن؛ من امروز در نقش یک زامبی ظاهر شدم . آخ کخ چقدر چشمام سنگینه! از این همه نگاه متعجب خسته شدم. چرا منو تنها نمی ذارن؟ چرا نمی ذارم به حال خودم باشم؟ خانوم مادر؛ که فدای دل مهربونش بشم؛ از دیشب تا حالا نخوابیده! از صبح دم به دم زنگ زده که چطوری؟ بیام با هم بریم دکتر؟ میخوای... ؟میخوای...؟ و من فقط صبر کردم صبور باشم! آخرشم نشد یکساعت پیش که زنگ زد بهش گفتم: الهی دورت بگردم؛الهی قربون محبتت شم؛ می دونی من اینجوری احساس می کنم خیلی مرضم! اینقدر بهم زنگ نزم حالم خوبه! شبنم و چندتای دیگه از همکارام هم همینطور از صبح دور و برم هستن و تجویز می کنن و غرغر می کنن و ...! رژیم دیگه بسه؛ خوت رو کشتی؛ آخه برای کی؟ و.....................! نمی تونم بهشون بگم دست از سرم بردارین! من می خوام تنها باشم.

می دونم اینا همه از سر محبته؛ می دونم که همش لطفه و از روی نگرانی! اما چکار کنم که من طبیعی نیستم؛ وقتی حالم خوب نیست فقط می خوام تو لاک خودم باشم؛ وقتی کسی باهام اینجوری رفتار می کنه حس می کنم خیلی حالم لابد بده؛ اما خودم نمی فهمم!

یک چیز جالب؛ البته امیدوارم اینجوری نشینها! اونقدر بیحالم که حس می کنم دارم فرو میرم توی اجسام. وقتی پام رو می زارم روی زمین یا مثلا روی پله حس می کنم خودش داره میره؛ داره منو با خودش میبره! اگه بدون چقدر باحاله! اما دلتون نخواد ها!

ضربان قلبم گاهی اونقدر بالاس که حس می کنم الآن میپره بیرون! این کارتونهای تام و جری رو دیدین! همینجوری! از درون اونقدر سردم که حس می کنم زیر یه عالم برف دراز کشیدم؛ چقدر این سفیدی بی انتها رو دوست دارم!

یکی یکبار بهم گفت خوش به حالت که می تونی توی زمن حال زندگی کنی؛ چجوری اینکار رو می کنی؟ ای کاش منم می تونستم! طول کشید تا جوابش رو پیدا کردم. جوابش اینه : به سادگی؛ می دونی دیگه دلبستگی خیلی خاصی با این دنیای خاکی ندارم؛ عجیب هوای رفتن دارم و یک حسی بهم می گه خیلی دور نیست؛ می دونی وقتی به زندگیت اینجوری نگاه کنی که انگار امروز روز آخره و فردایی دیگه نیست؛ به خودت می گی حالا که فردایی وجود نداره دارم مراعات چی رو می کنم؛ اونوقته که شاید دیگه قرصهات رو نخوری؛ اونوقته که به اونایی که دوستشون داری میگی که چقدر دوستشون داری؛ اونوقته که دیگه ترسی از رفتن اطرافیانت نداری؛ اونوقته که کاری رو به فردا واگذار نمی کنی؛ اونوقته که از مرگ دیگه نمی ترسی؛ برات میشه یه حس خوب؛ یه رویا؛ دیگه سیاه نمی بینیش؛ اونوقته که عاشق زندگی میشی؛ اونوقته که زندگی می کنی؛ به همین سادگی. حالا من حال و هوای رفتن دارم. نه از هیچ چیز نا امید نشدم؛ دارم از هر لحظه ام حتی این درد قدیمی لذت می برم؛ لذتی داره غیر قابل وصف؛ دونستن عشق اطرافیانت؛ آرامشی غریب تمام وجودم رو گرفته؛ حس می کنم خونم فقط زیر پوستمه؛ فقط تو مویرگها؛ برای اولین بار دستام گرمن اما درونم؛ حس می کنم یخ زده! من گرمایی از صبح کت رو شونه هامه و هیچ فرقی هم نداره! از گرما خبری نیست! آره شاید وقت رفتنه! نمی دونم خیلی هم مهم نیست! آخ که چقدر لحظه لحظه زندگی زیباست؛ هر جرعه اش شیرینی و طعم مطبوع خودش رو داره! حتی وقتی دلت رو می شکونن؛ دلت رو می شکونن چون براشون مهمی؛ خیلی مهم و این میشه نیمه پر لیوان.

پدربزرگم (پدر ماردم)؛ خدا رحمتشون کنه؛ همیشه می گفتن دو چیز تو زندگی خیلی بده؛ یکی جوونی که پیری کنه و دیگری پیری که جوونی کنه! گاهی از خودم می پرسم من کدومم؟ جوون قبل از اینی( اخه سنم همچین کم هم نیست که) که داره پیری می کنه؛ یا پیرزن ۸۵ ساله ای که داره جوونی می کنه؟ کدومش؟ شایدم هیچکدوم!

کمکم کن که ........! اره شاید وقت راهی شدنه! از زندگیم راضیم؛ راضی تر از خیلیها؛ زندگی زیبایی داشتم و دارم؛ خیلی زیبا؛ حالا فکر می کنم اگه قرار باشه برم من آماده ام. دلم سفر میخواد؛ هرچی طولانی تر بهتر! سفر از نوع هیجان بخشش! سفر به ناشناخته! سفر به اعماق درون؛ سفر به ........! دلم میخواد برم ایتالیا! برم رم!

کتابی دستمه که خیلی زیباس؛ « از طرف او» مال البا دسس پدس هستش؛ درست گفتم؟ نویسنده کتاب معروف «دفترچه ممنوع». تمام کتاب در ایتالیا و رم اتفاق میوفته. تا قبل از اینکه آلبوم عکس سفر خان داداش و عروس خانوم رو به ایتالیا ببینم؛ تصور خاصی از صحنه های کتاب نداشتم؛ اما حالا وقتی صحبت از میدان اسپانیا در فصل بهار میشه؛ خیلی خوب می تونم چشمام رو ببندم و اون میدون رو ببینم با اون همه گل!

دیگه اینکه همین! راستی چرا زمان نمی گذره!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٤