یادداشتهای یک زن!

عشق ، در قاب يادها ، پرنده يي ست در قفس . منت آب و دانه بر سر او مگذار و رفاه به رخ او نكش .

عشق ، طالب حضور است و پرواز ، نه امنيت و قاب .

مگذار كه عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود !

مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه ، به عادت آب دادن گلهاي باغچه تبديل شود !

عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست ، پيوسته نو كردن خواستني ست كه خود ، پيوسته ، خواهان نوشدن است ، و ديگرگون شدن .

عشق ، شكستن و پاره كردن حريم ممنوعيت هاي ناموجه است .

عشق ، اوج آزادي فردي ست براي آنكس كه خواهان شريف ترين آزادي هاست .

 

 برگرفته از کتاب « یک عاشقانه آرام» ابراهیم نادری.

 

از کنار پنجره میام کنار هرچند که دل کندن از این ماه تمام کاریه عجیب سخت، اما خوب دلم هوای نوشتن داره! حس و حال غریبی تمام وجودم رو گرفته، یک فرضیه هست که می گه زنها تحت سلطه ماه هستن، یعنی به نوعی روحیه شون بستگی به وضعیت ماه داره، مثلا اگر ماه تمام باشه و تو دلت غصه باشه این غصه تشدید میشه! اما حس من چیه؟ دلتنگی، اضطراب، دوست داشتن نمی دونم! می رم جلوی آیینه و به دختر توی آیینه نگاه می کنم! برای اولین بار نمی تونم بفهمم تو وجودش چی می گذره، دست کودک درونم رو می گیرم، آغوشم رو بر روش باز می کنم و در آغوش می کشمش، تا شاید از وجود اون آرامش بگیرم، با لبخندی کودکانه و شیرین نگاهم می کنه، چقدر این وجود آرامش بخشه! چقدر زیاد، چقدر بی توقع!

دخترکی رو می شناسم که تازگیها سردرگم شده! دخترک تازگیها غریبه آشنایی پیدا کرده، تا چند وقت پیش این رابطه تنها از میان نوشته هاشون بود اما الآن.... اولین بار که درباره این موضوع حرف زدیم، گفت که با کسی آشنا شده، هرچی ازش می پرسیدم درباره این آدم جدید لبخند می زد و می گفت نمی دونم! برام عجیب بود. از حسش برام می گفت، از اینکه داره دل می بازه آروم آروم، درست مثل شرابی که داره جا میوفته، یکبار بهش گفتم دلت نمی خواد ببینیش یا صداش رو بشنوی، سکوتی برقرار شد، سکوتی که برای من خیلی طولانی بود. سرش رو بالا آورد و موهاش رو از روی صورتش کنار زد، اونوقت بود که ترس و اشتیاق رو تو نگاهش دیدم، این انتظار کشنده داشت دیوونه ام می کرد، که به آرومی سرش رو تکون داد و گفت نه!

- آخه چرا؟ نمی خوای بدونی این آدم کیه؟ چند سالشه؟ چه شکلیه؟ اصلا چیکارس؟

- نه! می ترسم!

- از چی عزیزکم؟

- از اینکه ببینم اونی نیست که تو نوشته هاشه! از اینکه بفهمم اینا واقعا ایده هاش نیستن! نمی دونم، من نمی دونم!

- ببینم پشیمون نمیشی اگه یک روزی ببینیش و ببینی همونیه که تو نوشته هاشه؟ ولی دیگه برای تو خیلی دیره! چون اون کسی رو داره؟

به وضوح تردید رو تو نگاهش می شد دید.

- خوب راستش تا حالا به این قسمت قضیه فکر نکردم!

- عزیز من نمی شه که فقط نیمه خالی لیوان رو دید، هر لیوانی نیمه پری هم داره!

- آره، شاید.

پسر کار خودش رو کرد. دخترک رضایت داد به ارتباطی فراتر از دنیای مجازی. تلفنها شروع شد. اضطراب، نگرانی، لذت، لبخند، شادی و از همه مهمتر دوست داشتن. دوباره با دخترک صحبت کردم. برام همه چیز رو گفت، همه رو! برام از حسش گفت، از جنگ دل و عقلش و از تمام تردیدهاش. با صبر نگاهش کردم و گذاشت بگه تموم آنچه را که باید. بهش حق می دادم. اما نمی دونستم چی باید بهش بگم. دستهاش رو گرفتم توی دستام و فقط بهش گفتم هرچی که بشه برام همیشه خیلی عزیزه و تنهاش نمی زارم، به شرطی که اونم منو رهام نکنه! نگاهم کرد با همون لبخند همیشگی و من با شیطنت کودکانه ام گفتم : دلت براش تنگ شده! طاقت نداری تا دباره تلفن کنه؟ با مهربونی در آغوشم کشید و موهام رو بوسید. اونوقت بود که فهمیدم دیگه تنهام نمی زاره. آخه من کودک درونشم!

 

نمی فهمم آخه مگه آدم مجبوره در بدترین شرایط نشستن بنویسه! توب بوک رو گذاشتم روی تخت و خودم چهار زانو نشستم روی زمین! حالا بگذریم که نباید اینجوری بشینم ها! مچ دستم درد گرفت. دارم به آهنگهای منتخب ابی گوش می دم الآن هم که معلومه یکی از محبوب ترینها، حریق سبز! خوب از آخر هفته بگم.

دیشب رفتم خوونه خاله! آخه شوهر خاله محترم رفتن شمال و خاله و مادر بزرگم تنها بودن، منم که منتظر تا راهی اونجا شم. خاله ام دختر نداره و عاشق دختر منم که لوس و بی ظرفیت، همیشه اونجا ول، بخصوص وقتی شوهرش تهران نیست!

دیشب هم مثل همیشه به ظاهر تلویزیون نگاه می کردیم اما در واقع مثل همیشه درد دل می کردیم. آخ که من چقدر این زن رو ستایش می کنم! گاهی فکر می کنم یعنی منم می تونم مثل اون شم، اینقدر بزرگ و قوی، اینقدر صبور. وقتی به زندگیش فکر می کنم نا خودآگاه اشک توی چشام جمع میشه! یعنی من هم می تونم اینقدر مقاوم باشم! چقدر از صحبت کردن باهاش لذت می برم! من عاشق اینم که شوهرش بره شمال و من برم اونجا. شبها کنار هم رو تخت دراز بکشیم و گپ بزنیم! براش از آدمای دور و برم بگم و اون دستمو بگیره ازم سوال کنه! بعد قبل از خواب موهامو نوازش کنه و مثل همیشه بهم بگه مراقب خودت باش خانوم خانوما! وقتی بهم می گه خانوم خانوما (این اسم مادر بزرگمه) ته دلم فکر می کنم که لایق این اسم هستم یا نه! بگذریم! امشب دلم حال و هوای غریبی داره!

امروز نزدیکای ظهر فسقلک من (نوه خاله ام) اومد پایین پیش ما!(خاله من و پسرخاله عزیز توی یک ساختمان زندگی می کنن) اخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود. از صبح داشتم با این فتوشاپ مسخره ور می رفتم. حسابی کلافه بودم که فسقلک اومد. درست زمانیکه من مثل دیوونه ها داشتم دور و بر خودم می چرخیدم و کلافه از کاری که پیش نمی رفت، دنبالم راه افتاد. عصبانی بودم و خسته از بد خوابی شب قبل، از حماقت مدیرم که حالیش نمی شه من اینکاره نیستم و ازخیلی چیزای دیگه. تو اون شرایط حتی حوصله فسقلک رو نداشتم. وقتی اومد روی پام نشست بی توجه بهش به کارم ادامه دادم، حتی نفهمیدم کی از پیشم رفت. وقتی به خودم اومدم که دیدم دیگه صدایی ازش نمیاد. نشسته بود و داشت کارتون می دید. تا اومدم برم سروقتش تلفن زنگ زد و من رفتم سراغ کسی که زنگ زده بود. بعد از یک ساعت، وقتی برای ناهار از اتاق رفتم بیرون یادم افتاد که چه گندی زدم. لبخندی بهش زدم و نشوندمش رو پام، آخر کارتون رو تو بغل من دید. باهم شریکی ناهار خوردیم. بعدشم باهم کشتی گرفتیم. خوب دیگه باید از دلش در میو وردم. بعد از چند وقت منو می دید. دنبال راه افتاده بود و خاله خاله می کرد. وقتی تلفن دوباره زنگ زد، اومد کنارم نشست، یعنی یادت نره که من اینجام، با نگاهش می گفت که بسه دیگه قطع کن. حسودی می کرد. تلفن رو قطع کردم، لباسم رو پوشیدم که برگردم خوونه، کسی قرار بود بهم زنگ بزنه، بهش گفته بودم ساعت ... خوونه ام! نگاهم کرد و پا شد وسایلش رو جمع کرد و گفت: خاله حالا که داری می ری خوونه منم میرم خوونه مون! قصه عالم توی دلم بود. روبروش زانو زدم و با لبخند بهش گفتم که باید برم. اما زود زود میام پیشش. دوتایی از در اومدیم بیرون. زیر نگاه متعجب و لبخند خاله. فقط نگاهش کردم سر تکون دادم! براش عجیب بود که می دید من دارم به حرف کسی گوش می دم! من منی که همیشه تصمیم تصمیم خودم بود، منی که زیر بار این حرفا نمی رفتم!!! برای خودم هم عجیب بود. منتظر شدم تا فسقلک رفت خوونه. آروم پله ها رو رفتم پایین و نا خودآگاه روی اخرین پله نشستم، نمی دونستم دارم چیکار می کنم! بین دوتا عشق مونده بودم. قسمتی از وجودم می گفت برگردم پیش فسقلکم و قسمتی می گفت پاشو دختر، پاشو برو خوونه! توی راه اونقدر فکرم درگیر بود که سه بار نزدیک بود تصادف کنم!!! آخریش که خداییش خیلی خطری بود! رسیدم خوونه، خسته. شروع کردم به جمع جور کردن اتاق و افکارم باهم که دوباره تلفن زنگ زد. آروم شدم، اما ....!

حالا با خودم فکر می کنم دارم چیکار می کنم؟ چرا گاهی نمیتونیم احساساتمون رو مدیریت کنیم! نمی فهمم! باید یه راهی براش پیدا کنم، یه راه خوب و درست! می دونم که می تونم! مطمئنم!

یک هفته است شایدم کمی بیشتر که نمی تونم غذا بخورم، دلم غذا نمی خواد، اما تا دلتون بخواد دلم مواد قندی می خواد. که سعی می کنم نخورم، اما خوب دیگه! هیس به کسی چیزی نگین ها، حوصله ندارم به گوش مامانم برسه، حوصله نصحیت و بعدشم داد و هوار ندارم! فشارم عجیب پایینه، همش هم در حالت گیجی و ضعف و سر گیجم! آخ که فقط دلم می خواد بخوابم! دستام همش سرده! که البته چیز جدیدی نیست! نخندین ها اما کمی بامزه است. با مزگیش اینه که یهو حس می کنی زیر پات داره خالی میشه و الآنه که بری زیره زمین!!!! خیلی با نمکه! یک لحظه همچین احساس بی وزنی می کنی که نگو!

راستی یکی به این اراجیف گفته نوشته ادبی! احساس خجالت و شرم می کنم! نه نمی تونم حتی به عنوان یک تعارف دوستانه پذیرای این حرف باشم. اینا فقط یادداشتهای یک زن هستن همین. شاید چیزی مثل دفترچه ممنوع، توی یک دنیای مجازی و نا شناخته! برای غریب موندن، برای شناخته نشدن! نمی دونم چطور این نوشته ها رو ادبی دونسته، ببینم اگه این مزخرفات ادبیه، پس نوشته های نادر ابراهیمی یا محمود دولت آبادی و خیلیهای دیگه چه معاصر و چه غیر معاصر چیه؟

راستی یه سوال به کسی که دوستت داره چطور می تونی بگی کمی صبر داشته باش؟ چطوری می تونی بگی، نمی دونم!

خوب من برم. امشب تولد آقای پدره! این مدت من خیلی کنار خانواده نبودم! اما امشب دیگه فرق می کنه!

خوب خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۳