هوای بارونی!

سلام

خوب اینم از تعطیلات این چند روزه! من که کار خیلی خاصی نکردم. یا خوونه بودم یا پیش خاله! تنها جایی که کمی متفاوت بود منزل خان داداش بود.  خوب راستش از وقتی خان داداش و عروس خانوم از مسافرت برگشته بودن نرفته بودم پیششون! دفعه قبل که با امیر (خان داداش) صحبت کردم بهم گفت حداقل بیا سوغاتی تو ببر! حالا من که می دونستم دلش تنگ شده و از سوغاتی خبری نیست؛ ولی خوب. خلاصه که غروب تاسوعا رفتم پیششون. دلم برای هر دوتا شون و حتی اکواریوم و ما هی ها خیلی تنگ شده بود. نشستیم و کلی گپ زدیم. بعد هم عکسهای سفر دو دیدیم. خدای من ایتالیا محشره! عکسها رو که می دیدم هر لحظه بیشتر احساس می کردم که چقدر دلم هوای سفر کرده! توضیحات کامل عروس خانوم و من که چشام برق می زد! اگه دلتون خواست سری به وبلاگ «نیلوفر و بودنش» (وبلاگ عروس خانوم) بزنین. آنقدر قلم شیوا و جذابی داره که نمی تونین از خووندن دل بکنین! کل سفرنامه اونجاس! فقط عکسها نیست!

خلاصه که این چند روز فقط به کتاب خووندن و گپ زدن؛ بخصوص با خاله خانومم گذشت! کلی حرف داشتیم برای گفتن!

چیزی که امسال برام خیلی عجیب بود؛ این بود که امسال دسته زیاد نبود! و من اصلا دوست نداشتم! انگار هر سال که میگذره این موضوع کمرنگتر می شه. ناخودآگاه یاد بچگی هام افتادم. اون وقتها که خاله بزرگ مامانم تو خیابان فرجام زندگی می کردن و من حدودا ۵-۶ سالم بود. اون وقتها که چادر سرش می کرد و برای ما هم چادرهای کوچیک گلدار می دوخت. با چه عشقی چادر سرم می کردم و می رفتیم دم در تماشا! هربار عظمت دسته ها منو می گرفت و من که عاشق اون سر و صداها بودم. چقدر تعزیه دوست داشتم. چقدر از دیدن اون تعزیه بزرگ تو حرم امام رضا اون سالها لذت بردم! بچه بودم و مثل همه بچه خوونه خدا توی دلم بود و همگام فرشته ها بودم! چقدر دورن اون سالها یا شایدم زیادی نزدیک! نمی دونم. فقط می دونم امسال و شاید این چند ساله دیگه اون حس و حال رو ندیدم! دیگه تو دسته ها کسی گریه نمی کنه! کمتر می بینی کسی با عشق زنجیر بزنه! نمی دونم شاید من کور شدم و نمی بینیم! نمی دونم.

این چند روزه بنا به دلایل زیادی دلم عجیب گرفته بود. از بهمن خیلی خوشم نمیاد؛ شاید چون برام زنده کننده خاطره چند سال پیشه! اون سالی که مادر و برادر یکی از عزیزترین دوستانم کشته شدن؛ خاطره عزاداری اون زمان هنوز وقتی بهمن میاد منو بهم میریزه! روحشون شاد! البته برای این دلتنگی و بیحوصلگی هزار و یک دلیل دیگه هم وجود داره!

خوب بگذریم. امروز یکی منو یاد یه جای محشری انداخت! منم که فقط منتظر تلنگر.

اگه روزی روزگاری گذرتون افتاد به جاده چالوس؛ اگه اشتباه نکنم نرسیده به مرزن آباد یک خروجیه؛ روی تابلوش نوشته « به شهرستان طویر خوش آمدید»؛ حتما سری به طویر و دهاتش بزنین؛ جایی است بس دل انگیز و زیبا! طویر شامل چندین ده کوچیک و متوسطه! آخرین ده اون بالای بالای کوه اسمش فشکول! زیباترین جایی که تا حالا دیدم. خیلی خوب یکی از زیباترین جاها! چندین سال پیش که دایی نا تنی من اونجا کلبه داشت؛ فکر کنم فروختتش الآن نمی دونم! رفتیم اونجا. اینکه می گم کلبه واقعا کلبه نه ویلا! یک کلبه سنگی با پنجره های چوبی؛ بدون وسایل رفاهی شهری مثل یخچال و گاز و ....! همه چیز روی هیزم درست میشد! یا توی کلبه و داخل شومینه؛ یا بیرون کلبه توی حیاط. هوای سردی که تا مغز استخوونت نفوذ می کرد. شبها تو سرما میرفتیم روی اون نیمچه بالکن و دراز می کشیدیم؛ اونوقت که به آسمون نگاه می کردی اونقدر صاف و زیبا و نزدیک بود که فکر می کردی برای چیدن ستاره ها کافیه دستت رو دراز کنی! صبحها با صدای زیبای پرنده ها چشمات و باز می کردی و مجبور بودی توی حیاط با آبی که تقریبا یخ زده بود و به سختی از تو لوله بیرون میومد دست و صورتت رو بشوری! اون مسافرت ۳ روزه مزه ای داشت که فکر نکنم هیچوقت فراموشم بشه! بخصوص اون روزی که بچه ها راه افتادیم و کوه رو گرفتیم رفتیم بالا و اون بالا جوجه کباب درست کردیم و کلی بهمون خوش گذشت!

وای باورتون میشه داره بارون میاد؛ خدای من بوی خاک مرطوب؛ محشره! دیگه نمی تونم اینجا بشینم؛ من که رفتم یکسری برم بیرون و یک نفسی بکشم.

خوب خوش باشین! 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۱