لبخند، شاید از نوع ژوکوند!!!

بر آن گروه بخندد فلک بر بدنی

                                        که روح از آن برکشیده می گریند

همه مسافر و عجب که طایفه ای

                                        بر آنکه زودتر به مقصد رسیده می گریند.

سلام

خوب نمی دونم بگم خوبم یا نه! دیروز سال پدربزرگ مادریم بود! صبح رفتیم بهشت زهرا! مدتها بود؛ بالغ بر یکسال! نمی دونم آخرین باری که رفتم اونجا کی بود! هربار که میرم تا چند روز حالم بده! نمی دونم چرا! خیلی نمی تونم گریه کنم و اخرش که دارم برمی گردم بغض تو گلومه و داره خفه ام می کنه! خلاصه که تا شب حالم خیلی جالب نبود! نمی دونم چم بود. شعر بالا؛ شعری که روی سنگ قبر پدربزرگم نوشته شده! مرد اهل حال و با صفایی بود؛ روحش شاد!

دیشب تولد خانوم آ. بود . خانوم آ. از دوستان دوران دبیرستان-دانشگاه و در حال حاضر همکار منه! می بینین چند ساله با هم دوستیم! خلاصه که رفتیم بیرون دوتایی؛ اما بعد رابین هود هم زنگ زد و رفتیم دنبالش؛ سه تایی رفتیم شام خوردیم! کلی خوش گذشت؛ حالا بماند که من هنوز گیج و منگ صبح بودم ها! شب خوبی بود.

پنجشنبه فقط فیلم و کتاب همین! اگه با کتاب جنایی حال می کنین کتاب «بچه هایم کو؟» رو بخونین! کتاب بدی نیست!

اما فیلم :

 ۱- Serendipity :یک فیلم رمانتیک؛ من که خوشم اومد. بعد از مدتها کمی حال و هوام رو عوض کرد.

 ۲- Chocolat : باز هم یک فیلم رمانتیک؛ بعد از مدتهای طولانی موفق شدم ببینمش؛ خیلی جالب و دیدنی بود. بازی جولیت بینوش محشر بود! هرچی از این فیلم بگم کم گفتم! میمیرم برای این زنهای قدرتمند!

 ۳- Little Miss Sunshine : یک فیلم با مضمون اجتماعی با یک دنیا حرف برای گفتن! فیلم جالبی بود!

دیگه اینکه امروز رفتم تامین اجتماعی؛برای گرفتن سابقه بیمه! خدای من افتضاح بود وقتی برگشتم به بچه ها گفتم هروقت خواستین کسی رو نفرین کنین؛ دعا کنین کارش بیفته تامین اجتماعی!!! جدی می گم! کلی آدم عصبی اونجان! ارباب رجوع کلافه و سردرگم یک طرف؛ کارمندان بداخلاق و عصبی هم یک طرف! حالا تصور کنین یکنفر مثل من پیدا بشه با لبخند بره اونجا و به همه بگه خسته نباشین و از این حرفا! وقتی تقریبا کارم تموم شد؛ به پسری یا شایدم آقایی که مسئول باجه بود یکباره گفتم : هیچی ارزش اون چین و چروک روی پیشونی رو نداره! با لبخند هم می شه کار کرد نیزی به اخم نیست؛ آخه زندگی کوتاهتر از اونیه که فکرش رو می کنین! طوری با تعجب نگاهم کرد که ناخودآگاه گفتم: من هم یه جوری همکار شمام! موقعیت رو درک می کنم! بعد هم شونه ام رو مثل بچه ها بالا انداختم! لابد یارو پیش خودش فکر می کنه عجب مشنگیه این دیگه!

تو راه برگشت یک دنیا ترفیک بود و یک دنیا مردم عصبی؛ اما نمی دونم من چرا لبخندم محو نمی شد! شده ام مثل کسی که دیگه براش مهم نیست چی پیش میاد انگار که از این بدتر دیگه نمی شه! خوب حالا که کاری ازم بر نمیاد حداقل می تونم زندگی کنم که نه؟ خودم هم از این فکر خنده ام میگیره!

اما خوب همینه دیگه! آخ که چقدر خسته ام! دلم فقط خواب میخواد! امروز که روز شلوغی بود؛ اما بد هم نبود! همینه دیگه! هربار که فکر رفتنم رو می کنم دلم میگیره! دیشب رابین هود ازمون پرسید: فکر می کنین سال دیگه کجایین؟ خانوم آ. جواب داد و بعد رابین روش کرد به من و گفت : تو که رفتی نه؟ بعد هم نگاهی به خانوم آ. انداخت و گفت : این بی احساس رو می بینی؟ اصلا احساس نداره داره میره؛ همین که سالی یکبار یا شایدم بیشتر مامانش اینا رو ببینه براش بسه! اونقدر بغض تو گلوم بود و اشک توی چشمام که حتی نتونستم جز لبخند جواب دیگه ای بدم! امروز حتی بهش نگفتم که خیلی بی انصافه!

آره دلم تنگه؛ دلم تنگه اتفاقاتی هست که هنوز نیفتاده! آره من می ترسم؛ بزرگترین ترس من ترس از تنها موندنه! اما درستش می کنم! نمی ذارم اینجوری بمونه! چون من می تونم!

اینم از این!

خوب برم که هنوز کارام تموم نشده!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٧