انتظاری بی پایان!

سلام

خوب اول از همه اینکه الآن تقریبا خواب خواب هستم! چون دیشب تا دیر وقت بیدار بودم بعدش هم خوب نخوابیدم! دیروز فکرم عجیب درگیر بود؛ کار خودم؛ رابین هود و مشکلی که پیش اومده؛ عزیزکم و بیماریش و نگرانیهای من براش؛خانوم م و حرف و حدیثها! خلاصه که تو این چند روزه تمام معادلات ذهنی من درباره بعضی آدمها به کلی بهم ریخته! نمی دونم باید بعضی چیزا رو باور کنم یا نه! خلاصه که خستگی فکری این چند روزه کار خودش رو کرد و دیشب دوباره شبی بود توام با بیخوابی و بد خوابی؛ نتیجه خستگی و خواب آلودگی من!

چند وقت بود دچار روزمرگی شده بودم و دنبال تنوع می گشتم؛ نتیجه رنگ موهامو عوض کردم! یک قیافه جدید که برای خودم هم نا آشناست! حس می کنم خودم نیستم! خیلی برام جدیده! چرا نمی دونم! جالبه که این رنگ تقریبا رنگ واقعی موهای خودمه!

دارم دنبال یک آهنگ ابی می گردم اما نه اسمش رو می دونم نه آلبومش رو! کا سختیه! من الآن فقط اون آهنگ رو می خوام؛ به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست .....! من می خوامش همین حالا! اینم نتیجه بیخوابی! خستگی ازم موجودی غیر قابل تحمل می سازه!

می خوام بازم از انتظار بنویسم. انتظاری که شروع می شه و در یک آن تموم می شه! و اون یک آن چقدر می تونه خوب باشه یا بد!حس غریبی است انتظار و از اون غریبتر لحظه تموم شدنش!

انتظار اون لحظه که باید جوابی بدی یا بشنوی؛ جوابی سرنوشت ساز!

انتظار اون لحظه که پشت دری بسته نشستی و هر ثانیه ات یک قرن می گذره؛ تا دکتر بیاد بیرون از پشت اون درهای بسته!

انتظار اون لحظه ای که باید اون ملحفه سفید رو کنار بزنی و دستت جلو نمی ره! دعاهایی که می کنی؛ خواب باشه همش یک خواب باشه!

انتظار اون لحظه که هواپیما بشینه و تو بوی آشنای وطن رو استشمام کنی! اون لحظه که روی اولین پله می ایستی و با تمام وجودت هوای سرد دم صبح رو با ولع می کشی تو ریه هات و ته دلت می گی سلام سرزمین من!

انتظار دیدن عزیزی بعد از سالها؛ چه زیباست لحظه دیدار؛ طپش قلبت؛ هیجان اینکه می شناستت یا نه؛ و چه زیباست لحظه که در آغوشت می کشه و تو بوی آشنای کودکیت رو می شنوی!

انتظار اون لحظه که باید خبری برسه و نمی رسه! باید نامه ای برسه و نمی رسه؛ باید تلفنی زنگ بخوره و نمی خوره؛ و تو مثل دیوونه ها هی همه چیز رو چک می کنی که همه چیز درست کار می کنن یا نه!

انتظار گفتن دوستت دارم به کسی؛ وقتی ته دلت وحشت از دست دادنش رو داری؛ گفتن حرفی که نمی دونی بعدش چی میشه؛ شاید همین رو هم دیگه نداشته باشی!

انتظار رسیدن به کسی؛ هر ثانیه برات یکسال می گذره و هر دم می پرسی پس چرا زمان نمی گذره! اون لحظاتی که پی در پی چشم به ساعت می اندازی و می بینی تنها یک ثانیه سپری شده!

انتظار اون چیزی که نمی دونی چیه؛ انتظار اتفاقی که نمی دونی چیه؛ فقط یک حسه که بهت می گه قرار اتفاقی بیفته غریب! دلشوره و اضطراب؛ و  درنهایت اون لحظه؛ خدایا؛ خدایا؛ خدایا!

انتظار؛ عجب حس غریبی و از اون غریبتر اون لحظه ای که انتظارت به پایان می رسه! هرچند سخت یا زیبا! لحظاتی که طولانیترین لحظات عمرت می شن! گاهی آرزو می کنی زودتر تموم شن و گاهی می خوای تا ابد همینجوری بمونه؛ گاهی آرزو می کنی چند ساعت قبل یا شایدم بعدش باشه! هر زمانی غیر از حالا!

هیچوقت انتظار رو دوست نداشتم! اما نمی شه ازش فرار کرد؛ همه ما این حس رو تجربه کردیم؛ همه مون داشتیم؛ خوب و بد؛ مهم نیست؛ مهم این تجربه غریب زندگیه! لحظات شیرین یا تلخ انتظار؛ و من باز منتظرم؛

چقدر تو زندگی منتظر بودید؟ خوب یا بد؟

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳