مستی و ديوانگی

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

                                                      صدبار تو را گفتم کم خور (ده) دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هوشیار نمی بینم

                                                      هر یک بدتر از دیگر شوریده و دیوانه

سلام

خوب از هفته ای که گذشت چیزی نمی نویسم چون هفته جالبی نبود. عجیب احساس خستگی و به قول دوستان احساس دپسردگی می کردم. هوسهای غذایی عجیب و غریب داشتم؛ اونقدر خوردم که یک کیلو چاق شدم!!!  کلی عصبی بودم؛ یعنی نبودم عصبیم کردن؛ بهم تذکر دادن که وقتی یکی که از خودت کوچیکتره و سوادش هم ازت کمتره؛ اما بند پ قدرتمندی داره؛ بهت بی احترامی کرد؛ هرچی هم که گفت شما بگو بله حق با شماست!!! قیافه من :  خوب منم که اصولا زیر بار این حرفا نمی رم! راستش برام مهم نیست کارم رو از دست بدم؛ کارم اونقدر برام اهمیت نداره که شخصیتم! نمی گم من عصبانی نمی شم نمی گم تند صحبت نمی کنم؛ نمی گم چون چند وقته خیلی خسته ام و از اون بدتر همه دور و بریهام هم خسته ان و باز از اون هم بدتر هیشکی حوصله خستگی منو نداره و باز از اون بدتر تازه فهمیدم که خیلی از دور وبریام مگسانند گرد شیرینی و منو فقط بخاطر اینکه انرژی بالایی دارم و به همه انرژی می دم می خوان و حالا که من گوش شنوا می خوام و به انرژی احتیاج دارم بهم می گن برام وقت ندارن!!!!؛ اخلاقم بد شده! خوب منم حق دارم گاهی بداخلاق بشم؛ حتی اجازه دارم داد بزنم! همینه که هست! می دونم از دست دادن کارم خیلی چیزها رو بهم می ریزه اما اگه قرار باشه که یک بچه فسقلی بیسواد بخواد هرچی از دهنش درمیاد بهم بگه منم هیچی نگم؛ بعد مدیریت محترم هم بگه خداحافظ؛ باید در اینجا رو گل گرفت! خیلی خوب می دونم همه جا همینه؛ باشه؛ اما من که اهل ساکت نشستن نیستم که؛ گاهی سیاست خوب چیزیه! دارم فکر می کنم تا راه حلش رو پیدا کنم!!! بازم رگ شیطانی من گل کرد! برای اون بچه فسقلی متاسفم! فکر کنم خدا باید به دادش برسه!!!! اینم از این!!!!

دیروز رفتم پیش دکتر تغذیه ام! یک دختر خانوم ۳۲ ساله است! کلی گپ زدیم؛ این خانوم دکتر روانشناس هم هست! فعلا که هر دوتا مون زده به سرمون! دیروز غروب بعد از کلی بحث به این نتیجه رسیدیم که باید کمی دیدگاهمون رو تغییر بدیم. اینه دیگه!

دیروز وقتی تو مطب دکترم بودم به منیژه منشی مطب فکر می کردم. یک دختر ۳۰ ساله که عجیب دلش می خواد شوهر کنه؛ دختر زیبایی نیست اما بد هم نیست؛ فعلا تنها دختر و فرزند مجرد خوونه با یک مادر و پدر تقریبا پیر؛ که وظیفه نگهداری از اونا رو داره! پدری که دوباره سکته کرده! مادری که فقط زن خوونه است و خواهر و برادرهایی که دنبال زندگی خودشونن! منیژه تا حالا دوست پسر نداشته؛ اینو از روی حرفاش نمی گم؛ کاملا واضحه؛ فهمیدنش حتی برای منی که تو این چیزا یول می زنم و کلی خنگم هم کار سختی نبود؛ یک دختر با طرز تفکر قدیمی؛ حالا این دختر برای اولین بار دوست پسر گرفته؛ چون فکر می کنه این تنها راه ازدواجه! دیروز کلی خوشحال بود و از اونجایی که نمی دونم چرا منو ادم مطمئنی می دونی؛ این راز بزرگ رو بهم گفت! براش هم خوشحال بودم و هم نگران! بعد به خودم فکر کردم و دیدم بیخود نیست اینقدر احساس خوشبختی می کنم! زندگی من کجا و زندگی خیلیهای دیگه کجا!

امروز صبح بعد از چند روز احساس شادابی داشتم! دلیل خاصی هم نداره! اما اینم یه جور تنوعه! لازمه گاهی آدم دلش بگیره چون احساس شادی بعدش خیلی دلچسبه!

دیروز وقتی خانوم دکتر محترم دید ۱ کیلو چاق شدم کلی متعجب شد و مجبور شدیم بشینیم بررسی کنیم ببینیم مشکل از کجاست! کلی عصبانی شد وقتی فهمید که اینجانب مدت ۲-۳ ماهه دچار بدخوابی و بیخوابی هستم و صدام هم درنمیاد! بهم قرص داده (کیه که بخوره) و اصرار کرده که برای یک بار هم که شده امتحان کنمو کلی تضمین داده که جای نگرانی نداره و عادت هم نمی کنی و فقط آرومت می کنه و از این حرفا! جالبه قرصی رو که داده رو نمی شناسم باید برم تو اینترنت کمی جستجو کنم ببینم این دارو چی هست موارد مصرفش چیه عوارض جانبیش چیه! شاید رضایت دادم  به خوردنش!!!!

راستی یک سوال؛ آقا پسرهای محترم؛ دختر خانومهای عزیز؛ شما نجابت آدمها (نگفتم زنها) رو تو چی می بینین؟ به چه کسی می گین نجیب؟

خوب خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٧