هوای برفی!

سلام

خوب راستش امروز اصلا قصد نوشتن نداشتم؛ اما از اون جایی که امروز سیستم نداریم  دیدم حداقل کمی بنویسم خوب بهتر از بیکاریه دیگه!

آخر هفته بد نبود؛ بیصدا اما نا آروم! منظورم رو که متوجه می شین دیگه!

پنجشنبه هیوا مهمونی داده بود؛ یک جمع کوچیک ۸ نفره! چهارشنبه زنگ زد برای صلاح مشورت که چی بزارم و چه بکنم؛ نتیجه خودم رفتم براش خرید؛ وقتی هم که رفتیم اونجا؛ خوب خوونه مجردیه دیگه؛ خودمون دخترا ترتیب میوه و شام رو دادیم! یه یک ساعتی درگیرش بودیم! اما خوب بود! هیوا هم که چپ میرفت راست میومد منو صدا میکرد! اون برای چیزای احمقانه! خلاصه که خوب بود؛ آخر شب هم وقتی همه نشستن به بحث پاشدم دامنم رو عوض کردم؛ شلوار جین پوشیدم؛ کفشام رو هم درآوردم و رفتم تو آشپزخوونه به جمع و جور؛ اخه طفلی گناه داشت دست تنها مجبور بود خوونه رو تمیز کنه! بعد هم شروع کردیم به گپ و بحث؛ نتیجه ساعت ۲:۴۵ صبح برگشتیم خوونه؛ دیگه تا رسیدم و کارام رو کردم ساعت ۳:۳۰ بود. یک مزاحم هم داشتم که تا حدود ۴ صبح نذاشت بخوابم! می دونین گاهی من تو کار بعضی پسرا می مونم! اون شب یکی از دوستای هیوا (طرف هنرمنده؛ منم که اصولا رابطه خوبی با بچه های هنری ندارم- یعنی .. نمی دونم) اخر شب اومد تو اتاق که میشه شماره تون رو داشته باشم؟

- ببین اصلا موردی نداره؛ اما من اهلش نیستم.

- نه همین جوری!

- مسئله ای نیست!

- خوب پس شمارتون رو بدین!!!

- ..... اینم شماره من.

-اسمتون؟

- (قیافه منو دارین دیگه!!!) آخه پسر حسابی تو حتی اسم منو نمی دونی اونوقت...! حالا نکته جالب از ساعت ۳:۱۵ اس ام اس های آقا شروع شد. من . جالب این که من حتی جوابش رو هم نمی دادم اما طرف ول کن معامله نبود. اول زنگ موبایل رو قطع کردم بعدش هم مجبور شدم خاموشش کنم! دلم می خواست زنگ می زدم بهش می گفتم : تو خواب نداری؛ بیخیال دیگه! از آشنایی من خوشحال شدی خوب چشمت روشن؛ دیگه مزاحم من نشو! اما خوب دیگه شرم و حیا و هزار و یک دلیل احمقانه دیگه باعث شد فقط موبایل رو خاموش کنم!

نمی دونم فیلم کیت و لیئوپلد (Kate & Leopold) رو دیدین یا نه؟ توی یه صحنه اش برادر کیت که از دختری خوشش میاد بعد از گرفتم شماره دختر؛ همون شبونه میاد بهش زنگ بزنه که لیئوپلد منصرفش می کنه! این صحنه یکی از زیباترین دیالوگهای فیلم رو داره! پیشنهاد می کنم ببینین! واقعا نمی فهمم یک مرد ۳۰ و اندی ساله چطور موضوعات به این سادگی رو درک نمی کنه! طرف بد رفته رو اعصابم!

نتیجه مزاحمتهای شبانه؛ این شد که نتونستم بخوابم و جمعه از صبح با یک سر درد وحشتناک شروع شد که تا الآن ادامه داره! پیشنهاد قرص ندین فایده نداره! باید ۴۸ ساعت بگذره تا بدنم آروم بشه و سر دردم خودش خوب بشه! از همه بدتر تاثیرات جانبی این سر درده! خوب بگذریم.

جمعه شب هم به پیشنهاد دوستان و برای تغییر روحیه رفتیم رستوران فرانسوی لوفزان؛ اگه اسمش رو اشتباه نکرده باشم؛ خوب باید بگم رستوران گرونیه؛ خیلی نه اما خوب دیگه؛ غذاش بد نبود. محیطش محشره! اگه خواستین با یک دوست خوب توی یک محیط آروم و رمانتیک چند ساعت رو بدون مزاحمت سپری کنین جای فوق العاده ایه. من خوشم اومد. اما خوب ما که جمع بودیم! هرچند که اون محیط هم حالم رو بهتر نکرد؛ اما من که لذت بردم.موسیقی خوبی هم داره؛ تازه گاهی وقتها هم پیانو می زنن.

یکی از دوستان خوب پنجشنبه زحمت کشیدن و برام یک سی دی فرستادن؛ خیلی زیباس؛ از صبح دارم گوشش می کنم. می دونین این گروه رو میشناختم اما اسمشون رو نمی دونستم؛ جالب این که داشتم دنبال آلبومشون می گشتم! اسم گروهشون Bond است. فقط موسیقی، همین! اما جدی آرامش بخشه. امتحانش کنین.

دیگه اینکه همین دیگه.

خوب خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۳