پیاده روی توی یک غروب زمستون

سلام

خوب نمی دونم از کجا شروع کنم! دیشب بنا بر دلایلی شخصی دوباره رفتم سراغ سررسید قدیمی و نوشتن روی کاغذ رو از سر گرفتم! هیچ چیز مثل نوشتن با قلم و کاغذ حال نمیده! هیچی اینقدر آروم نمی کنه آدم رو! دقیقاً دو سال و نیم بود که چیزی توش ننوشته بودم! آخه تو این دوساله کارم شده بود تایپ کردن! اما می دونین نوشتن چیز دیگه ایه! نوع خطت؛ نحوه نوشتنت؛ همه و همه از حال درونت خبر میدن! وقتی تایپ می کنی نمی تونی شکسته و کج بنویسی! می بینین نوشتن یه چیز دیگه است! خلاصه که نوشتم از خیلی چیزا از خیلی کسا از خیلی جاها و ...! نوشتم و نوشتم!

نوشتم؛ از دیروز غروب؛ از غروب زیبای دیروز؛ از غروب زیبای دیروز با رابین هود؛ از غروب زیبای دیروز با رابین هود و اون همه پیاده روی! دیروز با رابین هود برگشتم خوونه!

چند روزه که ماشینم خرابه! به واسطه خرابی ماشین اتفاقات و چیزای جالبی رو تجربه می کنم! خوشحالم که ماشین ندارم!

به واسطه خرابی ماشین؛ مجبورم از تاکسی استفاده کنم و نا خودآگاه با مردم روبرو بشم که برای خودشون عالمی دارن!

به واسطه خرابی ماشین؛ آدمها رو می بینم؛ مناظر رو و خیلی چیزای دیگه که تا امروز بهشون دقت نکرده بودم!

به واسطه خرابی ماشین پیاده روی می کنم؛ که تو این هوا عجیب برام دلنگیزه! احساس جوانی می کنم! موقع راه رفتن به آدمهای غریبه لبخند می زنم! یعنی لبخند از رو لبام کنار نمیره! نگاهم می درخشه! می تونم انعکاس درخشش رو تو چشمای متعجب آدمهایی که نگاهم می کنن ببینم! دارم از صبح موزیک گوش میدم : سینیوریتا نترس از عاشق شدن بیا اون با من! با من باشی غم نداری؛ با من باشی چیزی کم نداری....!

به واسطه خرابی ماشین؛ به واسطه پیاده روی؛ ذهنم رو آروم می کنم و عاشق میشم! حس محشریه! دارم لبریز از انرژی می شم! غرق لذت! اونقدر که دلم می خواد فریاد بکشم! احساس زنده بودن می کنم! دیگه نگران مردن نیستم! چون راضیم؛ راضی راضی!

به واسطه خرابی ماشین؛دیروز با رابین هود پیاده برگشتیم خوونه! خیلی حال کردم وقتی پیشنهاد داد پیاده بریم خوونه! اول قرار بود تا سر شریعتی پیاده بریم! خوب بابا از اول می گم : محل کار من ظفر بین جردن و ولیعصره! اول قرار بود پایده بریم میرداماد و بعد هم اگه حالش بود؛ رابین هود فکر نمی کرد من حال پیاده روی داشته باشم!؛ تا شریعتی بریم! برنامه عوض شد! از ظفر رفتیم! پیاده روی با یکی که عزیزه؛ تو کوچه پس کوچه های ظفر( چون من پیاده روی تو جای خلوت رو دوست دارم! رابین هم که خوب هرچی من بگم! آخر احترام!!!)؛ هوای تاریک؛ سرمای مطبوع؛ منم که کاپشن رو از تنم درآورده بودم؛ گپ زدنهای دوستانه؛ گرفتن دست دوستت؛ رفتن و رفتن؛ رفتن همیشه رفتن؛ شعر کوچه ته ذهنت! گاهی ایستادن و نظری به زیبایی دور و برت؛ حس زندگی؛ حس دوستی؛ دستای گرم رابین هود و دستای یخ زده من؛ رفتیم و رفتیم؛ به خودمون که اومدیم زیر پل صدر-شریعتی بودیم؛ باز هم رفتن و رفتن تا بالای شریعتی؛ آب انبه؛ آب میوه مورد علاقه من و رابین هود؛ دستای گرم رابین هود؛ دستای گرم شده من؛ بالاخره از رو رفت و رضایت داد مسیر کوتاه بعدی رو با تاکسی بریم؛ خسته شده بود؛ تا میدون با هم بودیم و اونجا بهش گفتم باقی راه رو خودم میرم؛ خداحافظی و مستی من؛ وقتی سر کوچه از تاکسی پیاده شدم اونقدر سردم بود که فکر کردم تا خوونه دووم نمیارم! اون همه راه رو بدون کاپشن اومدم گرمم هم بود؛ حالا یک کاره سردم شده بود! خوونه و دوش آب گرم اون به واسطه توصیه و قول من به رابین هود!

باور کنین گاهی یک گپ دوستانه؛ یک ساعت پیاده روی؛ نوشیدن یک فنجون قهوه با یک دوست خوب به اندازه تمام دنیا ارزش داره! امتحان کنین! مهم نیست این دوست پسر باشه یا دختر؛ مهم اینه که دوست واقعی باشه و تو از حضورش لذت ببری؛ مهم نیست عاشقش باشی؛ یا اینکه مال تو باشه؛ مهم اینه که بهت احترام بذاره و دوستت داشته باشه؛ تو هم همینطور! اینجور جاهاس که قدر دوستات رو می دونی! ارزش دوستیت رو می فهمی! گاهی که فکر می کنم می بینم چقدر ساده میشه از زندگی و مصاحبت آدما لذت برد! فقط نمی فهمم چرا گاهی زندگی رو به خودمون و دیگران حروم می کنیم!

آخر شب بعد از نوشتن؛ رفتم سراغ سی دی هام! برای بار صد هزارم؛ فیلم You've got mail،جدی می گم نمی دونم چند بار این فیلم رو دیدم! محشره، تام هنکس و مگ رایان، موضوع فیلم، همه چی، و آخر شب یادت میاد که چند وقته یک نفر برات Mail نزده! دلت کمی میگیره، احساس دلتنگی می کنی، حتماً هنوز قهره! شایدم گرفتاره! و هزار و یک شاید دیگه! امروز هم ازش نامه نداشتی! امیدواری حالش خوب باشه!

وای که دارم میمیرم از بی خوابی! راستی عیدتون مبارک! فردا بهتون خوش بگذره!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٧