لامبورگینی!!!

سلام

خوب بعد از چند روز استراحت؛ که باید اعتراف کنم خیلی محشر بود؛ دوباره هوای نوشتن زد به سرم.

پنجشنبه تا ظهر بانک بودم؛ عصری هم؛ عصر هم؛ خوب یادم نمیاد عصر رو چیکار کردم!!! جالبه ها اما خوب یادم نمیاد؛ فکر کنم خوونه بودم!

جمعه؛ روز آقای پدر بود؛ در واقع من از صبح تا ظهر رو با آقای پدر گذروندم!!! رفتیم باهم خیابان لاله زار؛ مدتها بود اونورا نرفته بودم! آقای پدر اونجا کار داشت من هم راه افتادم! خوب بود مدتها بود که پدر و دختر باهم بیرون نرفته بودیم! خوب بود!

عصر جمعه هم با یکی از دوستای خیلی قدیمی (دختر البته) رفتیم کافی شاپ؛ حسابی گپ زدیم و از قدیما و زمان حال گفتیم. این دوستم رو از دبیرستان تا حالا می شناسم. ما باهم توی یک دبیرستان بودیم؛ بعد هم یک دانشگاه؛ بعد یکسالی از هم بیخبر بودیم و بعدش هم همکار شدیم! فکرش رو بکنین! این همه سال ما با هم بودیم! حالا فکر کنین وقتی با یک چنین دوستی می رین بیرون چقدر زندگی لذت بخش خواهد بود! خلاصه که خوش گذشت. بعدش هم هیوا زنگ زد؛ دیوونه ام کرده بود اینقدر بهم زنگ زده بود؛ نتیجه اینکه بالاخره راضی شدم و یکسری رفتم پیشش! راستش کمی عصبی بودم! می ترسیدم کابوسم تبدیل به واقعیت بشه! اما نشد! می دونین پسر بدی نیست! مهمترینش اهل اذیت کردن نیست اما خوب وقتی دلش تنگ می شه؛ کلافه می کنه آدم رو! تا نبیندت آروم نمی گیره! دیوونه است نه؟ اما خوب دوست خوبیه! خیلی مهم نیست آخه منم به نوعی دیوونه ام!!!

آخر شب هم؛ حدود ساعت ۹:۳۰؛ خواهر گرامی زنگ زد که من پیش پسرخاله گرامی هستم( پسرخاله گرامی-البته ایشون می شن نوه خاله خانوم مادر- تهران تنها هستند چون خانواده رفتن ارمنستان؛ حالا چرا این دیوونه باهاشون نرفته اینو دیگه من نمی دونم!!!) پاشو بیا اینجا!!! منم رفتم! کمی مسخره بازی درآوردیم و ساعت ۱۲ هم برگشتیم خوونه!

شنبه؛ روز خانوم مادر؛ من و مامان تمام روز رو با هم گذروندیم؛ محشر بود. صبح رفتیم خرید؛ قرار بود من چکمه بگیرم؛ کل قائم رو چرخیدیم آخرش هم من هیچی نپسندیدم؛ برگشتیم تندیس اونجا رو هم گشتیم؛ دیگه ظهر شده بود؛ منم که گشنه؛ دلم سالاد میخواست و اردک آبی هم که خوب بغل گوشمون دیگه! نتیجه بالاخره مامان رو راضی کردم و رفتیم یک ناهار دونفره ۲ ساعته خوردیم. من که خیلی نخوردم بیشتر نشسته بودم و مامان رو نگاه می کردم. ته دلم فکر می کردم دوباره ممکنه کی وقت کنم که اینجوری بیخیال با مامان ناهار بخورم! بهترین ناهاری بود که تو این مدت خورده بودم! خانوم مادر راضی نمی شد مهمون من باشه! ولی خوب من موفق شدم! بعد از اونجا هم با مامان رفتیم خوونه خاله دلم خیلی برای خانوم خانومها ( مادربزرگم) تنگ شده بود. بعد هم من رفتم پیش آقای پدر؛ خلاصه که شب حدود ۹:۳۰ بود که برگشتم خوونه!

یکشنبه؛ تولد اردلان؛ خوب معلومه دیگه روز اردلان. خوونه بودم و به مامان کمک کردم چون شب مهمون داشتیم. داداشی فسقلی من ۱۸ ساله شد! باورم نمی شه! دیگه برای خودش مردی شده! شده مرد من! و من هر روز بیشتر عاشقش می شم! پسرکم قد کشیده و برای خودش داره کسی می شه!

دیگه اینکه امروز هم که از صبح بانک؛ بعد از چند روز استراحت؛ حال خوبی دارم! احساس زنده بودن می کنم!

راستی یه چیزی؛ تو این چند روز فرصتی بود که کمی تلویزیون ببینم! از پنجشنبه تا حالا فکر مشغوله یک موضوعه احمقانه است!!! نمی دونم محمد رو می شناسین یا نه؟ محمد خواننده پاپ اونور آب؛ پسر حبیب!! یک ویدئو کلیپ داره که حتما جدیده چون PMC خیلی نشونش میده!!! اسم آهنگش اگه اشتباه نکنم «هوای گریه» است. نکته جالب این کلیپ، اون ماشین محشر آبی رنگ و خانومهای قرمز پوش با چکمه های مشکی هستند که مشغول شستن ماشین اونم با سطلهای خالی هستن!!! به قول آقای پدر آهنگ کارواش!!! هنوز نتونستم ارتباطی بین اون مورسه الگا (Murcielago) - لامبورگینی،کارواش خانومهای با تاپ و دامن لامبادای قرمز و بوتهای بلند مشکی و متن آهنگ «امشب دلم دوباره هوای گریه داره دستی بکش رو ابراش بزار آروم بباره»، پیدا کنم! جدی می گم برام خیلی مسخره است! من همیشه فکر می کردم که کلیپ باید یه ربطی به شعر داشته باشه اما بنظر میاد اشتباه می کردم. شاید هم برای همینه که عاشقه کلیپ حریق سبز ابی هستم! حالا گذشته از همه اینا دوباره با دیدن کلیپ محمد فیلم یاد هندوستان کرده که آقا من دلم لامبورگینی می خواد! یه مدتی بود داشت فراموشم می شد ها!!! احساس می کنم رانندگی باهاش باید خیلی محشر باشه!!!

دیگه اینکه همین دیگه! راستی اگه کتاب جنایی دوست دارین سکوت مرگبار رو بخوونین جالبه!

خوب خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱۱