خواب يا بيداری؟

سلام

شب یلدا بود. من و خانواده؛ من و هیوا؛ من و یک غروب پر استرس و پر مشغله؛ من و یک دل دیوونه؛ من و کلیدر؛ من و یک دنیای غریبه؛ من و سنت شب یلدا؛ انار؛ آجیل؛فال حافظ و تولد عشق (همونی که من از ترسش اون شب در قلبمو دو قفله کردم)؛ من و نگاه های غریبه؛ من و جنون؛ و آخر از همه من و رویا؛ من و کابوس!

کابوس بود یا رویا؟ شاید حقیقت بود. نه ممکن نیست؛ خواب بود! اما عجیب واقعی! شب یلدا بود و طولانی ترین شب سال. و من بیخواب. غرق عرق. پس چرا صبح نمی شد. خواب بودم؛ نمی دونم؛ بیدار بودم؛ نمی دونم!!! هیچی نمی دونم.

خواب بود یا بیداری؟ تو ماشین کنارش بودم؛ می خندید؛ از چهارشنبه هفته پیش ندیده بودمش! قبل از اونم یه یکسالی؛ شایدم بیشتر؛ می شد که ندیده بودمش! هیچوقت ازش خوشم نمیومد. اشتباه می کردم؛ اونقدرها هم بد نبوده! اونم از من خوشش نمیومد. بعد از چهارشنبه شب زنگ زد و گفت که اشتباه فکر می کرده! چرا نمی دونه!

خواب بود یا بیداری؟ کنارش بودم تو ماشین؛ می خندید و من هم با خنده هاش؛ روبروم نشسته بود؛ توی اون کافی شاپ مورد علاقه ام که دکورش تغییر کرده بود و من چقدر خوشم اومد؛ چقدر درباره عشق شوخی کرد؛ چقدر حرف می زد؛ چرا خسته نمی شدم؟ چرا برام جالب بود؟ چرا ازش خوشم میومد؟

خواب بود یا بیداری؟ رفتیم خوونه اش؛ شومینه روشن؛ خوونه نقلی و زیبا؛ نشسته بود رو کانتر آشپزخونه؛ دستش دو کمرم بود؛ حرف می زد؛ می خندید؛ یک دفعه ساکت شد؛ سکوت و باز هم سکوت؛ «اجازه هست؟» من گیج و منگ!

خواب بود یا بیداری؟ من ساعتها بود خوونه بودم؛ چشمهام باز بود؛ روی تخت نشسته بودم؛ خیس از عرق؛ آب سرد؛ یخ کردم؛ نمی تونستم دراز بکشم؛ خواب می دیدم؟ نه بیدار بودم؟ نمی دونم؛نمی دونم! با چشم باز خواب می دیدم.

خواب بود یا بیداری؟ اجازه هست؟ آروم از روی کانتر اومد پایین؛ دستهاش دورم بود و من هنوز گیج؛ دلم لرزید؛ احساس کردم هری ریخت پایین؛ درست مثل احساس بی وزنی که تو آسانسور بهت دست میده! مانتوم تنم بود؛ احساس می کردم که هوا زیادی داغه! لبهای داغش رو صورتم حرکت می کرد. اشکهامو می بوسید؛ احساس خفگی می کردم؛ نمی تونستم نفس بکشم؛ دلم می خواست فریاد بکشم؛ فرار کنم؛ اما نمی شد؛ نمی تونستم.

خواب بود یا بیداری؟مگه می شه با چشم باز خواب دید؟ نمی تونستم دریک زمان ۲ جا باشم؛ نه دارم خواب می بینم؛ رویا است یا کابوس؟ لذت یا انزجار؟ عشق یا نفرت؟ اصلا حسی دارم؟ مبارزه دل و عقل؛ مبارزه لذت و شهوت؛ من گمشده مابین این معانی و مفاهیم؛ گیجم؛ خیلی گیج؛ چرا صبح نمیشه؟ چرا بیدار نمی شم؟ اما من بیدارم؛ باز هم آب سرد؛ از درون یخ کردم. چرا گرم نمی شم.

خواب بود یا بیداری؟ در آغوشم کشید؛ بین بازوهاش؛ بین زمین و آسمون؛ اتاق کوچیکش؛ تخت چوبی یکنفره؛ گرم شدم؛ داغ؛ چرا نمی تونم مقاومت کنم؛ چرا حریفش نیستم؛ همینطور با لباس درزا کشیده بودیم؛ گرمای نفسش؛ عطر ادکلنش؛ من مست؛ من گیج؛ نمی دونستم می خوام همه چی همین جور باشه یا نه؛ لذت غریب و آرامش محشر؛ تقابل دل و عقل؛ ترس و اشک؛ نگاهم میکرد گیج؛ سوال می کرد؛ «خوبی؟ می خوای پاشی؟خیلی خوب،معذرت می خوام، رفتار احمقانه بود، خانومم نمی خوای چیزی بگی؟»؛ من جوابی نداشتم.

خواب بود یا بیداری؟ ساعت چنده؟ هوا هنوز تاریکه؛ چقدر سرده؛ چرا گرم نمی شم؛ عرق سرد؛ اونقدر که موهام خیسه خیسه؛ منکه دوش نگرفتم؛ پس چرا موهام خیسه؛ صورتم خیسه، نمی دونم از عرق سرده یا از اشک؛ کجام؛ اتاق خودم؛ دارم کابوس می بینم؛ منکه اینجام؛ پس اون صحنه ها؛ گیجم؛ مشروب خوردم امشب؟ نه؛ پس چمه؟ داشتم کتاب می خوندم؛ کلیدر رو؛ خوابم برد؛ چرا دیگه نمی تونم بخوابم؟ چرا سرم گیجه؟

خواب بود یا بیداری؟ حرکت بدن؛ بوسه های بیصدا؛ نوازشهای بی پایان؛ تقلاهای بی دلیل؛ اشک؛ لبخند؛ لذت؛ وحشت؛ گرمای وجودش؛ قلب یخ زده من؛ احترامش به من؛ انگار حتی کنترل احساسم رو نداشتم؛ قلبم پذیرای عشقش بود؛ عاشق شدم؛ عشق تمام وجودم رو گرفت؛ آرامش؛ بی وزنی؛ لذت؛ سکوت؛ کجا بودم؟ چیکار می کردم؟ یکباره زمان ایستاد؛ آروم شدم؛ آخرین بوسه؛ دستهامو گرفته بود و من مثل یک بچه در آغوشش بودم؛ داغی لبهاش رو گردنم؛ زمزمه هاش؛ فشار بازوانش؛ خوبی؟

خواب بود یا بیداری؟ من هنوز تو اتاقمم؛ خیس از عرق؛ وحشت زده؛ این اتفاقات کی افتادن؟ نه خواب بوده حتماْ خواب بوده؛ اما من که نتونستم حتی برای یک لحظه بخوابم. احساس درد کردم؛ روی گردنم تیر می کشید؛ آیینه؛ کبودی روی گردنم؛ رد خونی که به سمت یقه باز لباسم سرازیر بود؛ نگاه وحشت زده من. نمی فهمم. کجام؟ چرا امشب صبح نمی شه. نشستم رو تخت.

خواب بود یا بیداری؟ تسلیم یا مقاومت؛ آرامش یا ...؟ نمی دونم! کی از هوش رفتم؛ کی خوابم برد؛ کی دردم آروم گرفت؛ کی گرم شدم؟ نمی دونم! نمی دونم!

صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم؛ ساعت ۹ بود؛ هنوز مست خواب و گیج بیخوابی شب پیش؛ یواش یواش همه چیز یادم اومد؛ با وحشت رفتم جلوی آیینه؛ نه اثری از خون بود و نه کبودی؛ فقط یک اثر قرمز! در اثر چی نمی دونم. از اتاق رفتم بیرون؛ «مامان من دیروز عصر وقتی برگشتم خوونه؛ بازم رفتم بیرون؟» نگاه متعجب همه به من!!! «نه خوونه بودی؟ مامانی خوبی؟ یادت نیست؟ گردنت چرا قرمزه؟ بازم پوستت حساسیت داده؟ یا شب بد خوابیدی؟»

خواب بود یا بیداری؟ هیچ توجیهی براش ندارم! رویا بود یا کابوس؟ نمی دونم؟ گیجم؛ خیلی گیج؛ هرچی بود غریب بود!خیلی غریب! هم خوب و هم بد! تمام جذابیتش به اون همه دوگانگی بود.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢