خودباوری

فاش می گویم و از گفته خویش دلشادم

                                                   بنده عشقم و از هردو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

                                                  که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جانم بود

                                                    آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض

                                                   به هوای سر کوی تو برفت از یادم

سلام

خوب راستش رو بگم حالم بهتره؛ خیلی بهتره! می تونم بگم خوبم! گریه هام رو کردم نه تنها به خاطر جنین ۱۳ هفته ای از دست رفته؛ که به خاطر اتفاقاتی که تا دیشب آخر وقت افتادن!

دیشب بنا به دلایلی؛ مهمترینش شوکی که بهم وارد کردن!! یاد خیلی چیزا افتادم! یادم افتاد که کی هستم! نمی دونم چرا گاهی فراموش می کنیم کی هستیم و از کجا اومدیم! نمی دونم چرا گاهی از یه ور بوم میوفتیم! یا زیادی خودمون رو بالا می بینیم و یا زیادی پایین. من از دسته دومم! سالهاس که فراموش کردم کیم! چیم! می دونین تو این چند ساله تمام قابلیتهام و خیلی چیزاهای دیگه رو از یاد بردم! خودمم رو پایین دیدم! دچار کمبود اعتماد به نفس عجیبی شدم! به کسایی اجازه دادم با هام برخوردهایی بکنن که اصلاْ در اون حد نبودن!

یکی یه روزی بهم گفت؛ یا شایدم یه روزی یه جایی خووندم که انسان قبل از تولد؛ در واقع روح آدمی؛ تمام زندگی رو که قرار پیش رو داشته باشه می بینه و بعد انتخاب می کنه که وارد این دنیا بشه یا نه؛ وقتی هم که اومد این دنیا تا زمانی که در بطم مادره می تونه تصمیمش رو عوض کنه و برگرده! اما لحظه ای که قدم به این دنیای خاکی گذاشت و از بطن مادر خارج شد؛ همه چیز رو فراموش می کنه! به دنیا میاد؛ زندگی می کنه؛ میمیره و روح پاک میشه پاک پاک! باز بر می گرده به همون جایی که ازش اومده! نمی دونم چرا اما من از این فرضیه خوشم میاد! خیلی هم زیاد! حتی یه جورایی باورش دارم! اینجوری همیشه به خودم می گم این انتخاب من بوده! پس هر اتفاقی که میوفته رو من خودم انتخاب کردم! و این آرومم می کنه! خیلی آروم.

نمی گم تکبر و خودپسندی خوبه نه! اما اینم که آدم خودشو دست پایین بگیره هم خوب نیست! یکباره به خودت میا و می بینی چی بودی و الآن چی هستی! گاهی از خودم می پرسم غرورم رو کجا تو اسن چند ساله جا گذاشته ام! دیشب رفتم سراغ اون صندوقچه قدیمی و خاک گرفته! خاک رو از روش پاک کردم و درش و باز کردم! غرورم خسته و تنها گوشه صندوقچه نشسته بود چشم به راهم! برش داشتم و غبارش رو گرفتم؛ اشکهام دوباره شفافش کرد. لبخنده بهش زدم و گذاشتمش سر جاش؛ توی قلبم! برای اینکه دیگه فراموش نکنم من کیم! که دیگه به کسی اجازه حرف زیادی زدن ندم! که یادم باشه قراره برم بالا؛ من صعود می خوام نه نزول! و از همه مهم تر اینکه خودم رو باور دارم؛ خودم رو دوست دارم و تمام محاسنم رو تحسین می کنم! تمام تلاشم رو می کنم که امروزم بهتر از دیروز و فردایم بهتر از امروزم باشه! حالا احساس می کنم گمده ام رو پیدا کردم! من تو این سالها یه سوال بی جواب داشتم که دیشب جوابش پیدا شد! فکر نکنین الآن چون داغم و خسته و عصبانی اینجوری حرف می زنم نه! اونایی که من رو می شناسن می دونن که من پای حرفم هستم تا آخرش! اینبار می خوام رو لب بوم راه برم! دیگه نمی خوام بیفتم! دیگه نه! دیگه کافیه!

دیشب دوباره دخترک توی آیینه بهم لبخند زد و شب رو کنار من تا صبح در آرامش کامل خوابید. و من تا صبح در آغوشش کشیدم؛ بوییدمش و صدها بار بهش گفتم که چقدر دوستش دارم؛ که دلم نمی خواد هیچوقت بزرگ بشه؛ که چقدر برای من عزیزه؛ چقدر می پرستمش؛ و اینکه چقدر برام ارزش داره صبرش. اینکه چطور ستایش می کنم صبرش وقتی من فراموشش می کنم! دختر توی آیینه؛ کودک شیرین درون من کمکم کن مثل همیشه! همراهم باش و منو تو این راه تنها نذار! ندای زیبای درون من باز هم مثل هر بار راهنمای راهم باش. دیشب وقتی دخترکم خوابید دیدم صورتش خیس از اشکه؛ اشکهاشو بوسیدم و محکم بغلش کردم. پری زیبای درون من امروز صبح با چمشهای معصومش به من صبح به خیر گفت! چه آرامش خوبیه!

خدایا این روزا و شبهای خوب رو ازمون نگیر! خدایا این همه عشق و سادگی و صفا رو ازمون نگیر! دیشب نگاه نگران خانوم مادر برام یه دنیا بود! اینکه صدبار اومد تو اتاق تا ببینه من حالم خوبه!

بعضی آدما عادت دارن هرچیزی رو که اونا یاد گذشته میندازه رو بندازن دور! اما من نه! نگهشون میدارم؛ نه به این خاطر که می خوام با گذشته ام زندگی کنم نه؛به دلیل اینکه یادم باشه که تو زندگیم چه اتفاقاتی افتاده! بعضی نشونه ها باید بمونن! چند سال پیش توی تصادف؛ پدر و مادرم مجروح شدن. آسیب بابا جدی نبود اما مامان چرا! بهترین جراح پلاستیک ایران رو اوردن بلا سرش! امروز خدا رو شکر می کنم که حتی اون جراح هم نتونست با تمام ظرافت کارش پیشونی مامان رو مثل روز اولش کنه. زیبایی مادرم کمتر شد! البته از دید دیگران که برای من همون فرشته ای که بود! حالا هربار؛ هر لحظه که به صورت مثل گلش نگاه می کنم و اون خط کمرنگ و نیمه محو رو پیشونیش می بینم؛ خدا رو هزاران بار شکر می کنم که پدر و مادرم از اون تصادف جون سالم بدر بردن! و هربار نا خودگاه صورتش رو بین دستام می گیرم و جای اون زخم رو می بوسم. شاید اگه جای این زخم نبود شاید من مدتها پیش؛ فراموش کرده بودم که می تونه تو زندگی اتفاقات خیلی بدتری هم برات پیش بیاد.

حالا علیرغم تمام مشکلات کوچولو و غمهای ریز ریز؛ من عجیب احساس خوشبختی می کنم؛ عجیب!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳٠