کابوسهای شبانه

سلام

صبح به خير. راستش تو اين مدت اونقدر درگير کارام بودم که فرصت نوشتن پيدا نکردم!

خوب البته وقت بهانه است؛

   زمستان بهانه است برف از آسمون خسته می شه

   پاييز بهانه است برگ از درخت سير می شه!

وقت هم بهانه است؛ ننوشتم چون تو دنيای ديگه ای بودم يعنی در واقعت تو دنيای خودم بودم! ذهنم اونقدر درگير بود که به يه سکوت طولانی رسيده بودم! بی حوصله و بدخلق! پنجشنبه شب با يکی از دوستام رفته بوديم بيرون؛ خيلی تلاش کرد حسم عوض شه اما من حتی سعی نکردم تلاشش رو ببينم و بجاش بهش غر زدم! نتيجه اينکه با حماقتم با درگير بودنم تمام زيبايی اون شب رو خراب کردم!

ديروز به اين نتيجه رسيدم اينجوری خيلی ها رو از دست می دم! از يک ماه پيش تا حالا توی شکم ( Shock) !

during these weeks in fact I didn't live, it was like walking in the dream or actually nightmare! didn't slee well even for one night! a month ago not only I break down, but also I lost a very god friend! I don't have even a call, I feel sorry for my self and feel a huge regret in the bottomn of my heart, may be I shouldn't talk abou it that time, may be I should accept him as a friend! Now I lost a friend I don't even know why! leaving me with out any explaination! even a word, I think I don't deserve it! so yesteday I decided to change the situation, I want my nightmare be finished! I know that I'm still strong enough to handle this! so this gonna be a new start!

می دونين احمقانه ترين قسمتش اينه که توی يه وبلاگ فارسی ؛ انگليسی بنويسی!

همينه ديگه!

بوسه زيباست نه براي هوس ...پرنده زيباست نه براي قفس ... دوست داشتن زيباست نه براي لمس كردن براي حس كردن با تمام وجود كاش ميشد اشك را تهديد كرد مدت لبخند را تمديد كرد كاش مي شد در ميان لحظه ها لحظه ديدار را نزديك كرد!

خودم که با اين متن خيلی حال کردم! دوستش داشتم!

خوب تا بعد!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٠