يک غم کوچولو!

 

سلام

خوب نمی دونم تو این هوای برفی کجا هستین و جیکار می کنین! اما من نشستم اینجا تو محل کارم؛ توی اتاقی که حتی پنجره اش به هم به آسمون نیست (پنجره اتاق ما رو به یه حیاط خلوته) نتیجه اینکه نمی تونم برف رو ببینم! اتاقمون دلگیره اما ساکته! خوب نمی شه همه چیز رو با هم داشت که می شه؟

از صبح کمی دلم گرفته؛ کمی شور می زنه؛ نمی دونم چرا؛ شاید بخاطر خواب دم صبحه! نزیکهای صبح؛ یادم نمیاد ساعت چند بود؛ از خواب بیدار شدم عجیب احساس عطش می کردم؛ اونقدر مست خواب بودم که حتی ساعت رو نگاه نکردم! بلند شدم کمی آب خوردم و دوباره پلکهامو بستم! خوب دیدم یه خواب عجیب! اینکه چی بود خیلی مهم نیست. مهم اینه که عجیب بود و منو درگیر کرد! حس غریبی بود جالب اینکه علی رغم حس نفرتی که باید احساس می کردم حتی تو خواب هم خبری از نفرت نبود! حتی ناراحت هم نبودم. علی رغم پایان نا خوشایندش فقط احساس غمی ته دلم می کردم! همین نه از اشک و آه خبری بود نه از نفرت و عصبانیت. برای خودم هم عجیب بود! جالب اینکه از خوابم هنوز احساس غم مونده! نه خیلی زیاد ولی یه کوچولو! گاهی به خواب اعتقاد دارم و گاهی هم نه! نمی دونم چرا بعضی خوابها نگرانم می کنن! مثل این یکی! انگار می خواست چیزی رو بهم بگه! مثل یه نشونه بود! آه اصلاْ بیخیال! نمی خوام بهش فکر کنم.

دیروز رفتم دانشگاه! نخندین ها از دانشگاه تنها حسی که برام مونده انزجاره! از بس که اذیتمون کردن! دوران دانشجویی خوبی داشتم چون خیلی دوستای زیادی داشتم که باهاشون خوش می گذشت اما خود دانشگاه هنوز که هنوزه تنم رو می لرزونه! از اون همه آدم عقده ای حالم بهم می خوره! حالا دیگه خودتون تصور کنین حال و هوای من رو بعد از اینکه کارم تو دانشگاه تموم شد! امروز هم باید می رفتم وزارت علوم که نشد! اگه خدا بخواد شنبه! ببینیم چی پیش میاد!

فیلم «نوک برج» رو دیدم! سوژه تکراری بازیها تکراری! همه چی تکراری! همین! فقط گذران وقت بود!

هنوز با کلیدر درگیرم! هنوز تموم نشده! خوب با شبی نیم ساعت که کتاب به این قطوری تموم نمی شه که!چند تا کتاب دیگه هم دارم که هنوز شروع نکردم! دلم می خواد برم شهر کتاب اما از ترس اینکه دوباره کتاب بخرم نمی رم! خوب کمی دروغ گفتم دلیل دیگه ای هم داره! خوب نمی خوام برم و یکی رو اونجا ببینم! می ترسم تو این چند وقت که کمی دلتنگ بعضی چیزا هستم محبت یک نفر؛ خرم کنه! خوب ببخشید رک حرفم رو زدم دیگه! شرمنده!

امروز از صبح دلم می خواد یکی بهم زنگ بزنه؛ کی نمی دونم! چرا نمی دونم! فقط دلم می خواد با یکی حرف بزنم! هوا که اینجوری می شه منم کمی دیوونه می شم و حال و هوای عشقولانه می زنه به سرم! نگران نباشین قول می دم تا دو روز آینده دیگه خبری از حس و حالهای دیوونه گونه و احمقانه خبری نباشه! قول می دم.

ببینم یه سوال شما تو هوای برفی دوست دارین چیکار کنین؟ من دوست دارم بشینم کنار پنجره؛ شومینه رو هم روشن کنم؛ یک لیوان قهوه خوشمزه داغ بخورم و کتاب بخونم! یا اینکه اگه خیلی سردم نباشه برم کمی تو برف قدم بزنم!!!   خوب حالا شما به من بگین تو این هوا دوست داشتین کجا باشین و چیکار کنین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٢