طلوع زیبای خورشید

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد
...
...
...
زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم گفتم
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدم که بهم می گفتند
سحر می داند سحر!
سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودی بود
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سرشاخه هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آیینه ها آشفتیم.
                                                          سهراب

سلام
همیشه از خوندن این شعرش لذت می برم خیلی زیاد! گاهی عجیب منتظر یه اتفاقیم یه معجزه غافل از اینکه هر روز برامون یک معجزه اتفاق میوفته بی اینکه ما متوجه اش بشیم!
امروز صبح که میومدم سرکار، تو ورودی اتوبان صدر به مدرس جنوب، تو اون هوای نیمه روشن بی هوا برگشتم و به آسمون نگاه کردم. سمت چپم ماه رو دیدم اما! نه نمی تونست ماه باشه تو این ساعت صبح اونم شرق! خدای من محشر بود اونی که من از لابلای ابرا و اونقدر بیرنگ می دیدمش خورشید بود! اون همه ابر فیلتری برای دیدن زیبایی بالا اومدن خورشید بودن. دیدن خورشید اونم صبح با چمش غیر مسلح، محشر بود. دلم می خواست زمان می ایستاد و من می تونستم تا ابد اون صحنه رو داشته باشم! با خودم فکر می کردم کدوم دوربینی می تونه این صحنه رو ثبت کنه و باز از خودم می پرسیدم ذهن من تا کی می تونه ثبتش کنه! دلم می خواست ترافیک همونطور می موند و مجبور به حرکت نبودم! نمی دونم شاید از نظر بعضیها این مسخره باشه اما من فکر می کنم اینا همون معجزات کوچیک زندگی هستن! نمی دونم اونجا تو اون ترافیک چند نفر اون صحنه زیبا رو دیدن و از زیباییش لذت بردن! نمی دونم این صحنه صبح چند نفر رو تونسته زیبا، جذاب و به یاد موندنی کنه یا بقول خودمون روزمون رو بسازه؟ نمی دونم اما برای من این معجزه اول صبح خیلی زیبا بود!
خوب بریم سراغ اخبار! با دانیال قهوه نخوردیم چون تا 9 شب سرکار بود جمعه هم پرواز داشت! در عوض با خانواده شب زیبایی رو داشتیم! رفتیم بیرون و خیلی هم بهمون خوش گذشت!
جمعه: شهر پردیس! بابا عجب جایی ها! و مردم بعضیاشون چقدر سخت زندگی می کنن! دیروز هزاران بار خدا رو بابت تموم چیزایی که بهم داده شکر کردم! خوشحالم که مثل خیلیها زندگی سختی ندارم! خیلی هم مهم نیست که از خیلی ها هم پایینترم! مهم اینه که ما خوشبختیم! دیروز بهترین ناهار ممکن رو خوردیم! فکر کنین تو ماشین توی یک شهرک در حال ساخت ساعت 2 بعد از ظهر، نون سنگک سرد با ماست و تن ماهی! احمقانه ترین اما خوشمزه ترین ناهار! تازه بهمون هم خیلی خوش گذشت!
عصر جمعه هم خوونه در خدمت خانه و خانواده! شب خوابی آروم و امروز صبح هم سرکار! سرکار با تمام مشکلات که اصلاً اهمیت ندارن!
امروز صبح یاد دوستی افتادم، چند سال پیش یک روز وقتی خیلی داشتم سر کلاس دانشگاه غرغر می کردم، طرف بهم گفت : من دارم از زندگیم لذت می برم، می دونی من صبح که از خوونه میام بیرون تو اتوبوس به مردم نگاه می کنم و لبخند می زنم، به زندگی که در جریانه به صدای پرنده ها، به مادرایی که بچه هاشون رو به مهد یا مدرسه می برن نگاه می کنم و لبخند می زنم! تو چرا بلد نیستی از زندگیت لذت ببری! اون روزها اون طرف رو خیلی قبول داشتم! مدتها راجب حرفاش فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که درست می گه! اونوقت شروع کردم به یاد گرفتن. سعی کردم دوباره لذت بردن از زندگی رو بخاطر آوردن! اون روزا نمی دونستم اون طرف فقط شعار میده! بعدها فهمیدم که اون دوستم از زندگیش لذت نمی بره حتی بلد نیست از زندگیش لذت ببره! نمی دونم شاید گذشت زمان از یادش برده بود! اما حرفهاش ( چه باورش بودن، چه شعار) زندگی من رو تغییر داد! حالا می خوام به شماها بگم که می شه با کوچکترین چیزا از زندگی لذت برد فقط کافیه دیدگاهتون رو عوض کنین! کافیه زاویه دیدتون تغییر کنه! همین!
خلاصه اینکه عمرمون کوتاهتر از این حرفاس! خوبه که یاد بگیریم زندگی کنیم!
خوب و خوش باشین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۸