لذت زنده بودن.

سلام

خوب می دونم چند وقته که آپ نکردم راستش رو بگم کمی وقت و بیشتر از اون کمبود حس و حال نوشتن! نمی دونم چرا اما خیلی حس نوشتن و حتی صحبت کردن نداشتم! نمی گم دچار افسردگی شده بودم نه ولی نمی دونم گاهی پیش میاد. دلم می خواست یا فیلم ببینم یا کتاب بخوونم!

خوب از کتاب شروع کنیم؛ کلیدر داره پیش میره تازه جالب شده! دلم نمی خواد بزارمش زمین! چند تا کتاب دیگه هم دارم که هنوز شروعشون نکردم!

بالاخره تونستم بعد از مدتها فیلم «خانه ای روی آب» بهمن فرمان آرا رو دیدم. خیلی محشر بود. فیلمهاشو دوس دارم! حالا دلم می خواد فیلم « بوی کافور؛عطر یاس» رو ببینم!

دلم تئاتر می خواد؛ اونم ژولیوس سزار!

الآن یه سوتی افتضاح دادم! می دونین چند ماه قبل ما با یکسری شرکت تماس گرفتیم ازشون خواستیم بهمون یک صفحه پیش طرح برای سایت بدن (قابل توجه دوست عزیزم وبلاگ چاکرها!!!) شرکتها هم لطف کردن و در سریعترین زمان ممکن برامون پیش طرح فرستادن! بعدش اینجا یکسری مسایلی اتفاق افتاد که برنامه سایت برای چند وقت اوفتاد عقب! یکی از این شرکتها هر از چندگاهی تماس می گیره و از اوضاع احوال می پرسه! تقریباْ ماه قبل پروژه سایت رو من تحویل یکی از همکاران دادم و به اون شرکت هم اعلام کردم که از این به بعد با آقای ... صحبت کنند! امروز صبح نماینده شرکت تماس گرفت که زنگ زدم با آقای ... صحبت کنم تشریف نداشتن گفتم حالی از شما بپرسم! من هم تشکر کردم. طرف پرسید از سایت چه خبر؟ گفتم : متاسفانه این پروژه به آقای ... محول شده! خودم دوزاریم افتاد چه گندی زدم و گفتم : یعنی نمی دونم متاسفانه یا خوشبختانه! می دونین خواستم بگم متاسفانه من دیگه نمی تونم کمک کنم چون ...! حالا این وسط من بخند اون طرف بخند! که خوب حرف دل بود و هرآنچه از دل برآید بر دل نشیند و ...! خلاصله که سوتی دادم بد!

دیگه اینکه دیروز باز هم این پسرک دانیال(همکار چینی ما تو پروژه) بهم گفت کی بریم قهوه بخوریم؟ منم  آخه دانیال آخر این هفته میره و فکر نکنم دیگه برگرده! پسر خوبیه! خیلی بامزه است! نمی دونم شاید دعوتش رو برای قهوه قبول کردم! احساس می کنم هیچ حرفی برای گفتن بهش ندارم! نمی دونم شاید گاهی بد نباشه آدم با غریبه ها قهوه بخوره!

دیروز این همکارای فیلیپینی ما خیلی ذوق کرده بودن! آخه اینا تا حالا برف ندیده بودن! براشون خیلی جالب بود که باریدن برف رو دیده بودن. به لسلی می گم چه حسی داشتی؟ می گه خیلی جالب بود. تا حالا ندیده بودم برف از آسمون بیاد! منم  مگه شماها اونجا زمستون ندارین؟ لسلی : چرا اما مثل بهار شماس! اونجا برف نمی باره! پرسیدم برف بازی هم کردین؟ لسلی: برف بازی آها منظورت اینه که بهم برف پرت کنیم؟ نه فقط دلمون می خواست عکس بگیریم! من ته دلم :آخی برف ندیده ها! بعد که با خودم فکر می کردم دیدم اینقدر به این مملکت چهار فصل با این همه زیبایی عادت کردیم که دیگه این چیزا به چشممون نمیاد اونوقت بود که خدا رو شکر کردم بابت همه چیزای زیبای دور و برم.

دیشب داشتم فکر می کردم اگه امروز بهم بگن فرزند واقعی پدر و مادر نیستم چیکار می کنم! جوابش رو نمی دونم شاید بگردم دنبال پدر و مادر واقعیم تنها برای اینکه بپرسم چرا! شایدم نمی دونم! ولی این وسط یک چیزی رو می دونم من همیشه عاشق کسانیکه این همه زحمت برام کشیدن و بزرگم کردن هستم! فکر که می کنم می بینم مادر فقط کسی نیست که کودک رو به دنیا میاره! مادر اونیکه کودک رو عاشقانه بزرگ می کنه! فکر نکنم دلم بخواد از پدر و مادر فعلیم بخاطر آدمهایی که نمی شناسمشون جدا بشم! نمی دونم!

یه سوال تا حالا با کسی که تغییر جنسیت داده برخورد کردین؟ چه حسی داشتین یا فکر می کنین داشته باشین؟ من برخورد داشتم و دارم! چندین ساله. وقتی برای اولین بار دیدمش نمی دونستم مرد بوده! از در که اومد تو یک خانم زیبا و خوش هیکل دیدم که انگار خبره ترین مجسمه سازهای دنیا پاها و هیکلشون رو تراشیده بودن! بعد بهم گفتن که مرد بوده! اوایل کمی احساس ترس داشتم! اما به مرور برام عادی شد! خانوم خیلی خوبیه! دل خیلی پاکی داره! خیلی مهربونه! ازدواج کرده و الآن چند ماه پسری رو به فرزند خوندگی قبول کرده! یک پسر بچه که در آخرین زلزله ای که اومد خانواده اش رو از دست داده! حالا یک پدر و مادر جدید داره که براش ضعف می کنن. وقتی عکس پسرش رو بهت نشون می ده طوری ضعف میره که باورت نمیشه مادر واقعیش که نیست هیچ؛ حتی یک روزی مرد بوده! این خانوم (یا آقای سابق) تنها پسر خانواده بوده و الآن هم سرپرستی خانواده اش رو به عهده داره! یک خواهر زاده داره که چند سال پیش مادرش رو از دست داده؛ آوردتش پیش خودش و بهش کار داده! پنجشنبه فهمیدم دخترک بیچاره پدرش رو هم از دست داده! حالا تنهای تنهاس و خاله اش داره ازش نگهداری می کنه! پنجشنبه شب احساس خوشبختی می کردم و شاکر خدا بودم بخاطر تمام چیزهایی که بهم داده! بخاطر سلامتی خودم و خانواده ام؛ بخاطر پدر و مادر خوبم؛ بخاطر لحظه به لحظه عمرم! گاهی فکر می کنم چقدر راحت می شه از زندگی لذت برد. فقط کافیه بخوای! تو این مدت دیدم رو زندگی عجیب تغییر کرده! نمی دونم این تغییر کی پیش اومد فقط می دونم تغییر خوبیه! زندگی کردن در لحظه خیلی هیجان انگیزه! جدی می گم یکبار امتحان کنین! کافیه دیدتون رو عوض کنین! دیگه احساس یکنواختی ندارم! دیگه هیچ طلوعی برام مثل طلوعهای قبلی نیست؛ حتی اگه من طلوع زیبای آفتاب رو نبینم!

خیلی نوشتم؛ بسه دیگه! خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٢