داستان ناتموم.

   نشسته بود روبروي پنجره و دانه هاي درشت برف را نگاه مي كرد . يك زمستان ديگر هم از راه رسيده بود . مثل هر سال پشت پنجره ، كنار شومينه نشسته بود و با طمانينه قهوه اش را          مي خورد .مثل اينكه اينكار برايش عادت شده بود . عاشق بارش اولين برف بود . از ديدن بارش برف سير نمي شد . وقتي برف مي نشست احساس مي كرد كه سپيدي دارد تمام دنيا را فرا       مي گيرد و ديگر تاريكي و بدي تو دنيا وجود ندارد . هر سال زمستان با خودش فكر مي كرد كه سال بعد ديگر تنها نخواهد بود ، حتما يكي هست كه باهم كنار پنجره بنشينند و به برف نگاه كنند . نا خودآگاه به ياد چند ماه پيش افتاد . اينكه چطور يك دفعه همه چيز جور شده بود و بعد از چند ماه به همان سرعت همه چيز از دست رفته بود . انگار كه يكباره زمان به عقب برگشت ، به چند ماه پيش .

- سلام ببخشید خواهر من می خواد یک رمان بخره؛ اما نمی تونه انتخاب کنه! می شه خواهش کنم راهنمائیش کنید؟

- با کمال میل!

مدتها بود كه پسر را توي شهر كتاب مي ديد . اما تا بحال خيلي با هم حرف نزده بودند . فقط نگاه بود و لبخند . اما آنروز پسر داشت با يك خانم و آقا صحبت مي كرد ، اما به محض ديدن دختر ، درست مثل اينكه كارش را فراموش كرد . سريع خداحافظي كرد و گوشه اي نزديك دختر و خواهرش ايستاد . هر از چند گاهي نيم نگاهي به دختر مي انداخت . دختر چشمان درشت مشكي داشت با نگاهي افسونگر و گيرا . پوستي سفيد ، گونه هايي برجسته ، لبهايي زيبا و اغواگر ، با لبخندي جادويي و ابدي . انگار نه تنها با لبهايش كه حتي با نگاهش مي خنديد . دختري شلوغ و پر سر و صدا ، مملو از انرژي . آرايش كمرنگي كرده بود . روسري سرخابيش ، هاله اي صورتي بر روي پوستش انداخته بود . انگار از يك دنياي ديگر آمده بود . انگار از درد چيزي نمي دانست . به نظر بيست ساله مي آمد . اندامي تو پر داشت . هر بار كه به شهر كتاب مي آمد با خودش شور و نشاط مي آورد . با همه كاركنان شهر كتاب سلام و عليك مي كرد و سر به سر همه مي گذاشت . حالا اين دختر جلوي روش ايستاده بود و با او صحبت مي كرد .

- خوب؛ خواهرتون معمولاْ چه نوع کتابهایی می خونن؟

پسر با اون لبخند مات و نگاه عميقش اونجا روبروش ايستاده بود و به او نگاه مي كرد . انگار زمان براي يك لحظه ايستاد . پسر بلند قد و لاغر اندام بود ، چشمان قهوه اي تيره ، موهايي كه هر از چند گاهي از سر لجبازي با خواسته پسر برروي پيشانيش مي ريخت و هربار پسر با انگشتان بلند و كشيده اش آنها به عقب مي زد . اين پسر ساده جذابيت عجيبي داشت . با نگاهش با دختر حرف مي زد . يك چيز غريبي ته نگاهش بود . وجودش خيلي اسرارآميز بود و اين براي دختر كه عاشق هيجان بود جالب بود . تا بحال هيچ پسري را با اين ديد نگاه نكرده بود . عادت كرده بود به پسرها به چشم پسر نگاه كند . احساس نمي كرد همجنسش نيستند . اما درباره اين يكي قضيه فرق     مي كرد . انگار پسر هم نوع ديگري به او نگاه ميكرد . زمان دوباره شروع به حركت كرد و اين شروع همه چيز بود .

سلام

خوب نمی دونم چرا ( البته می دونم چرا؛ اگه بخوام روراست بشم!) دوباره رفتم سراغ دستنوشته های قدیمی! سالها پیش ( انگار که هزار ساله پیشه- انگار که اصلاْ مال من نیست)؛ البته نه خیلی دور فکر کنم حدود ۲ سال پیش نوشتن داستانی رو شروع کردم که دستم به ادامه دادنش و تموم کردنش نرفت! بارها خواستم از روی سیستم پاکش کنم اما نمی دونم چرا نتونستم! خلاصه اینکه به علت پاره ای مسائل (چقدر رسمی شد!!!) دوباره رفتم سراغش؛ البته نه به قصد تموم کردنش که فقط خووندن مجددش! در حین غریب بودن برام عجیب آشناس! نمی دونم چرا هیچوقت نتونستم ادامه اش بدم! متن بالا چند سطر اولشه! بارها دلم خواست که تمومش کنم چون فکر می کردم با تموم شدن این داستان؛ یک کار نا تموم رو تموم می کنم؛ درست مثل اون نقاشی احمقانه! اونم همینطور بود! یک مشت رنگ روی یونولیت؛ شروعش یک آن بود و قرار بود روز بعد تمومشه! نتیجه اینکه سه سال بعد رفتم سراغش و فکر کردم دیگه کافیه؛ می خوام که تموم شه! اون تداخل احمقانه رنگها بالاخره تموم شد؛ به همون زیبایی که تصورش رو می کردم؛ می کردیم! من و کیمیا ( صمیمی ترین دوست دوران دانشگاه من) همونی شد که تو ذهن من بود! حالا گوشه اتاق روی زمین روبروی تخته و من هر روز بارها و بارها بهش نگاه می کنم و یادم میاد چقدر طول کشید تا تموم بشه! یادم میاد که چقدر تو اون مدت به خودم بد کردم و هزار و یک چیز دیگه که تنها به سرعت برق از ذهنم می گذرن و به من می گن که باید قدر این لحظات رو بدونم که باید یادم باشه که با خودم مهربونتر باشم و خودم رو بیشتر دوست داشته باشم! حس خوبیه! این دستنوشته ها هم شده همون حکایت! فکرکنم هنوز وقت تموم کردنش نرسیده!

پنجشنبه رفتم دیدنش! عشق دوران جوونی! شعراش رو که تایپ کرده بودم رو بهش دادم. گفت یک ناشر پیدا شده که قرار چاپشون کنه! دستنوشته های قدیمیم رو بعد از اینهمه سال بهم پس داد. بهم گفت از بس که خووندتشون از حفظ شده! گفت اینا تنها چیزایی بوده که براش مونده!بهش گفتم :هیس؛ دیگه نگو؛ دیگه ادامه نده! فرموش کن! به احترامم سکوت کرد ولی می تونستم از چشماش همه چیز رو بخوونم!

دیگه اینکه همین. تصمیم ندارم که بهش فکر کنم! دیگه نه!

راستی یادم رفت بگم امروز هم حالم خیلی خوبه! احساس زندگی و زنده بودن می کنم!

خوب خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٤