دنيای ديوونه!

سلام

خوب امروز سه شنبه است! یک روزی که من معمولاْ کمی خسته ام! هفته داره تموم می شه و افتاده تو سرازیری و یکباره احساس می کنی هنوز چقدر کار عقب افتاده و نا تموم داری! امروز دنده غرغرم؛ بد فرمها!

نمی دونم چرا اینجا کارا درست پیش نمیره؛ اول هفته درخواست سابقه کار به اضافه شرح کامل وظایف دادم؛ امروز بهم می گن شرح وظایف رو که ما نمی تونیم بدیم ما فقط می تونیم بگیم کجا کار می کنی!!!(اونم اگه خودم زنگ نزده بودم نمی فهمیدم که!!!) خنده ام گرفته بود اداره کارگزینی یا منابع انسانی یا هر کوفتی (ببخشید کمی کفریم) که می خواین اسمش رو بذارین نمی دونه کارمندش ۳ ساله داره چه غلطی می کنه! اه ول کن مهم نیست یه کاریش می کنم!

نمی فهمم چرا بعضیها خوششون میاد دروغ بشنون؟ حدود یک سال پیش یا بیشتر با پسری آشنا شدم(یعنی از طریق یکی از دوستام اهم معرفی شدیم) یک اکیپ خوب بودیم که بعدها چون من وقتم کم بود یواش یواش کنار کشیدم یعنی دیگه تو دوره ها خیلی شرکت نکردم. این آقا پسر از من کوچیکتره! از روز اول هم این رو می دونست؛ برای من هم یکی بود مثل بقیه! رفتارم هم باهاش هیچ فرقی با باقی اعضای گروه نبود! بعد از یک مدت یک روز نشست جلوم که من دوستت دارم. من هم خیلی رک بهش گفتم که من می خوام ازدواج کنم؛ دوست پسر هم نمی خوام؛ از همه اینها گذشته تو از من کوچیکتری! فراموش کن! اما اون دیوونه فراموش نکرد! به تلفنهاش جواب ندادم. به اس ام اس هاش جواب ندادم و ...! تا اینکه یه روز غافلگیرم کرد و گفت من معذرت می خوام! بیا مثل سابق دوست باشیم! من احمق هم گفتم خوب! اما روز از نو روزی از نو! اونقدر که مجبورم کرد بهش دروغ بگم! بهش گفتم نامزد دارم؛ دارم ازدواج می کنم! و برای اینکه باورم کنه با یکی از دوستام (مثلاْ نامزدم؛ زیاد هم بیربط نبود ما درباره ازدواج صحبت کرده بودیم ...) رفتیم بیرون اون هم  دوست دخترش که می خواست باهاش ازدواج کنه رو آورد. خلاصه اینکه اون دوتا باهم به توافق نرسیدن؛ می دونین چرا چون این آقا به طرز عجیبی شکاک تشریف دارن! چند روز پیش دوباره تماس گرفت و حال و احوال فهمیدم که نامزدی بهم خورده! قبل از اون هم بهش گفته بودم مال من هم بهم خورده! نخندین ها از اون روز تا حالا با تلفن هاش و اس ام اس هاش دیوونم کرده! اونقدر که دیروز دیگه از کوره در رفتم! تازه نکته جالب فکر می کنه اینکار خیلی جالب و دوست داشتنیه! آقا دیشب اس ام اس زده می خوام بیام خواستگاری! نمی دونستم باید گریه کنم یا باید بخندم. موبایل رو دادم دست آقای پدر و گفتم به من بگو با این روانی چه بکنم! آها راستی این رو هم می دونه که من دارم میرم ها! حالا قرار شده آقای پدر بگه که چیکار کنیم! کلی این چند روزه رو اعصابم بود! جالب اینکه دوست داشتنش هم دیوونه دوست داشتن نیست. زنگ می زنه به من می گه دوست دارم بعد از کنارش تو ماشین صدای دختر میاد! میگم کیه کنارت؟ میگه دوست دختر جدیدم!!! حالا دارم فکر می کنم اون دیوونه است یا من! نمی فهمم آخه آدم باید کمی ظرفیت داشته باشه؛ کمی آدم بودن هم گاهی بد نیست!

بگذریم. تنها کار مفیدم تو این چند روزه تموم کردن یک کتاب بود! « رازی را به من نگو» فکر کنم آخرین اثر «جوی فیلدینگ» باشه! ترجمه به نسبه خوبی داشت اگه اشتباه نکنم ماله «نفیسه معتکف» بود. از کتابهای فیلدینگ خوشم میاد نمی تونی آخرش رو حدس بزنی! دقیقاْ اونجایی که فکر می کنی می دونی چی میشه؛ قصه کاملاْ تغییر می کنه! مثل کتابهای آگاتا کریستی! خلاصه اینکه برای فرار از این همه فکر احمقانه و خسته کننده راه حل خوبی بود. دیگه اینکه من و کلیدر هنوز اندر خم یک کوچه ایم! هنوز تموم نشده! اما داره جالب میشه!

دیگه اینکه فعلاْ دیوونه این هوام! از سرماش لذت می برم! دیشب یکی از دوستام بهم می گفت ما اخرش نفهمیدیم تو گرمایی هستی یا سرمایی! زمستون و تابستون دستات گلوله یخه! تو زمستون رکابی می پوشی و میگی دارم یخ می کنم! تو تابستون هم همش میگی مردم از گرما! دیدم راست می گه! خوب خودم هم نفهمیدم! منم دیگه چه میشه کرد!!!

دیگه اینکه همین! دیروز با دیدن برف نشسته روی زمین کلی شوق کردم! محشر بود! برف و خیلی دوست دارم!

دیگه جدی جدی همین. می خوام برم به کارام برسم.

خوش باشین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۳٠