يک فنجون قهوه

عشق به دیگری؛ ضرورت نیست؛ حادثه است.

               عشق به وطن ضرورت است نه حادثه.

                                 عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه.

عشق؛ محصول ترس از تنها ماندن نیست.

عشق؛ فرزند اضطراب نیست.

عشق؛ آویختن بارانی به نخستین میخی که دست مان به آن می رسد نیست!

سلام

اول از همه جملات بالا برگرفته از کتاب «یک عاشقانه آرام»؛ نادر ابراهیمی؛ است. من واقعاْ دیوونه این کتابش هستم. یک کتاب دیگه هم دارم ازش می خوونم به نام «چهل نامه کوتاه به همسرم»! وای که این کتاب محشره! گاهی فکر می کنم مگه مردی هم می توونه اینقدر عاشق باشه! می دونین هی کسی از این سبک نوشتن خوشش نمیاد اما من دوست دارم.

دیروز غروب بالاخره تونستم با پدرخوانده گرامی؛ نوه خاله مامان(که مثل دختر خاله خودممه) و دوستش بریم سینما! ( چندتا نکته: ۱- یادم رفت بگم پدرخوانده گرامی الآن دو هفته است که برگشته!!!  ۲- برای اون دسته عزیزانی که پدر خوانده گرامی رو نمی شناسن : پدر خوانده من قدیمی ترین و صمیمی ترین دوست آقای پدر و خانم مادر می باشند؛ که من بخاطر احساس خاصم به ایشون عنوان پدرخوانده رو عطا کردم!) حالا که فکر می کنم می بینم یادم نمیاد دفعه قبل؛ بعد از جشنواره پارسال؛ کی رفتم سینما! رفتیم «وقتی همه خواب بودند»! من خوشم اومد. شاید چون گلاب ادینه رو دوست دارم! نمی دونم بد نبود. خوب بود.

وقتی می خواستم از بانک بزنم بیرون؛ شاهین بهم گفت: کجا خانوم؟

- می رم سینما؛ وقتی همه خواب بودند!

- نرو؛ حالت گرفته میشه؛ خیلی سانسور داره؟

-  چی میگی؟ موضوعش اصلاْ سانسوری نیست که!!!

- از من گفتن بود؛ بعد نگی نگفتی! حالا برو اما اگه فقط یک صحنه از وقتی همه خواب بودند رو نشون داد من بهت شام می دم!

- ! دیوونه! راستی یادم رفت بهت بگم یک سانس جدید گذاشته ساعت ۱ صبحه فقط هم بالای ۴۰ سال و متاهل ها رو راه میدن!

- خوش بگذره!

می دونین گاهی فکر می کنم این پسره دیوونه است! اما گذشته از شوخی دوست خوبیه! به وقتش خیلی کنار آدمه و کمک بزرگی محسوب می شه!

امروز صبح ماشین نداشتم نتیجه اینکه پیاده اومدم البته نه کل مسیر که تا حدیش رو! هوا سرد بود و منم که اهل لباس پوشیدن نیستم! اما پیاده روی حتی تو سرما هم خوب بود. اونقدر حالم خوب بود که تنها چیزی که مهم نبود سرما بود. اونقدر لبخندم واضح بود که با خودم فکر کردم هرکی نگاهم کنه پیش خودش میگه یارو یا زیادی خوشه یا دیوونه! مهم نیست. نمی دونم چرا اما دلم شاده امروز! یکی یکبار بهم گفت اینقدر شادیت رو فریاد نکش؛ غم صدات رو از اتاق بغل می شنوه! مهم نیست بزار بشنوه! به قول سهراب:

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه!

راستش ترسی از سررسیدن اندوه هم ندارم! چون همین ترس زیبایی امروز رو از بین می بره!

خودمونیم ها عجب سرده امروز. من که حسابی یخ کردم. نیست اهل زیاد پوشیدن نیستم! به قول اصفهونی ها با یه تا پیرهن؛ اونم نازک؛ یک ژاکت نازکتر! خلاصه کلام سردمه! دارم به یک فنجان چای یا یک لیوان قهوه داغ فکر می کنم!

وای که حتی تصور فنجون قهوه داغ؛ با بخار که ازش بیرون میاد؛ چه لذتی بی وصفی بهم می ده! خوب دیگه تاب مقاومت ندارم! رفتم برای نوشیدن فنجانی قهوه!

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۸