پنجشنه ...!

سلام

دیدی گاهی حرف برای گفتن داری اما نمی تونی بگی؟ الآن اینجوریم.

یه جوری سردرگم! یکسری اتفاق افتاده و من وسط این اتفاقات نشستم و دارم فقط بهشون نگاه می کنم انگار که این من نیستم انگار که اینا بخشی از زندگیه من نیست. اونقدر خسته ام که نگو! خستگی از تنم بیرون نمیره!

چنر روز پیش رفتم پیش یکی از دوستام و خیلی (لغت مورد نظر رو پیدا نمی کنم!!!) نمی دونم چی!!! خوب اصلاحش می کنم کاملاْ بدون مقدمه بعد از سلام بهش گفتم بیا فرار کنیم قیافه اش شده بود : ! نه آخه فکر کن بری جلوی یک پسر و یهو بهش بگی بیا فرار کنیم؟ گفت کجا؟

- نمی دونم!

- چرا؟

- نمی دونم!

- پس چی می دونی؟

- نمی دونم!

-  فرضاْ که فرار کردیم؛ جاش هم با من؛ بعدش چی؟

- بعد از چی؛ چی؟

- وقتی رسیدیم لابد کلبه؛ آخه تو همیشه دلت کلبه می خواد!

- آره خوب؛ هورااااااااااا! خوب بعدش تو برو دنبال کارات منم می شینم کنار شومینه و کتاب می خونم.

- همین؟

- آره خوب!

- پس چرا من بیام!

- تو کلبه از تنهایی می ترسم!

- مسخره کردی منو! نه!

مردیم از خنده! از این بازی مسخره!

نکته: من و این آقا فقط دوست هستیم؛ هیچ احساس خاصی بهم نداریم؛ فقط گاهی تو رویاها و خستگیهای هم در حد حرف شریک می شیم.

حالا بعد از چند روز هر بار همدیگه رو می بینیم میگه «عجب فرار جالبی بودها!!!» خودمون با فکرش هم حال کردیم! گاهی بهم می گه تو که اهلش نیستی تو که اونی نیستی که نشون می دی چرا از این اراجیف میگی؟ - نمی دونم!شاید چون من هم دیوونه ام!

پنجشنبه یک پیشنهاد خوب رو رد کردم! راستش اصلاْ پشیمون نیستم ولی اصولاْ هربار که تو زندگیم به کسی میگم نه!!! تا چند روز کلافه ام!

پنجشنبه کسی رو دیدم که سه سال بود ندیده بودمش! اولین مرد زندگیم؛ اولین عشقم؛ اولین تب زندگیم! تو این مدت سه سال فقط دوبار همدیگر و دیده بودیم فقط در حد سلام! ولی اینبار سلام نبود! فکر می کردم دیگه دوستش ندارم اما حالا؛ نمی دونم این یکی رو جدی جدی نمی دونم! این یکی قضیه مسخره بازی فرار نیست! اونم چون صرفاْ خسته ام نه! نمی تونم باور کنم این من بودم که اونقدر خونسرد نگاهش می کردم و باهاش حرف زدم؟ چرا فرار نکردم ؟ چرا وقتی دیدمش از اونجا نیومدم بیرون؟ چرا گذاشتم همه چی برگرده! چرا به خودم می گم حسم فقط یه تب تند نبوده؟ چرا فکر می کنم شاید اون موقع اشتباه کردم و تصمیم بچگانه بود؟ چرا دلم کمی لرزید؟ چرا نمی خواستم برگردم خوونه؟ چرا وقتی حرف از گذشته زد بهش گفتم تموم شده و گذشته؟ چرا وقتی خواست برام توضیح بده بهش گفتم هیچی نگو! مگه سه سال منتظر نبودم که بهم بگه چرا؟ چرا ازش درباره زندگیش پرسیدم؟ اینکه چیکارا می کنه؟ چرا وقتی گفت هنوز هم شعر می گه بهش گفتم دلم می خواد بخوونمشون؟ چرا ازش پرسیدم که چرا نمی ده شعراش رو برای چاپ؟ چرا دلم می خواست بهم بگه که شعرهایی رو که برای من گفته رو دوست نداره بده برای چاپ( درست مثل اون موقعها)؟ و هزار و یک چرای دیگه! از همه مهمتر چرا دستنوشته هاش رو ازش گرفتم؟ نمی دونم جواب هیچکدومش رو نمی دونم! فقط احساس حماقت می کنم همین! به همین سادگی.

می بینین چه پنجشنبه مهیجی داشتم؟ حالا از پنجشنبه تا حالا گیجم! خسته ام و ذهنم درگیره!

جمعه: خانه خاله- فال قهوه لیلا- کامپیوتر شهاب- نگاه های عاشقانه و قربون صدقه های خانوم خانومها که خدا رو شکر حالش خوبه خوبه.

از امروز شروع کردم به تکمیل مدارکم برای رفتن! یکی نیست بگه چته تو که می خوای بری چرا اینقدر سردرگمی دختر؟

اما گذشته از همه این درگیریها از صبح لبخند از رو لبهام محو نشده! این لبخند از سر حفظ یک نقاب بر چهره که از ته دلمه! جالبه این همه ذهنت درگیر باشه و خسته باشی اما باز دلت شاد باشه و بتونی با تموم وجودت لبخند بزنی!

گاهی احساس می کنم زندگیم هیچ قاعده و قانونی نداره! اما در عین حال قانونمنده! خدای من امروز عجب روز احمقیه! کلی کار احمقانه کردم. اما خوب یه جورایی هم  دارم با هاشون حال می کنم!

نمی دونم هیچی نمی دونم! خدای شکرت. بابت تمام این اتفاقات عجیب که باعث می شه زندگی من از یکنواختی دربیاد! خدای شکرت بابت تمام این روزهای خوب. دلم می خواد برم بیرون کمی قدم بزنم! خوب باشه برای بعد فعلاْ یک دنیا کار دارم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٧