وجه زنانه

از بهشت که بیرون آمد؛ دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد؛ پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر؛ آکنده از حق و باطل؛ از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو بازخواهی گشت وگرنه....

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهایش را گشود و خدا به او « اختیار» داد.

خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت؛ پاداش به گزیدن توست.

سلام

متن بالا برگرفته از کتاب « پیامبری از کنار خانه ما رد شد» نوشته عرفان نظر آهاری است. کتاب جالبیه. هنوز تمومش نکردم اما تا اینجا رو که دوست داشتم. کتاب یکسری داستان یا شاید بهتر باشه بگم متن کوتاهه! من خوشم اومد.

این همون قضیه چند تا کتاب با هم دیگه! اینبار دارم ۴ تا کتاب رو با هم می خونم. کاملاْ بی ربط! خوب اینم یکجورشه!

دیشب موقع رانندگی؛ تو راه برگشت خوونه یه اتفاق ساده اما احمقی افتاد. داشتم برای خودم می رفتم جایی که کاملاْ حق با من بود یک پسر ( در واقع پسر بچه) به زور راهم رو گرفت و مجبورم کرد تو اون ترافیک وحشتناک اونم تو اون کوچه باریک یک حرکت اکشن انجام بدم و مسیرم رو عوض کنم تا آقا بتونه رد شه! بعد که همه چی تموم شد وقتی تازه یادم افتاد به خاطر تقلای زیادم مبنی بر رد کردن یک مسیر باریک از کنار یک جوی پهن اونم با یک فرمون؛ چقدر احساس خستگی و درد در ناحیه کتفم می کنم؛ به فکرم رسید چرا مسیرم رو عوض کردم؟ چرا گذاشتن اون بچه پرو به زور ازم راه بگیره؟ جوابش ساده بود چون دلم نمی خواست ماشین پشت سریم بگه می بینی خانومه ها اگه من بودم....! بعد از خودم پرسیدم کدومش مهمتره؟ اون همه تقلا و خستگی یا یک مشت حرف چرت!

نا خودآگاه یاد متنی افتادم که مدتها پیش خوونده بودمش در رابطه با زنان. اینکه زنها برای بدست آوردن حقوق مساوی با مردان چه چیزهایی رو از دست دادن. به این نتیجه رسیدم فقط دارم خودم رو گول می زنم. من از مادر بزرگم خوشبخت تر نیستم! اینکه مثل مردها بشی رو پای خودت واستیو هزار و یک چیز دیگه برای اثبات این موضوع که من میتونم؛ اصلاْ ارزش از دست دادن خصائص زنانه ات رو نداره!

آقای پدر عقیده داره که من شدم مثل مردها! (چقدر از این جمله بدم میاد!) می گی دیگه هیچ ملاحت زنانه ای ندارم. هیچ ظرافتی وجود نداره!

خوب من مثل پسرها و مردها متکی به خودمم هستم؛ مثل اونا خوشم نمیاد کسی برام تعیین تکلیف کنه؛ اگه ماشینم پنچر کنه صبر نمی کنم یکی از راه برسه و بهم کمک کنه( به آقای پدر هم زنگ نمی زنم که حالا چیکار کنم؟) خودم دست به کار می شم و لاستیک ماشین رو عوض می کنم و هزار و یک کار دیگه! خوب این خوبه اما به چه قیمتی؟

دیشب فکر با خودم فکر می کردم نمی شه هم زن بود و هم مرد! من باید یکیش باشم. فکر می کردم چه ایرادی داره مثل یه خانوم رانندگی کنم و گاهی خودم رو بزنم به اون راه! آخرش اینه که ملت ( مخصوصاْ آقایون) می گن :«she is a blond» خوب قبول من اصلاً بلوند نیستم؛ اما چه ایرادی داره! گاهی فکر می کنم که ما با خودمون چیکار کردیم؛ چرا وجه زنانه مون رو داریم از دست می دیم. چرا من باید ا به ای یک مرد باشم؟ خوب اگه قرار بود اینجوری باشه خدا فقط مرد رو می آفرید؟

حالا از دیشب تصمیم گرفتم وجه زنانه وجودم رو پیدا کنم! شاید عامل سردرگمی ام هم همینه! خوب چه ایرادی داره بزار مردها رئیس باشن! ما هم کار خودمون رو می کنیم. مهم اینه که من می دونم که می تونم! که برای زندگی کردن به اونا وابسته نیستم اما اگه این باعث می شه که هم اونا دلخور شن و هم من بخشی از وجودم رو از دست بدم بزار فکر کنن که من نمی تونم. باشه آقا اصلاً قبول زنها ضعیفه اند! شما اینجوری فکر کنین!

ترجیح می دم مثل مادر بزرگم زندگی کنم. ترجیح می دم یک مدیر کامل باشم تا چند تا مدیر ناقص! ترجیح می دم مدیر عامل خوونه ام باشم تا مدیر عامل یک شرکت بزرگ! هرچی باشه نقشم رو تو خوونه همه قبول دارن اما تو شرکت نه! نمی گم با کار کردن مخالفم نه! اما فکر می کنم نیازی نیست به مردها ثابت کنم که فرقی با اونا ندارم که هیچ شاید حتی قابلیتهای بیشتری هم دارم. خوب خودم می دونم کافیه دیگه!

امروز که فکر می کنم می بینم چقدر از زن بودن خودم راضی هستم. علیرغم این همه ظلمی که بهم شده و خواهد شد! می دونین اگه زمانیکه مردها به شکار می رفتن؛ زنها به رشد گیاهان نگاه نمی کردن و کشت و کار رو به مردها یاد نمی دادن؛ احتمالاً الآن ما هم مثل دایناسورها بودیم.

خوب نمی دونم چقدر واضح نوشتم حوصله بازخوونی ندارم. آخه خیلی خسته ام و روح زنانه من نیاز به توجه؛ نوازش و آرامش داره! خداییش گذشته از شوخی از شدت فکر و خیال خستگی دارم غش می کنم. بدم نمیومد می تونستم برای چند ساعت برم تو کما!( آقا نا شکری نمی کنم اما به کمی آرامش و خواب آروم نیاز دارم. قرص هم نمی خورم! وقت مدیتیشن هم نداشتم) اما فکر کنم مجبورم امشب کمی تمرین تنفس کنم. احتمالاً به خواب کمک کنه!

به این می گن نوشتن به شیوه زنانه!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٤