گم شدن(کردن) روياها

قلب تو قلب پرنده

   پوستت اما پوست شیر

زندون تن رو رها کن

   ای پرنده پر بگیر

اونور جنگل سرسبز

   پشت دشت سر به دامن

اونور روزای تاریک

   پشت نیم شبهای روشن

برای باور بودن

   جایی شاید باشه شاید

برای لمس تن عشق

   کسی باید باشه باید

که سر خستگیهاتو به روی سینه بگیره

   برای دلواپسی هات واسه سادگیت بمیره

.....

سلام

امروز از صبح تا حالا اونقدر کار داشتم که فرصت خیلی چیزا رو پیدا نکردم. روزها اونقدر تند می گذرن که حتی کذرشون حس نمی کنم و این خیلی بده چون گذر این روزها گذر عمره! دیروز سر موضوعی داشتیم با همکارا صحبت می کردیم بحث سر زمان موضوعی بود! که من بهشون گفتم این اتفاق ماله اردیبهشته! و بعد همه با تعجب به هم نگاه کردیم که چه زود گذشت. واقعاْ هم زود گذشت دیگه چیزی تا پایان سال نمونده چهار ماه و چند روز! امسال هم گذشت به سرعت برق و باد. اونقدر از دیروز فکرم درگیر این موضوع گذر زمان و عمر بوده که حتی خواب آروم هم نداشتم بگذریم که الآن چندین و چند وقته که یک ساعت خواب آروم شده برام آرزو. دیدن یک رویای شیرین. مثل دوران نوجوونیم! مثل اون روزایی که قبل از خواب می رفتم توی رویا؛ این رویا می تونست آینده ای باشه که آرزوشو داشتم یا یک افسانه دخترانه! یک افسانه غیر ممکن مثل همه افسانه ها! و صبح رو با امید به حقیقت پیوستن رویاها آغاز کردن. ( می بینید تو رو خدا حتی برای ۵ دقیقه هم وقت برای خودم ندارم! البته خوب تو محیط کار فقط باید کار کرد دیگه!! ؛ خوب کجا بودیم؟ آها یادم اومد.) تو این چند روز داشتم فکر می کردم ( راستش رو بگم یادم رفت چی می خواستم بنویسم ) تو این چند روز داشتم فکر می کردم چند وقته که شبها دیگه رویا نمی بینم؟ چند وقته که خیلی چیزا رو فراموش کردم؟ یادم نمیاد از کی و کجا رویاهامو و یکسری از خواسته ها و حتی بعضی احساساتم رو جا گذاشتم. احساساتم رو پیدا کردم همینطور خواسته هام رو! اما رویاهای زیبای شبانه ام رو؛ هنوز نه! شبها سعی می کنم مثل اونوقتها با رویا بخوابم اما تنها چیزی که اتفاق میوفته فکر کردن مکرر و مداوم به اتفاقات روزانه و دلمشغولی هامه! جالبه نه! حالا من دنبال راهی هستم تا بتونم شبها دوباره رویا ببینم؛ رویایی که وقتی صبح شد نه از سر خستگی که از بخاطر شیرینی رویام نخوام از خواب بیدار شم.

از دیروز فکرم مشغولتر هم شده! یک چیزی همینطور تو سرم داره چرخ می زنه و من سعی می کنم بهش توجهی نکنم! می دونین دیروز یکی یه سوالی پرسید و من اون سوال رو از خودم پرسیدم اما هنوز جوابی براش پیدا نکردم. جالبه نه گاهی یک سوال ساده مثل یک تلنگره؛ مثل خوره میوفته به جونت و تو رو از اون سوال ساده به سمت یک دنیا سوال دیگه و هزار و یک چیز فراموش شده رهنمون میشه!

از صبح برای اینکه فکر نکنم؛ برای اینکه بتونم تمرکز کنم و کار کنم دارم چندتا آهنگ خاص رو بی وقفه و پشت سرهم گوش می کنم! اونی که بیشتر از همه آرومم می کنه آهنگ پرنده ابی! همیشه دیوونه این آهنگ بودم. هنوزم هستم! حس خوبی داره! با این آهنگ یک دنیا خاطره دارم از تنهایی های خودم. از اون شبهایی که تهران تنها بودم؛ من بودم و موزیک و آرامش که بسته به فصل یا روی بالکن یا کنار شومینه؛ شمع و عود و با یک دنیا کتاب و گاهی کمی شراب فقط برای خالی نبودن عریضه و زیبا تر شدن محیط. خدای من چه حسی بود. مدتها هاست که برای خودم زندگی نکردم! راستی چرا؟ چرا گاهی خودمون رو فراموش می کنیم؟ الآن که فکرش رو می کنم دلم می خواد باز هم تهران تنها باشم و مثل اونوقتها برای خودم آشپزی کنم و موزیک گوش کنم. برای خودم زندگی کنم! جواب تلفن ندم؛ موبایل رو خاموش کنم؛ جواب زنگ در رو ندم! اگه کسی زنگ زد و گفت « آخی تنهایی خوب من میام پیشت!!» بهش بگم « از کجا می دونی تنهام؟ نه ممنون از لطفت دارم می رم خوونه خاله. شب خوونه نمی مونم.» و بعد غیر از تلفنهای مامان و خاله به هیچ تلفنی جواب ندم. ساعت ۹ هم به بهانه اینکه می خوام بخوابم؛ جواب تلفنهای اونا رو هم ندم! و شب تا صبح بیدار باشم و وقتی به خودم بیام که هوا روشن شده باشه! محشره نه؟ هی مثل اینکه هنوز هم می تونم به رویاهام فکر کنم! جواب داد! آهنک ابی کار خودش رو کرد.

حالا گذشته از شوخی چرا گاهی خودمون رو فراموش می کنیم؟

یه سوال شما دلتون چی می خواد؟ همین الآن! یهو یکدفعه! هوای چی یا شایدم کی رو دارین؟

اگه نتونستین جواب این سوال رو به خودتون بدین باید به فکر باشین؛ چون این اصلاْ خوب نیست. این یعنی که شما هم مثل من گم شدین. شاید اگه خودتون رو پیدا کنین رویاهاتون رو هم پیدا کنین؛ چون احتمالاْ اونا سرجای خودشون هستن فقط شما اونها رو نمی بینین چون توی یک دنیای مجازی دیگه هستین! اینجاست که آدم مجبور میشه کمی به فرضیه ماتریس اعتقاد پیدا کنه!

شما چی می خواین؟ شما چی دوست دارین؟ به من نه اما به خودتون جواب بدین. حالا اگه دوست داشتین بلند فکر کنین من خوشحال می شم بشنوم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۳