اگه حوصله ندارین نخونین!

سلام

اول از همه اگه حوصله غرغر ندارین نخونین!

دوم حوصله بحثها فلسفی رو امروز اصلاً ندارم.

سوم راستش هنوز خودمم نمی دونم می خوام بنویسم یا نه! نمی دونم شاید بنویسم و پستش نکنم. نمی دونم.

امروز هم برای خودش روزیه! عجیب شروع شد و امیدوارم خوب تموم شه! صبح مثل همیشه با زنگ موبایل بیدار شدم. مثل همیشه زنگ رو قطع کردم و باز چشمام و بستم! نمی دونم اون صدا رو به چی تشبیه کنم! فقط می دونم صدای آرومی مثل افتادن چیزی خیلی آروم اومد و پشتش یک ناله خیلی کوتاه و آروم. اونقدر آروم که فکر کردم توهمه اما نمی دونم چرا یک حسی مثل برق از جا بلندم کرد و بدون فکر دویدم سمت اتاق خانوم خانومها (مادر بزرگم) دیدم کنار تخت رو زمین افتاده و داره سعی می کنه بلند شه! رعنا هم پشت من وارد شد. آروم بلندش کردیم و نشوندیمش رو تخت. سرش رو بالا آورد؛ دستش روی گیجگاهش بود و از لابلای انگشتای ظریف و سفیدش خون جاری. دیگه نفهمیدم! حرکاتم غیر ارادی بود. اردلان کنار در واستاده بود و تو شک بود من و رعنا رو نگاه می کرد. رعنا فقط با دستمال سعی می کرد جلوی خون رو بگیره! و من انگار که کس دیگه ای بجام داره تصمیم می گیره و حرف می زنه به سمت اتاق خانم مادر دویدم. باقی ماجرا خیلی سریع گذشت. فقط تصاویری گنگی بیادم مونده! اورژانس بعد از ۲۰ دقیقه رسید. آخر هم بردنش بیمارستان.

از این اتفاقها برای همون میفته و یا افتاده؛ اما نکات جالب قضیه:

۱- اورژانس ۲۰ دقیقه طول کشید تا بیاد. اونم در شرایطی که فاصله ایستگاهشون با ما حدود ۲ دقیقه است.

۲- وقتی به اورژنس زنگ زدم؛ خانومی گوشی رو برداشت. من حتی نمی دونستم چی باید بگم اونم در کمال آرامش (آرامشی اعصاب خورد کن!!) سکوت کرده بود. وقتی ماجرا را گفتم؛ آدرس خواست؛ آدرس رو دادم. باورتون می شه عجیب ترین سوال ممکن رو پرسید « از جای دیگه ای نمی تونی آدرس بدی؟» دلم می خواست فریاد بکشم! ما یه بیمار خیلی بد حال تو خوونه داشتیم اونوقت طرف از من آدرس دیگه ای می خواست؛ اونم در شرایطی که آدرس ما خیلی سر راسته! کافیه در بدترین شرایط فقط نگاهی به نقشه بندازی! بگذریم!

۳- اورژانس اومد. از حق نگذریم خیلی کارشون خوب بود. خیلی با آرامش و مهارت. این مثبت ترین قسمت قضیه بود.

۴- اورژانس فقط بیمار رو به نزدیک ترین بیمارستان می رسونه! حالا اگه شما به هر دلیلی نخواین بیمارتون رو به اون بیمارستان ببرین؛ مسئولیتش با خودتونه!

۵- از وضعیت آمبولانسهای خصوصی چیزی نمی دونم. فقط این رو می دونم که دفعه قبل که بهشون زنگ زدیم یک ساعت طول کشید تا اومدن. در این شرایط یا باید قبول کنین که اورژانس بیمارتون رو به نزدیکترین بیمارستان منتقل کنه یا اینکه قبول مسئولیت کنید و خودتون بیمار رو به بیمارستان مورد نظرتون منتقل کنین.

۶- بیمارستان بانک ملی یکی از بهترین بیمارستانهاست! فقط ایرادش اینه که راهش خیلی دوره! حداقل برای ما! نکته بعدی اینکه بیمه بانک ملی فقط برای این بیمارستان قابل قبوله! اگه بیمارتون رو هر جایی غیر از اونجا بستری کنین یا اصلاْ پرداختی در کار نخواهد بود یا فقط بخش اندکی!

۷- از همه مهمتر پرونده بیمار است! بدلیل عدم یا کمبود تکنولوژی در اینجا هنوز پرونده ها روی کاغذ هستن! حالا فکر کنین بیماری دارین با یک پرونده قطور پزشکی که سالهاست تحت نظر پزشکان خاصیه! حالا این بیمار دچار حمله شده و باید هرچه سریعتر به نزدیکترین بیمارستان منتقل بشه! چند بار براتون پیش اومده یا حتی شنیدین که فلان بیمار در فلان بیمارستان مرده یا دچار فلان عارضه شده فقط بدلیل اینکه پزشک معالج به پرونده بیمار دسترسی نداشته! در بعضی کشورها یک چنین اطلاعات مهمی در یک شبکه سراسری قرار داره؛ در نتیجه وقتی بیمار در بیمارستانی بستری می شه دسترسی به پرونده پزشکی وی کار خیلی ساده ای است. در برخی کشورها بیمه و اطلاعات پزشکی افراد در یک Chip card ( یک کارتی مثل کارت اعتباری همراه یا چیپ- یجور کارت هوشمند است. روی این کارتها نه تنها اطلاعات بانکی و حساب و اعتباری که فرد که حتی بیمه فرد و پرونده پزشکی و هر نوع اطلاعاتی که فکرش رو بکنین؛ می تونه قرار بگیره! به همین راحتی؛ قرار می گیرد. درنتیجه با همراه داشتن این کارت فرد همواره اطلاعات ضروری و مهمش رو بهمراه داره. این کارت قابلیت بهنگام شدن رو هم داره. این تکنولوژی خیلی تازه نیست. فقط سه ساله که من ازش خبر دارم. اونوقت اینجا هنوز پرونده بیمار روی کاغذه!!!

نمی دونم چی باید بگم؛ نمی خوام هم غرغر کنم. ولی گاهی با خودم فکر می کنم کی وقتش می رسه یاد بگیریم راه و روش زندگیمون رو عوض کنیم. جالبه بدونین که ما تو مد از همه کشورها جلوتریم. اینو من نمی گم اینو اونهایی می گن که اونور آب دارن زندگی می کنن. اینبار که گذرتون به فرودگار رسید به چشمان متعجب مسافرانی که سالها اینجا نبودن یا بار اولشونه میان اینجا نگاه کنین. ما تو مد اولیم تو خیلی چیزای دیگه هم اولیم. استعدادش رو داریم؛ به حق می تونم بگم سوادش رو هم داریم؛ نیروی مستعد هم خیلی داریم؛ فقط نمی فهمم چرا نباید یه تغییرات کوچیکی تو زندگیمون بدیم!

بیخیال. مهم نیست! اما راستش رو بخواین برای من هنوز خیلی مهمه! من خیلی عصبانیم؛ خیلی! اما این عصبانیت به هیچ دردی نمی خوره! هیچ دردی رو هم دوا نمی کنه!

امروز باز غم عالم اومد تو دلم و به خودم زیر دوش آب گفتم با همه این مزخرفات همه دنیای تو اینجاست. خانوم خانوما اینجاست؛ کجا می خوای بری. تو که می گی اگه اون نباشه می خوام دنیا نباشه! پس داری چه غلطی می کنی! می ری که یک روز با صدای تلفن بیدار شی که بدترین خبر رو بهت بدن. بعدش خودت رو ملامت کنی که چرا کنارش نبودی! اونجا دیگه از قربون و صدقه، از نوازش و لوس کردن، از بوسه ها و بوییدن های عاشقانه، از دعاهای صبح موقع بدرقه کردنت، از نگاه منتظر به در برای رسیدنت خبری نیست. اونجا دیگه خانوم خانوما یی نیست که تموم اینکارا رو برات بکنه. پس کجا می خوای بری! نمی دونم. نمی دونم. فعلاً که فکرم کار نمی کنه!

همین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٤