سلامی به زیبایی تمام روزای پاییز

سلام
یه سلام به وسعت تموم دلتنگیهای من تو این مدت، یه سلام به اندازه این همه محبت صادقانه، یه سلام به بزرگی تموم خستگیهای من!!!! ( این آخری اصلاً دلنشین نبود!!!
سلام به تمام دوستای خوبم، به همه اونایی که ... ! خوب اونایی نداره همتون خیلی گلین. دلم برای همه تنگ شده بود.
خودمم برام سخته که بپذیرم تو این مدت اینقدر به این محیط ( به قول عزیز دلکم - روشنک خانومی - محیط مجازی) عادت کرده باشم. هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر دلتنگ بشم! ولی خوب زندگی همینه دیگه! به قول استاد : زندگی رسم خوشایندی است!
حالا از همه این دلتنگیا بگذریم، آخرش اینه که برگشتم! تازه رسیدم بانک، با یک دنیا کار عقب اوفتاده! که البته اینهمه عقب افتادگی کاری رو مدیون یک نفر بیشتر نیستم!!! (شاید بهتر بود می گفتم نیستیم!!!)
این تعطیلات بدون برنامه ریزی و غیر مبرقبه هم گذشت! تنها حسنش برای من این بود که فرصتی شد برای دوره کردن درسم!
امروز صبح امتحانم رو دادم! نمی دونم بگم خوب بود، بد بود، یا هرچیز دیگه ای!!! مهم اینه که اولیش تموم شد! از هفته آینده دوباره شروع می کنم! اینبار در سطح پیشرفته تر! امتحان دومم می دونم به مراتب سخت تر خواهد بود. اما خوب فعلاً براش زمان دارم.
دیگه این که همین! می خوام برم کمی به کارام برسم. فکر نمی کنم امروز فرصتی دست بده که بتونم به شما دوستای خوبم سر بزنم، ولی تمام سعیم رو می کنم!
آها راستی یه خبر خوب! یعنی دوتا!!! اولیش این که پدر خوانده گرامی دوباره برگشته ایران و من مثل هربار روی ابرام!!! دومیش هم اینکه دارم عمه می شم! خان داداش گرامی بالاخره در شرف پدر شدنه! نکته جالب ماجرا اینجاست که وقتی امیر زنگ زد این خبر رو بهم بده، فهمیدم که زن و شوهر درباره یک موضوع مهم درگیری دارن! نخندین ها! موضوع درگیری من بودم! خان داداش می گفت که من باید عمه باشم! خانم خان داداش هم اصرار که چون نی نی خاله نداره و من مثل خواهرش می مونم پس من باید خاله نی نی بشم! کلی سر این موضوع خندیدیم! آخر سر هم به این نتیجه رسیدیم که از اونجایی که من موجود خیلی با قابلیتی هستم هر دو نقش رو با هم ایفا کنم!!!!!!! طفلی نی نی حتماً خیلی گیج می شه!
این هم از این.
خوب خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٦