نبرد ابر و خورشید

سلام
خوب این تعطیلات هم گذشت. من امسال اصلاً حس و حال سالهای قبل رو نداشتم.
دیروز خیلی بی حوصله بودم. آماده بودم تا یکی بهم بگه بالای چشمات ابرو، تا از کوره در برم. خدا رو شکر که کسی بهم حرفی نزد. خلاصه که گذشت. درس خووندم، کتاب خووندم و از همه مهمتر فیلم دیدم.
Akeelah and the bee شاید باورتون نشه اما این یکی از بهترین فیلمهایی بود که تا حالا دیدم. موضوعش در عین سادگی محشره، عشق آدمها توی این فیلم به همدیگه و بلاششون برای رسیدن به اهدافشون خیلی دیدنی و جذابه! مدتها بود فیلمی اینجوری متحولم نکرده بود. فیلم مملو از جملات جذاب و زیبا است. یک دنیا لغت خوب برای یاد گرفتن. اگه فرصت کنم جمعه می شینم و لغات بدرد بخور و مهمش رو در میارم. خلاصه که فیلام خوبی بود. بهترین وجه اش سادگی دنیای بچه هاست.
امروز سردرد بدی دارم. حالم اصلاً خوب نیست. یک دنیا هم کار دارم. دارم سعی می کنم رو کارم تمرکز کنم. اما خوب کمی سخته دیگه. امروز می خوام زود برم خوونه، آخه هنوز کمی درس نخوونده دارم بعلاوه یک دنیا کار عقب مونده.
دیگه اینکه علیرغم دنیای درگیر و پر از مشکلات اطراف من، علیرغم خوش نبودن حال من و هزار یک چیز دیگه، هوا فوق العاده است و شاید همین هم هست که داره منو رو پا نگه می داره. بازی ابر و خورشید امروز محشره! حالا اینکه تو این بازی ( شاید بهتره بگم تو این نبرد) کدوم طرف زورش می چربه و برنده می شه، دیگه کار زمان است. باید صبر کرد و دید بلاخره خورشید کمرنگ پاییزه می تونه از قفس ابرهای اطرافش فرار کنه یا نه، قراره اسیر بمونه. حالا خودمون هرچند که اسارت از هر نوعش خوب نیست، اما این نوع اسارت هم جذابیت های خودش رو داره!
همین دیگه.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٤