فرشته های برکت

سلام

راستش مدتها بود هوس جاده داشتم که بالاخره آخر اين هفته برآورده شد.مامان حدوداْ يک هفته است که رفته شمال آخر هفته هم ما تصميم گرفتيم بريم دنبالش هرچند که من مطمئن بودم مامان با ما بر نمی گرده ولی خوب بهانه ای بود برای سفر ؛ من هم که عشق جاده اونهم تو بهار؛ فوق العاده بود جاده زيبای چالوس با اون همه سرسبزی و زيبايی افسونگرش اين حس رو بهم می داد که هيج جای دنيا ايران نمی شه! دلم می خواست می تونستم يک ماه کار رو تعطيل کنم و برم ايران گردی اونهم با ماشين! چند وقت پيش با يکی از دوستام داشتم صحبت می کردم بحث شيرين ازدواج و معيارهای ازدواج پيش اومد؛ بهش گفتم اگه نتونم مرد زندگيم رو تا ۲ سال آينده پيدا کنم ممکنه به سرم بزنه و برم سراغ يه آدم پولدار. با تعجب نگاهم کرد و پرسيد چرا؟ لبخند زدم و بهش گفتم چون تنها راه آسون برای مسافرت دور دنياس!!!! بعدش يه عالمه خنديديم؛ خودم هم از جواب خودم خندم گرفته بود!!!!

بگذريم؛ کجا بوديم آها شمال! خلاصه خيلی خوب بود هوای تميز و دلنشين. محيط آرام و ساکت و يک دنيا خستگی من! جمعه نشسته بودم کنار مادر بزرگم که يکباره هوای کودکيم رو کردن سرم و گذاشتم رو زانوهاش و اون موهام رو نوازش می کرد! دلم می خواست زمان واسته و من تا ابد همينطور آروم و با اين حس امنيت بمونم! اونقدر اين احساس آرامش خوب بود که قدرت بيانش رو ندارم! دلم می خواست تا ابد کنارش بشينم به چهره پرچين و چروک اما مملو از عشقش نگاه کنم! به کسی که تمام اميد زندگيش خلاصه می شه به خوشی ما! دلم خيلی براش تنگه! و حالا مدتهاس که ته دلم احساس ترس بدی دارم! می دونم که مرگ حقه اما گاهی فکر می کنم آيا توان قبول اين مسئله رو دارم يا نه! گاهی که وقتها که از پيشش می رم از خودم می پرسم يعنی دفعه بعدی هم هست! برای همينه که هميشه می ترسم مهاجرت کنم!

گاهی فکر می کنم تا کی می خوام اينقدر وابسته بمونم و جالب اينکه من عاشق ای وابستگيم!!!!

گاهی نمی تونم درک کنم آدمهايی رو که اين فرشته ها پربرکت خونه تنها رها می کنن و خودشون اينجوری قانع می کنن که خانه سالمندان براشون راحتتره! مدتهاس دارم فکر می کنم برم و به يکی از اين آسايشگاهها سر بزنم اما هنوز مطمئن نيستم که چنين کاری ازم بر بياد! البته چند سال پيش درباره بهزيستی هم همين حس رو داشتم اما نتيجه اين شد که برای مدتی شدم معلم بچه های دبستانی و حس کردم چقدر بودن با اين بچه ها برام جالبه و ارضا کننده است!!!

خودمونيم ها گاهی خودم هم نمی تونم از نوشته هام سر در بيارم! خيلی بی ربط می نويسم! خوب اينهم يه جورشه!!!!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٤