بدون موضوع

سلام

الآن چند روزه که تصمیم به نوشتن دارم اما موضوعی به ذهنم نمی رسید. علیرغم تمام خستگیها و حتی حرص خوردنهای دیروزم یک نوع آرامش تو وجودم اومده. یه حسی که بهم می گه دیگه خیلی طول نمی کشه! همه چیز داره درست میشه. انگار داره یک معجزه اتفاق می افته و من کاملاْ حسش می کنم. فکر رفتن هر بدی که داشت و داره یک حسن خیلی بزرگ هم داره؛ کمک کرده تا دیدگاهم نسبت به زندگی تغییر کنه! می شه اتفاقات رو جور دیگه ای هم دید.

تو این روزا بد جوری خاطرات زیبای گذشته ام رو دارم مرور می کنم؛ یعنی همیشه یک اتفاقی باعث شده به عقب برگردم. حالا ماه رمضان من رو به ماه رمضان سالهای قبل و سفره های افطاری و پربرکت خانه مادربزرگ پدریم می بره! قرآن خووندن پدر بزرگم؛ اولین روزی که روزه گرفتم و حتی طعم خوش شله زرد مادربزرگم که الآن سالهاست دیگه تجربه اش نکردم. هیشکی نمی تونست و نمی تونه مثل اون شله زرد بپزه؛ حتی من! مامان همیشه می گه شله زردای من طعم شله زردای مامان بزرگم رو میده! اما شوخی می کنه! من مطمئنم!!!  یادشون بخیر و روحشون شاد.

راستی یک چیز دیگه احساس بخشش اشتباهات دیگران خیلی لذت بخشه! حتماْ تجربه اش کنین.

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٧