حس و حال من!!!

سلام
راستش نمی دونم چرا، اما امروز هرجا که سرک کشیدم همه جا بوی دلتنگی می داد! توی بانک هیشکی حوصله نداره! نمی دونم شاید چون من دلتنگ و بی حوصله ام فکر می کنم که همه هم همینجورن!!!! نمی دونم!
تا حالا شده وقتی یکی داره باهاتون حرف می زنه اونقدر بغض تو گلوتون باشه که حتی نتونین جواب بدین و فقط سر تکون بدین؟ اشک تو چشمتون باشه اما پایین نیاد، وقتی طرف یک سوالی می پرسه که باید بهش جواب بدین و دیگه تکون دادن سر کاری از پیش نمی بره، تمام بغض توی گلو رو قورتش بدین و هر جون کندنی هست بدون اینکه صداتون بلرزه جوابش رو بدین؟ وقتی بهتون می گه : تو مطمئنی حالت خوبه؟ به زور لبخند بزنین و بگین : آها! اونم جایی که حالتون خوب نیست و دلتون می خواد دست طرفتون رو بگیرین و مثل یک بچه گریه کنین و بهش بگین که چقدر.....؟ ولش کنین! فکر کنم برای همه مون پیش اومده؟ نه؟
این آخر هفته اصلاً خوب نبود. من دقیقاً شب جمعه شرایط مشابهی رو داشتم! نمی دونم چرا با خودم لجبازی می کردم، می خواستم طرفم رو حرص بدم یا اینکه بلد نبودم اونجور که باید رفتار می کردم! همیشه همینطوره! جایی که باید حرف بزنم خفه می شم! جایی که باید گریه کنم اشکام از چشام پایین نمیان فقط چشمام رو تر می کنن و جلوی دیدم رو می گیرن! خوب من بلد نیستم! چیکار کنم؟ تو این لحظات انگار جادو شدم هیچ کاری نمی تونم انجام بدم!
امروز از اون روزاست! از اون روزایی که دوست داری سر به بیابون بذاری! فقط می خوای بری! آخر هفته یکی حرف از پر کشیدن روح می زد، تو جمعی که بودیم یکی فکر کرد طرف منظورش مرگه! اما من می دونستم طرف چی میگه! وقتی بهش گفت : آقای ... شما جوونتر از اونی هستین که از مرگ حرف بزنین! طرف خندید: مرگ!!! نه بابا من دارم از پرواز روح به گذشته حرف می زنم، اینجا بعضیا خیلی خوب می دونن من چی می گم! منظورش من بودم، خوب آخه من می دونستم اون چی می گه! فقط نمی فهمیدم از کجا فهمیده بود که منم دلم می خواست زمان به عقب برگرده؟؟؟!!!
ببینم مشخص بود حس نوشتن ندارم نه!!!! خوب ندارم دیده!

خوب همین دیده!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۸