حس و حال پاييزی!

نخستین بار گفتش از کجایی؟

بگفت از دار ملک آشنایی!

بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟

بگفت اندوه خرند و جان فروشند!

بگفتا جان فروشی در ادب نیست!

بگفت از عشقبازان این عجب نیست!

بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟

بگفت از دل تو می گویی من از جان!

بگفتا عشق شیرین بر تو چونست؟

بگفت از جان شیرینم فزون است!

بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟

بگفت آری؛ چو خواب آید کجا خواب؟

بگفتا گر خرامی در سرایش؟

بگفت اندازم این سر زیر پایش!

بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟

بگفت این چشم دیگر دارمش پیش!

بگفتا گر بخواهد هرچه داری؟

بگفت این از خدا خواهم به زاری!

بگفتا دوستیش از طبع بگذار!

بگفت از دوستان ناید چنین کار!

بگفتا رو صبوری کن در این درد!

بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟

بگفتا درغمش می ترسی از کس؟

بگفت ازمحنت هجران او بس!

بگفتا چونی از عشق جمالش؟

بگفت آن کس نداند جز خیالش!

بگفت از من کند در وی نگاهی

بگفت آفاق را سوزم به آهی!

چو عاجز گشت خسرو در جوابش

نیامد بیش پرسیدن صوابش!

                                نظامی گنجوی

سلام

خیلی خوب قبوله می دونم تکراری بود! خوب چیکار کنم از صبح تا حالا از سرم بیرون نمی رفت! دلم بدجوری هوای این شعر رو داشت. خیلی باهاش حال می کنم.

دیشب بطور کاملاْ اتفاقی وقتی داشتم دنبال یکی از کتابام می گشتم چشم خورد به کتاب " شبهای ایرانی " نوشته ر.اعتمادی ! کتابم داره از بین میره آخه خیلی قدیمیه! برگه هاش کاهی هستن! دوباره شروع کردم به خوندش نه بطور کامل فقط اون قسمتهایی که خیلی دوست دارم. بخصوص قسمتی که پیتر دفترچه خاطراتش رو به شهرزاد میده و تو نوشته که چه شبهایی رو با داستانهای لیلی و مجنون و خسرو و شیرین گذرونده و الباقی!!! این بخش کتاب منو همیشه جادو میکنه! احساس اینکه از دید خیلی ها ایران زمانی سرزمین افسانه ها بوده و این کشور؛ کشور منه؛ بهم احساس غرور خاصی می ده! گاهی آرزو می کنم که ای کاش می شد مسافر زمان می شدم و بر می گشتم به گذشته دور و از نزدیک خیلی چیزا رو می دیدم! دلم می خواست می تونستم مولانا رو از نزدیک ببینم! نمی دونم این عشق کی می خواد تموم بشه! احساس غریبیه! نمی دونم چطوری می تونم توصیفش کنم! فقط می دونم که خیلی دوستش دارم! از طرفی احساس می کنم که اینا همه یه افسانه است! برام سخته که ببینم ایران امروز من هیچ تشابهی با اون ایران نداره! شاید همین مسیله باعث می شه خیلی برای رفتن غصه نخورم. خوب اینم بخشی از زندگیه! می خوام مهاجرت رو هم تجربه کنم! رو راست باشم کمی ترسیدم!!!!

فکر کنم زیادی احساسی نوشتم! مدتها بود که این حس به سراغم نیومده بود. حس خوبیه! خوب پاییزه دیگه! برای من پاییزم مثل بهاره! احساساتم قلیان می کنه !!!( درست نوشتم؟) پاییز رو همیشه با همه خاطرات خوب و بدش دوست داشتم! هوا که امرز صبح محشر بود. نمی دونم شاید این حس و حال کمی هم بخاطر پیاده روی باشه. نمی دونم که!!!!

همین دیگه.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۳