پاییز زیبا

          "آرزو"

کودک به دنیا آمدم؛

بزرگ شدم؛

ترا دوست داشتم؛

اکنون آرزو می کنم که ....

پیر به دنیا می آمدم؛

بزرگ می شدم؛

و...

و بعد ...

خاطره عشق تو را در کودکی گم می کردم.

سلام

خوب از آخر هفته بگم که هم خوب بود و هم بد!!!

اول از بدش!!!!! پنجشنبه تصادف کردم؛ مقصر خودم بودم؛ ماشین رو له کردم؛ رکورد شکوندم تا حالا تصادفی که توش من مقصر باشم نداشتم! حسابی حالم گرفته شد! بمیرم الهی برای آقای پدر که هیچی که بهم نگفت هیچ؛ تازه همش به خانوم مادر می گفت مراقبش باش طفلک هول کرده!!!! منم که فقط اشک ریختم! نمی دونم چرا! اما نمی تونستم اشکهامو کنترل کنم!!!

پنجشنبه شب هم علیرغم میل باطنی(اصلاْ حوصله نداشتم) فقط و فقط به دلیل اصرار خانم مادر و آقای پدر رفتم مهمونی! خوب بود خوش گذشت. از اون مهمونی هایی بود که اگه حالم خوب بود خیلی خیلی خوش می گذشت!!!! و حسابی آتیش می سوزوندم. حالا همچین هم فکر نکنین عین بچه مثبتها و دخترهای خانوم همش نشسته بودمها نه! کلی رقصیدیم. یا با رامین یا با شاهین! دختر هم که جای خود داشتند!!! ساعت ۱:۳۰ صبح هم به زور من بچه ها جمع کردند. ولشون می کردی می خواستن صبحانه رو هم اونجا بخورن!!!

دیگه اینکه خبر خاصی نیست. امیدوارم این هفته؛ هفته خوبی باشه! هفته پیش که افتضاح بود.

امروز صبح که میومدم سرکار - من امروز مثل سابق اومدم سرکار آخه ساعت کاری ما تغییر نکرده؛ نیست که ما شتر مرغیم- بچه مدرسه ایها رو میدیم و یاد اون روزها میوفتادم. چه زود گذشت! هنوزم عاشق بوی مهر و پاییزم! هرچند که پاییز خاطره .....! ولش کن! هنوز باورم نمی شه. اردلان امسال کنکور داره. دیشب داشت خودش و لوس میکرد که منو دیگه از فردا نمی بینین و وقتم طلاس و ماها هم هی سر به سرش میزاشتیم که خدا رو شکر تلفن آزاد داریم و از این حرفا! یهو بهش گفتم داداشی من حالتو می فهمم ۱۰ سال پیش همین موقع...! که یک دفعه حرفمو قطع کردم؛ دیدیم خانم مادر و آقای پدر با تعجب نگاهم می کنن!!! خندیدم : مامانی راستی ۱۰ سال گذشت! انگار دیروز بود ولی اعداد و ارقام می گن کمی بیشتره!!!خلاصه اینکه دیشب به این نتیجه رسیدم که گذر عمر سریعتر از اونیه که فکرشو می کنی! به قول قدیمیا مثل یک پلک زدنه! این قافله عمر عجب می گذرد   دریاب دمی که با طرب می گذرد.  درست نوشتم؟ نمی دونم! یادم نمیاد.

شعر بالا رو از دفتر شعر آقای در برداشتم. خیلی دوسش دارم. نمی دونم گاهی احساس می کنم عشق اونقدر با عظمت است که حیف تو کودکی گم شه. نمی دونم مثل اینکه قرار نیست سرم به سنگ بخوره. همینه دیگه! خوب زندگی بدون عشق( البته نه از نوع کشکی و اینترنتی اش) بی معنیه دیگه. پنجشنبه شب یادم نیست چی شد رسیدیم به بحث تنهایی، شاهین خندید که خوب تو اول معلوم کن چی می خوای همکار یا دلدار؟ شونه هامو دادم بالا : خوب هر دوش!!! گفت: نمی شه، یکیشو انتخاب کن! خنده ام گرفته بود : خیلی خوب دلدار! گفت : باشه!!! بعدشم رفت! نمی دونستم باید بخندم یا تعجب کنم! من که نفهمیدم چی شد و به کجا رسیدیم و این حرفا اصلاً برای چی بود!!! فکر کنم طفلی کمی مست بوده!!! یا اینکه مثل همیشه دیده من بداخلاقم خواسته سر به سر من بزاره! نتیجه اینکه تا آخر مهمونی این شده بود تیکه بچه ها!!!!! کلی خندیدیم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱