زندگی زيبا همراه با سايه های ترس

سلام

راستش نمی دونم چی بگم! فقط در این حد بگم که ننوشتن از سر تنبلی نیست؛ از بی حوصلگی هم نیست! فقط احساس می کنم غبار مرگ رو تموم زندگیم نشسته! نخواستم تلخ بنویسم! از ۵شنبه پیش تنها خبرهایی که داشتم از مرگ و رفتن بوده! کارم شده از این مسجد به اون مسجد؛ از این ختم به اون ختم رفتن! امیدوارم امروز آخریش باشه!

دیروز داشتم فکر می کردم زندگی گاهی زیادی کوتاهه! وقتی می بینی یه پسر جوون مثل دسته گل؛ چه زود پر پر شده؛ وقتی می بینی همسن خودت بوده؛ وقتی همسرش رو که تازه عروسی است یک سال و نیمه که ۸ ماه داشته مریض داری می کرده؛ وقتی پدری رو می بینی که یک شبه پیر شده؛ وقتی مادری می بینی که تو چشاش فروغ زندگی مرده؛ وقتی پرستاران بخش رو می بینی که غصه دار اشک می ریزن؛ ناخود آگاه از خودت می پرسی به چی می تونی دل ببندی؟ به پدر مادرت؟ به خواهر و برادرت؟ به همسرت؟ به فرزندت؟ به چی؟ نمی دونم از دست دادن کدومش سخت تره! دلمم نمی خواد بدونم!

گاهی از خودم می پرسم چرا با اینکه می دونیم آخر زندگی چیه؛ پس برای چی زندگی می کنیم؟ جوابش رو ندارم! اما این رو می دونم که با تمام این مسایل سعی می کنم عاشقانه زندگی کنم. سعی می کنم از لحظه لحظه ای که دارم لذت ببرم؛ چون همیشه فکر می کنم شاید لحظه بعدی نباشه. تو این چند وقته روال زندگیم خیلی عوض شده! دارم لذت بردن رو تجربه می کنم! زندگیم قشنگتر شده! اما می دونم که مرگ؛ بیماری و هزار و یک چیز دیگه تنها مال دیگران نیست؛سراغ من و زندگی منم میاد و این باعث می شه بیشتر برای بهتر زندگی کردن تلاش کنم! کمتر چیزی رو برای فردایی که نمی دونم هست یا نه واگذار کنم!

باورکنین اینجوری زندگی جالبتره! زندگی خیلی زیبا و جذابه حتی با سایه های ترسناک و سردی مثل مرگ.

راست گفته سهراب که : زندگی آبتنی در حوضچه اکنون است.

دلم استخر خواست!!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٩