خانوم خانومها

سلام

راستش تو این مدت حس نوشتن نبود. از پنجشنبه؛ جمعه و شنبه هیچ نمی گم چون گفتن نداره. اما می خواستم از بابت محبتی که بهم داشتین تشکر کنم. از صبح بغض غریبی تو گلوم! دلم یه دنیا گریه می خواد ولی ....

اسمش خانوم خانومهاس. یعنی اسم شناسنامه ایش خانوم خانومهاس. خودش می گه اسمش این نیست. می گه این نام خواهرشه؛ برای ازدواج کردنش مجبور بوده شناسنامه اش رو عوض کنه و پدرش اون زمان ساده ترین راه رو انتخاب کرده؛ شناسنامه خواهر کوچکتر رو بهش داده! گویا بعداْ برای خواهر کوچکتر شناسنامه می گیرن! من که سر در نمیارم. اما می دونم اسمش خانوم خانومهاس. شخصیت غریبی داره. درست مثل نامش؛ بزرگی و خانومی خاصی داره! عجیب بزرگ منشه! عاشق همسرش بود؛ همسری که الآن چند ساله دار فانی رو وداع گفته. چند سال پیش وقتی حالش بد بود برده و برده بودنش بیمارستان؛ پرستارای بخش می گفتن تا جالا بیمار اینقدر صبور و آروم نداشتیم؛ واقعاْ که مثل نامشه؛ خانوم خانومها!

تا امروز صدای فریادش رو نشنیدم؛ حتی به یاد ندارم که صداش رو از یه حدی بلندتر شنیده باشم. آخه اون خانوم خانومهاس! مهربون و صبور. صبور به اندازه اقیانوس. حتی صدای بلند گریستنش رو هم به یاد ندارم. فقط اشک می ریزه اونم تو سکوت! دیگه مثل سابق نیست پیر شده و فرتوت اما هنوز که هنوزه خانوم خانومهاس! همیشه دلم خواسته مثل اون باشم؛ همون اندازه با اقتدار و .....! نمی تونم باکلمات توصیفش کنم! حتی نمی تونم حسم رو کاملاْ بیان کنم. فقط می دونم همیشه دلم خواسته مثل اون باشم؛ با گذشت؛ مهربان؛ صبور؛ بی توقع؛ عاشق و از همه مهمتر خانوم. رفتارش مثل یک بانوی کامله! شوهرش عاشق بود. بچه هاش هم همینطور. ماها هم که جای خود داریم.

دیروز حتی اشک نمی ریخت. می دونم شبها که برای خواهرش و برای همه رفتگان قرآن می خوونه تا سحر سر سجاده اشک می ریزه. برای رفته ها و حتی زنده ها. دیروز تو چشماش که نگاه می کردی غم تموم عالم رو می دیدی. کم کسی رو از دست نداده؛ خواهرش بوده!

خانومه؛ خیلی خانومه و من عاشقشم. همیشه خدا دلم براش تنگه و امروز خیلی دلتنگشم. عطر نمی زنه؛ اما همیشه بوی گل میده یاس یا مریم. عاشق گل مریمه. همیشه لابلای لباساش می تونی گلبرگهای خشکیده مریم و نرگس رو پیدا کنی. در کنار عطر مریم کمی هم بوی بادوم تلخ می ده. آخه سالهاست که از این کرم استفاده می کنه. می گه کرم بادوم پوست و نرم و شفاف می کنه. حالا هرجا که بوی بادوم باشه یاد اونهم هست. تلخی بادوم با شیرینی نگاهش شیرین می شه.

وقتی سر نمازه؛ وقتی سر سجاده شه؛ دلم می خواد مثل بچگیام بشینم یه گوشه و نگاهش کنم. کافیه نفس بکشی تا بتونی تو هر دمی عطری مریمی که از سجاده اش بلند می شه رو استشمام کنی.

وقتی خیلی دلم می گیره مثل بچگیام سرم رو می زار رو زانوهاش که دیگه قوت سابق رو نداره و اون با دستهای مهربونش نوازشم می کنه. باورتون میشه دستهاش زبر نیست. همیشه می گه دست زن باید نرم باشه. 

از در که وارد می شم تا زمان رفتن؛ زیر لب دعا می خوونه برام و دورم فوت می کنه؛ قبون صدقه ام می ره و لوسم می کنه. نگاهش پر از عشقه. من مرده حرفای این خانوم خانومهام. وقتی حرف از چاقی و رژیم می زنم با خنده می گه : مادر زن باید یه پرده گوشت داشته باشه! و من هربار ریسه می رم که : مامان جان یه پرده؛ مال من از این حرفا گذشته شده یه دیوار گوشت!!!

جونش به جون ماها بسته است کافیه یکیمون فقط بگه آخ! دلش ضعف می ره و تا بعد از خوب شدنمون هم آروم نمی گیره. منم وقتی می گه آخ دیوونه می شم.

خانوم خانومهای من حالا به قول خودش آفتاب لب بومه! (چقدر از این جمله بدم میاد). با یک دنیا خاطره و قصه.حتی داستان گفتنش هم مثل خانومهاس. من طاقت دوریش رو ندارم.

هربار که یکی از سن و سالدارای فامیل پر می کشه؛ من دلم می گیره و به ناگاه فکرهای ترسناک به سرم هجوم میاره و تا چند روز صدای زنگ تلفن برام غیر قابل تحمله! انگار که منتظرم مبادا! نه حتی فکرشم هم آزار دهنده است. نمی دونم چه ام شده شاید دلیلش این مراسم این چند روزه بوده. شایدم....

اسمش خانوم خانومهاس. مثل اسمش خانومه؛ خانوم خانومها و من دیوونه این بهترین مادربزرگ دنیام. هیشکی تو دنیا برای من خانوم خانومها نمی شه! هیشکی.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٦