بازم یک صبح خوب دیگه

سلام

بازهم یک هفته دیگه شروع شد. هقته پیش عجیب هفته شلوغی بود با یک دنیا کار اونقدر که فرصت درس خووندن نداشتم نتیجه اینکه کلاس امروز رو کنسل کردم غافل از اینکه هفته آینده شنبه تعطیله!!!!! دیگه اینکه چهارشنبه ظهر خانه یکی از دوستان دعوت بودیم مراسم پیش درآمد نامزدی بود! برام عجیب بود که تو این دوره و زمونه هنوز باشن کسانی که مراسم سنتی برگزار کنن. فکر کنین مراسم بند اندازون عروس خانوم اونم تو این زمونه! البته از حق نگذریم که عروس تا حالا به صورتش دست نزده بود! که این هم خود بسی تعجب است! خانواده داماد از دوستان بسیار صمیمی و قدیمی آقای پدر و خانواده ما هستن! خانواده عروس رو هم چند سال پیش دیده بودیم! هر دوشون خیلی بهم میان از هر نظر! اما برگردیم سراغ مراسم! برام خیلی جالب بود. سالها بود دیگه خبری از مراسم زیبا و سنتی مون نبود. شاید یکی از دلایلش مسایل مالی باشه! بهر حال که جالب بود.

دیگه اینکه بابک (یکی از دوستان دوران دانشگاه) هم ازدواج کرد. عروس خیلی زیبا شده بود. خیلی به هممون خوش گذشت کلی شلوغ کردیم و رقصیدیم. دیگه مجرد نداریم البته از پسرا! من و کیمیا از اون گروه هنوز در دوران شیرین تجرد به سر می بریم!  بچه ها سر به سر مهدی و لیلا پیشکسوتان تاهل می ذاشتن که دیگه وقتشه بچه دار شین! از این دوتا ( من و کیمیا) که بخاری بلند نمی شه مثل اینکه از تجردشون خیلی خوششون اومده و باید براشون خمره گرفت؛ حداقل شما دوتا یه بچه بیارین حوصله مون سر نره!  خلاصه اینکه بعد از مدتها همه دور هم جمع شده بودیم و مثل دوران دانشگاه غافل از سن و سال و هزار و یک مسئله دیگه تو سر و کول هم می زدیم. امیدوارم این زوج جدیدمون هم مثل بقیه عاقبت بخیر شن!

دیگه اینکه پنجشنبه جمعه آرومی داشتیم! منکه همش خوونه بودم! غیر از جمعه شب که اونم به اصرار مامان اینا باهاشون رفتم خوونه عمه! آخه از اول هفته دعوت کرده بود و قول گرفته بود که بریم. مثل همیشه با امیر چرت و پرت گفتیم و کلی خندیدیم! امی بعد از ۶ ماه بالاخره چندتا از عکسهای تونس رو برام چاپ کرده بود البته از CD عکسها خبری نبود حالا کی CD رو بهم بده خدا می دونه! خان داداش دیگه! چه می شه کرد؟

دیگه اینکه همین خبر خاصی نیست. امیدوارم هفته آرومی رو پیش رو داشته باشیم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۱