هوا را از من بگیر؛ خنده ات را نه!

هوا را از من بگیر؛ خنده ات را نه!

نان را از من بگیر؛ اگر می خواهی؛

هوا را ازمن بگیر؛ اما

خنده ات را نه.

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری؛

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سرریز می کند؛

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید.

عشق من؛ خنده تو

در تاریکترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی؛ به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاریست؛

بخند؛ زیرا خنده تو

برای دستان من

شمشیری است آخته.

بخند بر شب

بر روز؛ بر ماه؛

بخند بر پیچاپیچ

خیابانهای جزیره؛ بر این پسر بچه کمرو

که دوستت دارد؛

اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم؛

آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند؛

نان را؛ هوا را؛

روشنی را؛ بهار را؛

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا ببندم.

                               پابلو نرودا

سلام

شعر بالا یکی از زیباترین شعرهای پابلو نرودا ست. البته به نظر من!!! این شعرش رو خیلی دوست دارم و البته متن بالا متن کامل شعر نیست! تنها قسمتی از شعر است!

خوب بگذریم.

آخر هفته مثل همه اخر هفته های من در آرامش گذشت. پنجشنبه خوونه؛ فیلم؛ کتاب و جمعه با آقای پدر دوتایی امامه؛ درس؛ هوای خوب و از همه مهمتر آرامش اونهم بدور از تکنولوژی!!!! اگه می شد بدم نبود شب هم می موندم.

شنبه مثل همه شنبه ها پرکارترین روز هفته! اصلاْ نفهمیدم کی ساعت ۵ شد. بعدش کلاس؛ بعدش خوونه و خواب!!!

امروز هم که تا حالاش خوب بوده! یه خبر خوب بهم دادن که خیلی خوشحالم کرد! منتظرش بودم اما نه اینقدر زود!!!!

امروز داشتم فکر می کردم که چقدر بده که ما فرهنگ خیلی چیزا رو نداریم. یکیش همین وبلاگ نویسیه! دیروز وبلاگ یه بنده خدایی رو می خووندم متنی که نوشته بود جالب بود اما طرف اینو در نظر نگرفته بود که هر کسی حتی یه دختر یا پسر ۹ ساله هم ممکنه خیلی اتفاقی این وبلاگ رو پیدا کنه و بخوونه! خوب اونوقت! و یا هزار و یک چیز دیگه! تو این مدت کوتاه تعجب می کردم که چرا بعضیا دست از وبلاگ نویسی می کشن! چند روزه که دلیلش رو فهمیدم! نمی دونم اگه شرایط همینطور بمونه و یاد نگیریم حد خودمون رو نگه داریم احتمال اینکه منم دوباره روش قدیمی کاغذ و قلم رو پیش بگیرم خیلی زیاده! تازه می فهمم که چرا سامه اون عکس رو از وبلاگش حذف کرده! ما همیشه چیزای نو رو قبل از اینکه فرهنگ استفاده از اونا رو آموزش بدیم و یاد بگیریم مورد استفاده قرار می دیم!!! ( خودمم نفمیدم چی گفتم! )

دیگه اینکه همین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٩