زنان بی پناه - کودکان مظلوم

چه زود

    دیر آمده ای که نمی دانم

    راه این عبور

            .... کجاست - به کجاست این همه خیال ها که می آیند و

               ذهن پرنده روح ام را

                مدام به اشاره ای پر - پرواز می دهند

                     در تردیدهای ممنوع ...

          آمدن از کجاست؛ این آمده ای که می آید و

                                                       دیگر نمی آید ... ؛

   همیشه   چه زود - دیر می شود!

سلام

جند سال پیش این شعر رو یه دوست برام نوشت! به گفته خودش سروده خودشه من نمی دونم! راست یا دروغش پای خودش!! روزی که این شعر رو برام خووند لبخند زدم و فکر کردم یعنی چی که "چه زود؛ دیر می شود!" اما مدت زیادی برای فهم این مطلب نیاز نبود خیلی زود تر از اونی که فکر می کردم زندگی معنای این جمله رو نه تنها به من که به اون هم فهموند و برای ما خیلی زود؛ دیر شد! شاید چون من زود دیر اومده بودم کنارش! امروز از اون دوران فقط یه دنیا خاطره ته یک صندوقچه خاک گرفته باقی مونده!!!! بگذریم! که این نیز بگذرد!!!

دیروز اخر وقت حدود ساعت ۵:۳۰ داشتم جمع و جور می کردم و به فکر رفتن بودم که سر و صدای عجیبی توجه نه تنها من که همه بخش رو جلب کرد. میز من ته سالن و کنار پنچره است روم رو برگردوندم و دیدم یکی از نگهبانهامون با مرد جوانی دست به یقه شده!!!! برام عجیب بود چون این پسر یکی از آرومترین و خوشروترین بچه های اینجاست! بعد از چند دقیقه سر و صداها آروم گرفتند من هم قصد رفتن کردم! وقتی کارت زدم و از در ساختمان وارد پارکینگ شدم دیدم خانمی به همراه یک دختر بچه تو پارکینگ رو زمین نشسته اند و آقایون بانک هم عصبی و کلافه دارن با هم صحبت می کنن و حرف از ۱۱۰ و این چیزاس!!! تازه فهمیدم مسئله تموم نشده! تو فکر خودم بودم که نگهبان بانک به طرفم اومد و گفت : قصد رفتن که ندارید؟ کمی صبر کنین در رو بستیم!!! به پیراهن خونیش نگاه کردم و با لبخند گفتم: آقای ... از شما بعیده! برای اولین بار صدای فریادش رو شنیدم و اعتراضش رو!!! متعجب نگاهش می کردم!!! هم به اون و هم به کودک و زن گریان! نا خوادآگاه بازوش رو گرفتم و کشیدمش تو ساختمان و به بچه ها گفتم براش آب بیارن و فقط نگاهش کردم! اومدم بیرون زن بیصدا اشک می ریخت و دختر بچه با ترس به اطراف نگاه می کرد. کنارشون زانو زدم و سلام کردم از زن خواستم که بلند شه و به داخل ساختمان بیاد با کمک بچه ها اوردیمشون تو ساختمان! زن فقط اشک می ریخت و هر از چند گاهی عذرخواهی می کرد! کسی جرات بیرون رفتن نداشت! کنار دختر بچه زانو زدم و شروع کردم باهاش صحبت کردن! برای زن آب آوردیم و ازش خواستیم بخاطر دختر هم که شده خودش رو کنترل کنه و اشکهاشو پاک کنه! دور و برمون خلوت شد و با آمدن پلیس زن حرف زد! حرفهایی که دل آدم رو بلرزه در میورد! پلیس رفت بدون هرگونه کمکی و من موندم این زن بی پناه که منتظر بود تا بیان دنبالش! زن حرف زد گفت؛ هرآنچه را که باید می گفت!!! شوهر زن بیمار است پرونده داره! شهریور زمان جلسه دادگاه خانواده است! مرد به دنبال بچه است و زن هم مخالفتی نداره!!! اما مرد دست بردار نیست! مرد یک ماهه از زندان آزاد شده! قاضی از زن خواسته بوده که رضایت بده تا مرد آزاد بشه! وقتی به اینجا رسید بی اختیار گفتم: چه حماقتی!!! و بعد خجالت زده از حرفم سرم رو به زیر انداختم و با شرمندگی گفتم : ببخشید قصد بی احترامی نداشتم! زن لبخند زد: نه عزیزم خیلی حماقت کردم. حدود یک ساعت ونیم نشستم اما دیگه امونم برید و تاب نشستنم تموم شد از زن عذرخواهی کردم و دخترک رو بوسیدم و راهی خوونه شدم! دم در شیفت شب نگهبانی بهم لبخند زد و گفت : با چه آرامشی راه می ری!!! لبخند زدم : ظاهر و باطن آدما یکی نیست زود به قاضی نرو!

صبا دختر بچه زیبا؛ تمام فکر منو مشغول کرده! صبا ۷ سالشه و شاگرد اوله! می خواد کنار مادرش باشه و از پدرش وحشت داره!

زن کسی رو نداره و تنهاست! پلیس ۱۱۰ با نیم ساعت تاخیر به دلیل ترافیک!!!! اومد. و در ضمن هیچکاری هم انجام نداد! نتیجه اومدن پلیس:  فرار شوهر زن؛ راهنمایی زن برای مراجعه به دادسرا( انگار که زن نمی دونست!!!!) و در آخر رفتن! بدون توجه به التماسهای زن و وحشتش! بدون توجه به بی پناهی زن!

از دیشب دارم با خودم فکر می کنم چرا اینجا هیچ قانونی برای حمایت از زن وجود نداره! زن بدلیل ضرب و شتم شوهرش از ناحیه پا آسیب دیده و مجبور با عصای زیر بغل راه بره! اما مرد داره برای خودش ول می گرده!!!!

همه با زن حرف از طلاق می زدن! و من با خودم فکر می کنم به فرض که زن طلاق گرفت؛ با وضعیت پاهاش؛ بدون یک نفر حامی( تنها حامی زن؛ خاله پیری که خوب اونم دیگه وضعش معلومه دیگه!!!) با یک دختر ۷ ساله چطور می خواد گذران زندگی کنه! تازه اول بدبختیاشه!!! تازه اگه دادگاه بچه رو به زن بده که در غیر اینصورت غم دوری بچه رو هم باید به این اضافه کرد!!!!

نمی خوام بین این زن و مرد قضاوت کنم! اما دلم برای بی پناهی زن و تنهاییش می سوزه! دلم برای مظلومیت زن و اشکهای بی صداش می سوزه. دلم برای خودم که دارم جایی زندگی می کنم که به حسابم نمیارن می سوزه! دلم برای بدبختی و دیوانگی مرد می سوزه!

اما بیشتر از همه اینا دلم برای صبای زیبا و کوچیک می سوزه! نمی دونم وقتی بزرگ شد صحنه چاقو کشی پدر بر روی مادرش رو از یاد می بره؟ تمام این جنجالها رو فراموش می کنه! آیا آدم سالمی خواهد بود؟!!! دلم برای ترسها و وحشتهاش می سوزه! چه آینده ای در انتظارشه!

ما اینجا ادعا می کنیم داریم تو مهد دین و تمدن زندگی می کنیم! دینمون حرف از صلح آرامش و احترام و هزار و یک چیز دیگه می زنه! سالهاست داریم برای مظلومیت فلسطینی ها( که من تو این نوع مظلومیت شک دارم) دلسوزی می کنیم حرف از پناه دادن به بی پناهان می زنیم اما این همه بی پناه رو تو جامعه خودمون نمی بینیم!

امثال صبا و این زن تو جامعه ما زیادن و ما فقط شعار می دیم همین! نه بیشتر فقط حرف مفت می زنیم! از دیشب بغض فرو خورده ای داره اذیتم می کنه! دلم می خواد فریاد بزنم! اونقدر حالم بد بود که حتی نمی تونستم با مامان صحبت کنم!

من فقط به صبا فکر می کنم! می دونم خدا عادله اما نمی تونم درک کنم!!! تو این دنیا خیلیها دارن تو حسرت داشتن یه بچه می سوزن و در عوض بعضیها قدر این موهبت رو نمی دونن! نمی فهمم! می دونم که همه چیز اونجور که به نظر می رسه نیست! اما نمی دونم! از درکش عاجزم!

همین دیگه.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٦