ناگفته ها

صدا كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
 كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد
در ابعاد اين عصر خاموش
 من از طعم تصنيف درمتن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تابرايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد
 و خاصيت عشق اين است
 كسي نيست
 بيا زندگي را بدزديم آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را
 مرا گرم كن

سلام

روز خوش! ( ماله ما که زیادی خوش بود- خوب باشه ناشکری نمی کنم از این بدتر هم می تونست باشه!!! قبول دیگه. ) خوب من چهارشنبه نوشتم ولی چون اینترنت نداشتیم پست نشد دیگه!!!

چهارشنبه : بالاخره بعد از چند روز کار وحشتناک فرصت نوشتن پیدا کردم .( خوب باشه قبول! زمان بهانه است حسش نبود!!!!) چند روز گذشته عجیب شلوغ بود! خیلی احساس خستگی می کنم البته خستگی جسمی فکر کنم راه حلش کمی استراحت باشه!

اوایل هفته پدر دوست رعنا کاملاً ناگهانی فوت کرد! حس بدی بود! من که هنوز خوونه شون نرفتم! نمی تونستم باور کنم در ضمن دلیل دیگه ای هم بود! این اتفاق منو به چندین سال قبل برد! وقتی مادر مریم فوت کرد! هنوز که هنوزه نمی توونم نسبت به این مسئله بی تفاوت باشم! با اینکه سالهاست که از اون موضوع وحشتناک گذشته. نتونستم برم مراسم! نتونستم و از دست خودم بابت این ضعف عصبانیم! نمی فهمم چرا! یک مرد ظاهراً صحیح و سالم صبح می ره دادگاه و یکباره همه چیز تموم می شه به سرعت برق و باد! در یک آن! داشتن برای عروسی پسر خوونواده آماده می شدن! دنبال خرید و باقی کارای عروسی بودن و حالا به جای عروسی، عزادارن! رسم غریبیه رسم زمونه! به یک ثانیه بعدتم اعتباری نیست!

از اول هفته دوباره به یاد حرفای نگفته کارای نکرده ام هستم! دوباره این حس که بعدی وجود نداره با قدرت هرچه تمام تر اومده سراغم و این سوال که : اگه فردایی نباشه اگه بدونی مدت زیادی از عمرت نمونده اونوقت چیکار می کنی؟ حالا شما این سوال رو جواب بدین! چیکار می کنین!

من شروع کردم! دلم می خواد اگه یه روزی بهم گفتن دیگه وقت نداری ، خیالم راحت باشه که کار نا تموم ندارم!

وای خدای من اینقدر کتاب ناتموم دارم که نگو! نمی فهمم چرا دارم وقت کم میارم! نه می رسم عین بچه آدم زبان بخوونم نه می رسم کتاب بخوونم نه می رسم با دوستام برم بیرون از همه جالبتر که حتی نمی رسم فیلمهایی رو که می گیرم رو ببینم!!! ای کاش 24 ساعت شبانه روز می شد می شد 26 ساعت! گاهی از خودم می پرسم چطوری می شه زمان ساخت؟ چطوری می شه درست مدیریت زمان کرد! خوب برنامه ریزی ولی چکنم که ازش عقبم دیگه!!! شدم مثل بچه هایی که شب امتحانشونه می خوان درس بخوونن اما یک شب براشون کمه!!!

همین دیگه!

به امید یه آخر هفته آروم!

پنجشنبه: کار کار کار کمی هم درس!!! خوب راستش رو بگم یه گردش کوتاه هم روش!!! با شاهین رفتیم بیرون آبمیوه بخوریم! رفتیم جاتون خالی! من هوس کوکتل میوه داشتم اونم با خامه!!!!!! خوب خوردیم! بعدش شاهین جان اعلام فرمودند که خوب باید یه جوری از چاقی این آبمیوه جلوگیری کرد! نتیجه : بریم آب انار بخوریم! منم که دیوونه گفتم خوب! چشمتون روز بد نبینه تا شب حالم بد بود!!!!! فشار پایین به اضافه سر درد و هزار و یک چیز دیگه!!!  هربار به خودم میگم اینبار آخره آب انار می خورم باز دفعه بعد....!!!! همش تقصیر این کودک درونه دیده!!!! (خودمونیم دیگه اینو نگم چی بگم)

جمعه: من و آقای پدر – دو نفری- رفتیم امامه! من فقط درس خووندم یه کوچولو هم به آقای پدر کمک کردم! در حد قدم زدن در باغچه و چیدن 5 تا دونه آلبالو!!! خیلی خسته شدم!!!!!!!!! شب هم با خانواده- منهای رعنا که پیش پگاه بود- رفتیم بیرون و خیلی خوش گذشت!!!

شنبه : کار کار کار – یک دنیا اخبار بد و مزخرف!!! آخریش دیگه نوبر بود!!! اینقدر ذهنم رو درگیر کرد که یک نامه رو ( البته از نوع الکترونیکی) 2 بار اشتباه زدم و بعد از بازخوونی و صد البته بدون دیدن اشتباه ها!! ارسال نمودم!!! خداییش کارم خیلی درسته! روز غریبی بود امروز.

خوش باشین.

 

 

 

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢۱