لحظه تحویل سال!

اون وقتها که ایران بودم، اون زمانهایی که جوونتر بودم، هنوز هوای بهار هوای عاشقی رو به سرم میاورد، اون سالها اسفند که میشد، شمارش معکوس منم شروع میشد. هیجان داشتم و دلم می تپید! هوای عاشقی به سرم میزد، هوای پیاده روی تو روزهای اخر سال، تو اون هوای نیمه خنک. هوای نشستن لب پنجره اتاقم و خیره شدن به کوهستان روبرو، اون وقتها هنوز اینقدر ساختمون بلند جلومون نساخته بودند، اون روزها هنوز هوا پاکتر از این حرفها بود، اونقدر پاک که میشد آبی آسمون رو بالای رشته کوههای البرز دید! اون روزها البرز برای خودش صلابتی داشت!

اون وقتها که ایران بودم، از اواسط اسفند یک ریز به جون خانوم مادر غر میزدم که کی سفره هفت سین رو میچینیم، میچینیم که چه عرض کنم، همون میچینم خودمون. عاشق سفره هفت سین بودم، هنوزم هستم. عاشق اون تنگ و ماهی قرمز توش انگار سمبل حیات بود و زایش!

اون روزها که هنوز ایران بودم، نزدیک بهار که میشد، دلم میخواست ساعتها توی کوچه پس کوچه های نیاوران و کوچه باغهای اطراف خونه قدم بزنم، اونقدر که توان یک قدم دیگر رو هم نداشته باشم و هر سال به خودم میگفتم سال دیگه دستی، دستم رو گرفته و با هم این کوچه ها رو متر میکنیم!

اون وقتها هر روز که به اخر سال نزدیکتر میشدیم، هیجان منم بالا میگرفت، هیجان یک پایان و یک شروع دوباره. هیجان کنار سفره نشستن، سکه توی دست گرفتن و خیره شدن به اون ماهی گلی توی اون تنگ قدیمی. هیجان تحویل سال و اشکهای بی امان من!درست چند دقیقه قبل از لحظه تحویل سال اونقدر قلبم می تپید که حس میکردم الآن که از سینه ام بزنه بیرون و درست تو اون لحظه تحویل سال، زمان از حرکت می ایستاد و قلب من هم به همراهش!

اون روزها هیچوقت فکر نمیکردم، روزی بیاد که لحظه تحویل سال تنها باشم و بدون هیجان. خودم باشم و خودم، کنار سفره ای بدون ماهی قرمز، بدون نارنج! سوت و کور و به دور از هر هیجانی و تپش قلبی!

سال تحویل شد و من اون لحظه رو باختم، چشمم به عقربه های ساعت بود، به شعله شمعها، ضربان قلبم بالا نرفت و یکهو متوقف نشد! سوت و کور بود، اونقدر که سکوتش اذیتم میکرد. با تلفن آقای پدر فهمیدم که سال تحویل شد! سال تحویل شد و من اون لحظه جادویی رو باختم!

حالم خوبه، فقط حس تازه شدن  شروع دوباره رو ندارم! شاید سال دیگه!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳