سلام

راستش تو اين چند روز اونقدر ذهنم درگير کار بود که حتی حوصله نوشتن هم نداشتم!!!

خوب زندگيه ديگه! بگذريم.

يه سال ديگه هم گذشت.اونهم چه سريع! ۲۸ سال وقتی فکرش رو می کنم زيادی اين عدد به نظرم بزرگ مياد. نمی دونم چرا! چند روزه که هوا گرفته نمی دونم به خاطر هواس يا چيز ديگه که من تو اين چند روز همش تو گذشته سير کردم. خونه قديمی پدربزرگم با اون حياط با صفا! ايوان هميشه تميزش.

تابستونا که ميشد عصرا حياط رو آب و جارو می کردن و ايوون رو. باغچه خيس و سرزنده با اون حوضچه فسقلی که در واقع فقط يه آب نمای زيبا بود و در نظر ما بچه ها مايه سرگرمی! عصرونه رو ايوون. حالا ديگه بستگی داشت گاهی نون و پنير هندوانه يا شايدم انگور. گاهی کاهو سرکنجبين (سرکه انگبين) غروب زيبای خورشيد و ما که يکجا بند نبوديم و بايد به زور بهمون عصرونه می دادن. بعدشم شام که اونهم بسته به شرايط و نفرات تو ايوون بود. فصل انجير عشق کندن انجير از درخت قديمی و کهن و زير درخت خوردن انجيرهای نشسته و فرياد بزرگترها که :«شاخه ها رو شکوندين از درخت بيايد پايين و يا اول بشورينشون يعد بخورين!» نمی دونم هوا اونوقتها تميز بود يا ... که ميوه های درختی نه طعم خاک می داد و نه دود! فصل انگور و حتی خيلی قبل از فصل عشق کندن و خوردن انگور!!!

هنوز که هنوزه دلم هوای خوونه قديمی با اون زيرزمين ترسناک و اتاقهای برزگ و زياد و حتی اون آب نمای قديمی رو می کنه!

امروز از به جای اون خوونه قديمی يا ساختمان نوساز اونم با رونمای سنگی مشکی(درست مثل سنگ قبر) باقی مونده ! يه جورايی خوشحالم که اون خوونه ديگه نيست چون خاطره خيلی که حالا ديگه نيستن رو با اون خونه دارم! بزرگترايی که برکت خونن و از همه مهمتر پدربزرگم که اون خوونه بدون اون بی لطف است!

امروز که فکرش رو می کنم می بينم حاضرم خيلی چيزام رو بدم ولی برای حتی يک ساعت برگردم به اون روزا! کنار اونهايی که بودن و حالا ديگه نيستن و من بد دلتنگشونم! گاهی فکر می کنم چقدر دلم می خواد مسافر زمان بشم!!!

هنوز که هنوزه عادت روی ايوون غذا خوردنمون ترک نشده! خوشحالم که خوونه فعلی هم يه باغچه فسقلی داره و هم يه ايوون که البته ايوونش رو طبقه سومه!!!!

می دونم نبايد تو گذشته ها زندگی کرد ولی خيلی خوشحالم که خداوند به آدمها قدرت به ياد اوردن رو داد چون باهاش می تونم با ياد عزيزام زندگی کنم! ياد اونها گاهی اشک و گاهی لبخند با خودش به ارمغان می ياره!

ياد همشون بخصوص بزرگترها گرامی!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٥